خطبه ۷۳ نهج البلاغه

از ویکی تنزیل
پرش به: ناوبری، جستجو

و من كلام له (علیه السلام) قاله لمروان بن الحكم بالبصرة: قَالُوا: أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ أَسِيراً يَوْمَ الْجَمَلِ فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ (علیهما السلام) إِلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَكَلَّمَاهُ فِيهِ فَخَلَّى سَبِيلَهُ، فَقَالا لَهُ يُبَايِعُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ (عليه السلام):

أَ وَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لَا حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ، إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِه [۱]أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً [۲]كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ [۳] وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ [۴] الْأَرْبَعَةِ وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ.[۵]


اسْتَشْفَعَ: طلب شفاعت كرد. كَفّ يَهُودِيَّةٌ: دستى خيانتكار و فريب كار است. السُّبَّة: مقعد، چون انسان هميشه در صدد پوشاندن اين موضع است لذا براى خيانت و خدعه كه همواره پوشيده و مخفى است از اين تشبيه استفاده شده است. الَاكْبُش: جمع «كبش»، رؤساء و بزرگان قوم.

كَفّ يهوديَة: دست زن يهودى، منظور بيوفائى و بيعت شكنى است سُبَّت: مقعد، غدر بِسبّته: بطور مخفى و قبيح بيعت شكنى خواهد كرد لَعقَة: ليسيدن أكبُش: جمع كبش: قوچ (گوسفند نر)



سخنى از آن حضرت (ع) در باره مروان بن حكم در بصره؛ مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد. امام حسن و امام حسين (ع)، نزد امير المؤمنين شفاعتش كردند و على (ع) از بند اسارت آزادش نمود. پدر را گفتند: يا امير المؤمنين، مروان با تو بيعت مى كند. على (ع) در پاسخ آن دو چنين فرمود: مگر بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست. دست او در بيوفايى دست يهودى را ماند. اگر دست بيعت به من دهد، غدر كند و در نهان بيعت خويش بشكند. بدانيد كه او در آينده به امارت خواهد رسيد، ولى مدت امارتش به همان كوتاهى است كه سگى با زبان بينى خود را بليسد. او پدر چهار فرمانرواست. زودا، كه امت اسلامى از او و فرزندانش روزى خونين را بينند.

خوئی‌ درباره‌ این‌ ملعون‌ چنین‌ می‌گوید: «اِنَّ خُبث‌ الرجلِ و عداءَهُ لاهل‌ البیت‌ علیه‌السلام یقرُبُ فی الوضوح‌ کفرَ ابلیسَ» (پلیدی‌ این‌ مرد و دشمنی‌ او با اهل‌ بیت‌ (ع) آن‌قدر واضح‌ و آشکار است‌ که‌ در این‌ وضوح‌، دست‌ کمی‌ از کفر ابلیس‌ ندارد.)

پدرش‌، الحکَم ‌بن‌ ابی‌ العاص ‌بن ‌امیه‌ است‌ که‌ رسول‌ اکرم‌ (ص‌) را مسخره‌ می‌نمودمروان‌ در جنگ‌ جمل‌ همراه‌ عایشه‌ بود و بعد از آن‌ به‌ معاویه‌ ملحق‌ شد و بعد از شهادت‌ امیرالمؤمنین‌ (ع) والی‌ مدینه‌ گردید. وی‌ هر جمعه‌ بر منبر رسول‌ اکرم‌ (ص‌) بالا می‌رفت‌ و در حضور مهاجرین‌ و انصار، امیرالمؤمنین‌ (ع) را دشنام‌ می‌داد. او در زمان‌ یزید، والی‌ مدینه‌ یعنی‌ ولیدبن‌ عُتبه‌ را در بیعت‌ گرفتن‌ از امام‌ حسین‌ (ع) برای‌ یزید و یا کشتن‌ آن‌ حضرت‌ ترغیب‌ کرد. همان‌ طور که‌ در آغاز اشاره‌ شد، مروان‌ از نسل‌ امیّه‌ است‌ یعنی‌ او نیز همچون‌ عثمان‌ و معاویه‌ از بنی‌امیه‌ به‌ حساب‌ می‌آید
  1. «سُبّه» (بر وزن غدّه) در اصل به معناى عار و ننگ است و از ماده «سَبّ» به معناى دشنام گرفته شده است و گاه کنايه از مخرج انسان بکار مى رود و در کلام بالا در همين معنا استعمال شده است و با توجّه به اين که جنبه کنايى دارد و مفهوم آن در پرده بيان شده، بکار رفتن آن در يک کلام فصيح، هيچ اشکالى ندارد. به خصوص اين که گفته مى شود: عرب در زمان جاهليّت هنگامى که با کسى بيعت مى کرد و مى خواست بيعت خود را بشکند، بادى از خود خارج مى کرد و آن را وسيله ابطال بيعت مى شمرد (شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، جلد 6، صفحه 147). امام(عليه السلام) مروان را به خاطر پيمان شکنى هاى کثيفش تشبيه به عرب جاهلى و چگونگى شکستن بيعت هايشان مى کند.
  2. امارت و پادشاهی
  3. «لَعْقه» از ماده «لَعْق» (بر وزن لعب) به معناى ليسيدن است و «لَعْقه» اسم مرّة (يک بار ليسيدن) مى باشد.
  4. «اَکْبُش» جمع «کبش» (بر وزن کفش) به معناى گوسفند نر يا قوچ در هر سن و سالى که باشد، است و عرب اين واژه را گاه در مورد رئيس و بزرگ قومى بکار مى برد و مى گويد: فلان کس «کَبْشُ الْقَوْمِ» يعنى رئيس قوم، يا «کَبْشُ الْکَتيبَةِ» يعنى فرمانده لشکر است.
  5. يَوماً أحمرَ: روز قرمز (روز خونين) کبش‌ به‌ معنای‌ «قوچ‌» و نیز به‌ معنای‌ «رئیس‌ مردم‌» است‌. چهار فرزند او عبارتند از: عبدالملک‌ که‌ تا سال‌ ۸۶ خلافت‌ کرد، عبدالعزیز که‌ والی‌ مصر شد، محمد که‌ والی‌ جزیره‌ (بین‌ دجله‌ و فرات‌) گردید و بشر که‌ والی‌ عراقین‌ (کوفه‌ و بصره‌) بود. مرحوم‌ طهرانی‌ در شفاء الصدور می‌فرماید: «اکبش‌ اربعه» در کلام‌ علی‌ (ع) را ابن‌ ابی‌ الحدید اشاره‌ به‌ این‌ها گرفته‌ و اشهر و اظهر آن‌ است‌ که‌ اشاره‌ به‌ اولاد عبدالملک‌ باشد که‌ همه‌ خلیفه شدند و روزگار امّت‌ در عهد ایشان‌ سیاه‌ و حالشان‌ تباه‌ شد که‌ ولید و سلیمان‌ و یزید و هشام‌ باشند