۴۰ تا اخر سوره ص

از ویکی تنزیل (قرآن)
پرش به: ناوبری، جستجو

محتویات

وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ[ویرایش]

او راست نزد ما تقرب و بازگشتی نیکو

41

در اوج اين امکانات و حمل تخت سليماني ات زلفي و حسن ماب مهم است حضرت يوسف در چاه و زندان نگفت: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً» ليكن همين كه به حكومت رسيد از خداوند حسن عاقبت و مسلمان مردن را درخواست كرد، «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» و حضرت سليمان نيز خوش عاقبت شد. «حُسْنَ مَآبٍ»

زلفي و حسن ماب او غير از اين تسخيرهاست چيزي از سنخ حضور و يکدلي و معيت بايد باشد "دني فتدلي" سليمان ست

[۱]

وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ[ویرایش]

و از بنده ما ایوب یاد کن آنگاه که پروردگارش را ندا داد که : مرا شیطان به رنج و عذاب افکنده است

42

«أَیُّوبَ»: عطف بیان است. «مَسَّنِیَ»: به من رسانده است. دچار و گرفتارم کرده است. «مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ ...»: مراد بیمار شدن است. از جمله ادب پیغمبران این است که شرّ و بلا را به اهریمن نسبت می‌دهند.و خیر و خوشی را به خدا. «نُصْبٍ»: رنج و مشقّت. با فتح نون و صاد هم به همین معنی است. «عَذَابٍ»: درد و الم


ياد کنيد ايوب را تا هم شکر او شود خداي شکور از اين بنده صابرش در اديان و دين اخرالزمان ياد کرده باشد و هم مشرب ايوبي در قران امده باشد و ذو مشارب شود تصاريف مشارق و مغارب ش تکميل شود و ادم ها هر کس مشرب خود را بياب

ايوب را -رجوع کننده به پروردگار را ،نعم العبد چرا که اواب است را- ياد کنيد کدام صحنه را ، کدام مطلب را ان صحنه ي ندا کردن پروردگارش را ،دعايش را ، اما نه دعاي معمولي ش را ،دعاي هنگام بلايش را که شيطان مس م کرده اما مس به عذاب و بلاء ، اين صحنه بلاء که مضامير افراد ست حقيقت افراد بر ملا ميشود اين صحنه او چه کرد گله کرد شکايت کرد نارضايتي کرد يا دعا کرد که شيطان به مرا مس کرده اين بايد بماند ياد کنيد سينماي ايوب شود

ايوب‌ طبق‌ حديثي‌ ‌که‌ ‌از‌ تحفة الاخوان‌ ‌از‌ حضرت‌ صادق‌ روايت‌ كرده‌ ‌إبن‌ موص‌ ‌بن‌ رعويل‌ ‌بن‌ عيص‌ ‌بن‌ اسحق‌ ‌إبن‌ ابراهيم‌ ‌بود‌ و پدرش‌ مكنت‌ زيادي‌ داشت‌ ‌از‌ مواشي‌، شتر، گاو گوسفند، و مزارع‌ و باغات‌ و تماما ‌به‌ ميراث‌ ‌به‌ ايوب‌ رسيد و سي‌ سال‌ ‌از‌ عمر شريفش‌ گذشت‌ و عيالش‌ مسماة ‌به‌ رحمة بنت‌ افرائيم‌ ‌بن‌ يوسف‌ ‌عليه‌ ‌السلام‌ و شبيه‌ترين‌ خلق‌ ‌خدا‌ ‌بود‌ ‌به‌ يوسف‌ ‌در‌ زيبايي‌ و صباحت‌ ‌که‌ پدرش‌ خواب‌ ديد ‌که‌ يوسف‌ پيراهن‌ ‌خود‌ ‌را‌ ‌به‌ رحمة پوشانيد و رحمة ‌در‌ شام‌ ‌بود‌ ايوب‌ ‌از‌ محل‌ ‌خود‌ ‌با‌ اموال‌ جزيلي‌ رفت‌ ‌در‌ شام‌ نزد پدر رحمة بخواستگاري‌ اجابت‌ شد ‌او‌ ‌را‌ تزويج‌ كرد خداوند ‌از‌ رحمة ‌به‌ ايوب‌ دوازده‌ پسر و دوازده‌ دختر داد

ان‌ ايوب‌ ‌مع‌ جميع‌ ‌ما ابتلي‌ ‌به‌ ‌لم‌ ينتن‌ ‌له‌ رائحة و ‌لا‌ قبحت‌ ‌له‌ صورة و ‌لا‌ خرجت‌ ‌منه‌ مدّة ‌من‌ دم‌ و ‌لا‌ قيح‌ و ‌لا‌ استقذره‌ احد رآه‌ و ‌لا‌ استوحش‌ ‌منه‌ احد شاهده‌ و ‌لا‌ تدوّد شي‌ء ‌من‌ جسده‌ و هكذا يصنع‌ اللّه‌ عز و جل‌ بجميع‌ ‌من‌ يبتليه‌ ‌من‌ انبيائه‌ و اوليائه‌ المكرمين‌ ‌عليه‌ و انما اجتنبه‌ ‌النّاس‌ لفقره‌ و ضعفه‌ ‌في‌ ظاهر امره‌ لجهلهم‌ بماله‌ عند ربه‌ و ‌قد‌ ‌قال‌ النبي‌ (ص‌) اعظم‌ ‌النّاس‌ بلاء الانبياء ‌ثم‌ الامثل‌ فالامثل‌‌-‌ الحديث‌ البلاء موكل‌ بالانبياء ‌ثم‌ الاولياء ‌ثم‌ الامثل‌ فالامثل‌

اَیّوب (عبری: אִיּוֹב به معنی بازگشت کرده به سوی خدا) یکی از پیامبران ادیان ابراهیمی است که شخصیت اصلی کتاب ایوب یکی از کتب عهد عتیق به‌شمار می‌رود. نام وی در کتاب حزقیال و یعقوب عهد عتیق و نیز در قرآن آمده‌است. بر اساس عهد عتیق و قرآن، خدا ایوب را مورد آزمایش قرار می‌دهد؛ اموالش ربوده می‌شوند، پشتش می‌شکند و پسرانش کشته می‌شوند؛ اما ایوب از عبادت خدا برنمی‌گردد. سرانجام ایوب، برکت از دست رفته خود را دوباره به دست می‌آورد. در کتاب مقدس ایوب یکی از پیامبران جنتیل (غیریهودی) است.

به شیطان اجازه می‌دهد که ثروت او، فرزندان او و سلامتی او را از او بگیرد. با وجود بلاهای بسیار، ایوب خدا را نفرین نمی‌کند، و بلکه روزی که خود در آن به دنیا آمده‌است را نفرین می‌کند. با اینکه او از شرایط به وجود آمده برای خود ناراحت است، خدا را به بی عدالتی متهم نمی‌کند.

بیشتر کتاب ایوب به بحث بین ایوب و سه تن از دوستانش در مورد وضعیت وی اختصاص دارد. ایوب با دوستانش بحث می‌کند که وضعیت او برای آنان قابل فهم نیست زیرا انسان دارای فهم کافی برای فهمیدن دلیل کارهای خداوند نیست... ایوب به داشتن هفت پسر و سه دختر آمرزیده می‌شود. دختران او زیباترین دختران تمامی سرزمین می‌شوند. ایوب ۱۴۰ سال دیگر عمر می‌کند و فرزندان فرزندان خود را تا نسل چهارم می‌بیند


اهل معنا

المحبوب یحب من یحبه و یغار علیه اذا اشتغل بغیره فاذا رای انک اشتغلت عنه بغیره ابتلاک ببلاء ش ف اعاذنا الله من کل سوء

انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب "فان الشیطان لا یدخل علی احد و لا یتصرف فیه الا لمعنی له فیه (تا زمینه مناسبی برای شیطان برای نفوذ در کسی نباشد نمیتواند در ان نفوذ کند )فهذا الکلام شکایه الی الله من نفسه و تعینه الموجب للثنویه و البعد من الرحمن و القرب من الشیطان و یمکن ان یحمل علی معنی اخر ان البعید و هو الشیطان قریب منی لحکمه فی ش ف

ان القضا هو الحکم بوجود مقتضیات الاعیان و احوالها فوجودها لازم للحکم لانفسها .ش


«نصب»علی وزن (عسر)، و (نصب) علی وزن (حسد)، و کلاهما بمعنی البلاء و الشرّ.[۲]

ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ[ویرایش]

پایت را بر زمین بکوب : این آبی است برای شست و شو و این آبی است سرد برای آشامیدن

43


«أُرْکُضْ»: بکوب. «أُرْکُضْ بِرِجْلِکَ»: پای خود را به زمین بکوب. راه برو که شفا یافته‌ای . «مُغْتَسَلٌ»: آبی که در آن خود را بشویند. چه بسا مراد آب معدنی دارای گوگرد باشد. «شَرَابٌ»: نوشیدنی. «بَارِدٌ»: سرد. خنک.

پا بکوب اين محل شستن استو نوشيدني يست ، ابي را بايد انسان با ان خودش را بشويد که نوشيدني باشد اينقدر تميز باشد ، نه مثل قديم با هر ابي بدن را بشويند ،مغتسل و شراب يک اب است

اين لحظه بيرون امدن ايوب از بلاء ست که با اب سرد خود را ميشود و مينوشد و شفا پيدا ميکند تمام امراض جسمي از بدنش دور ميشود ايا اين چشمه بخصوصي بود يا هر اب سردي که مغتسل و شراب شود اينگونه است ? بعيد نيست که اب ويژه اي بود ولي جلوه شفاء ايوبي در اين اب اينگونه اي باعث ميشود بگوييم همين ابهاي معمولي سرد که مغتسل و شراب شود هم خوب است براي برخي بيماري ها شفاء ست خصوص بيماري روحي ، پوستي ..

تعبير خواب پا زدن در اب سرد و شستن و از ان خوردن شفاء از بيماري هاست بيرون رفتن از بلاست 

ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ

در حمامهاي قديم موقع بيرون امدن از حمام يک حوضچه اب سرد ي بود که به کر وصل بود در ضمن تطهير پا اين مستحب يعني پا شستن بعد از حمام در اب سرد انجام ميشد

ایا میتوان گفت با این ایه نوشیدن اب سرد بعد از حمام مستحب است چنانچه شستن پای سرد .(درطب قدیم نوشیدن اب سرد بعد حمام مذمت شده )

التأثیرات الخاصّة التی یترکها الماء البارد علی سلامة الجسم، و ذلک ما أثبته الطبّ الحدیث الیوم. إضافة إلی أنّه إشارة لطیفة إلی أنّ کمال ماء الغسل یتمّ إن کان طاهرا و نظیفا کماء الشرب. و الشاهد علی هذا ما جاء فی الروایات من استحباب شرب جرعة من الماء قبل الاستحمام به .

وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ[ویرایش]

و به او خانواده اش و همچند آن از دیگر یاران را عطا کردیم و این خود، رحمتی از ما بود و برای خردمندان اندرزی

44


«إن الله تبارك و تعالى ابتلى أيوب (عليه السلام) بلا ذنب، فصبر حتى عير، و أنتم لا تصبرون على التعيير».

در ايات اصلا روي بلاهاي ايوب تمرکز نشد بلکه در دعا مطالبي که حاکي از انکسار او بود مطرح کرد و نحو انعطاف و لطف حق تعالي بر او تابلوي توجه شده و اين بهترين شيوه بيان و تذکر بلاء و مشرب بلاء است"ان مع العسر يسر ان مع العسر يسرا" است يعني تمرکز روي يسر است بعد از عسر نه روي عسر

در اين ايات هم فرمود بعد از ان دعا و ناله به او اهلش را هبه کرديم و با انها مثلش را هبه کرديم ، قبلي ها زنده شدند و مثل انها که يا فرزند است يا فرزند فرزند به او داديم ،در روايتي امده ، فرزنداني که قبل بلا مرده بودند را زنده کرد و فرزندان که بعد بلا مرده بودند را نيز زنده کرد فرد الله عليه أهله الذين ماتوا قبل البلاء، و رد الله عليه أهله الذين ماتوا بعد ما أصابه البلاء

قال: «أحيا له من ولده الذين ماتوا قبل ذلك بآجالهم مثل الذين هلكوا يومئذ».

اين "مثلهم معهم " جلوه ايست از نکره امدن يسر و تکرار ان در ايه شريفه " ان مع العسر يسرا ان مع العسر يسرا "که در مجموع يسر نکره دوبار تکرار شد و عسر معرفه يک بار


وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ اين هبه ، هبه رحمتي بود انهم از نوع "رحمه منا"از باب ذکري لاولي الباب بود ،

اين داستان ايوب چرا گفته شد چرا خداوند متعال در خارج داستان ايوب را مثال زد "وَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ" ، اين داستان مثال و تذکريست براي صاحباب لب ، انان که از ظاهر و کاه ماجرا به مغز دانه مثال ميرساند که خداوند متعال از مثال ايوب در خارج چه اراده فرموده است [۳]

وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَاضْرِب بِّهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ[ویرایش]

دسته ای از چوبهای باریک به دست گیر و با آن بزن و سوگند خویش را مشکن او را بنده ای صابر یافتیم او که همواره روی به درگاه ما داشت چه نیکو بنده ای بود

45


ضِغْثاً»: دسته‌ای از ساقه‌های گندم و جو یا چوبهای نازک. بسته‌ای از رشته‌های خرما یا گیاهان. «لا تَحْنَثْ»: سوگند خود را مشکن. قسم خود را نقض نکن. «خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِب بِّهِ ...»: قرآن مجید علّت سوگند خوردن ایّوب، و نام کسی را که مرتکب جرم شده است، و گناهش چه بوده است، ذکر نفرموده است. در مورد اجرا حدود اسلامی به گونه‌ای که در آیه است، یا باید آن را خاصّ شریعت ایّوب و مرحمتی در حق او دانست، و یا این که چنین حکمی را در مورد فرسودگان و بیماران خطاکار قلمداد کرد، و یا این که راجع به کسانی انگاشت که مرتکب جرمی نشده‌اند، ولیکن سرپرست یا ولی ایشان سوگند خورده است که آنان را کیفر دهد و چوب بزند و ظاهر قانون حدود را رعایت کند. وگرنه اجراء حدّ زنا و تهمت و سوگند و غیره با بسته‌ای از ساقه‌ها و رشته‌ها و دسته‌ای از چوبهای نازک، یعنی تعطیل حدود الهی، و چنین کاری مجاز نیست

بعد از شفاء و وهبه ها ،چون مبتلي از بستر بلا برخواست و از چاه کنعان بر مسند مصر نشست ، يک عده ي در حقش ديروز لطف کرده اند امروز او بي لطفي ها را مي بخشد و رو نميکند ولي مثل خداوند متعال لطف ها را فراموش نميکند نزديکاني که به او لطف کرده اند را فراموش نميکند ، اگر همسر ايوب در ايام بلا از هيچ لطفي دريغ نکرد حتي موهايش را براي گرفتن غذا داد ايوب سوگند خورد که صد تازيانه به او بزند و چون ماجرا را فهميد ناراحت شد و اينک بين قسم و لطف ان يار يوسفي خود گير کرده -همسرش نوه يوسف بود-لذا وحي امد که نه قسم را بشکن و نه به ان غلاظ و شداد عمل کن بلکه صد خوشه گندم به او بزن ، اين حقيقت صد ضربه حد است گندمي يست به زندگي او و جامعه ، دانه خطا رفته را مذکي ميکند که به رويش " ماه حبه "باز گردد و الله يضاعف لمن يشاء

وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَاضْرِب بِّهِ وَلَا تَحْنَثْ ، حنث قسم خوب نيست ، خصوص ايام رخاء ، بي لطفي به ياور روز بلاء هم خوب نيست جمعش کن به" خذ ضغثا..و لا تحنث"

بالاخره با قسم خود در خارج و ذهن يک چاله اي باز کردي انرا پر کن و لو اينگونه 


إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ بعد از انچه گذشت و تو نداني چه گذشت مدال و تنها مدال در قران که نصيب دو بنده يکي سليمان در اثر جسدي بر کرسي ش و او در اثر صبر بر بلاء جسم و مال و بدنش دريافت کرد "نعم العبد انه اواب "ماشاء الله ، چه با جلال و جمال از او ياد ميکند "انا وجدناه صابرا" ، او را صابر يافتيم ، مدال صابرين به او ميدهد که" ان الله مع الصابرين " اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ،

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ (۱۵۵) آيه ۱۵۶ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (۱۵۶) آيه ۱۵۷ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (۱۵۷)بقره ،اين ايات معنايي ش است و ايوب تمثيل خارجي اش ، قصه و داستاتش[۴]

وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ[ویرایش]

بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب آن مردان قدرتمند و با بصیرت را یاد کن

46

ابراهیم یک نام عِبری پسرانه است . اصل آن آبراهام است . معنی آن پدر مهربان است . آب یعنی پدر و راهام یعنی مهربان.

اسحاق معرب کلمه ی عبرانی "ایصحاق" به معنای ضاحک و خندان است. اصل‌ نام‌ او در عبری‌ «یِصحاق‌» ( فعل‌ مضارع‌ ) به‌ معنی‌ «می‌خندد» است‌.


خط ابراهیمی اسحاقی یعقوبی ،خط دست وکه نماینده عمل است ،سخت افزاریست و چشم که دیده و نماینده نرم افزاری یست نگاه و دید و عمل هر دو کامل است


«أُوْلِی الأیْدِی»: دارندگان قدرت و قوّت در طاعت و عبادت. دارندگان دستهای تلاشگر در همه زمینه‌های خوبی و نیکی. «الأبْصَارِ»: جمع بَصَر به معنی بصیرت؛ یعنی بینش روشن و آگاهی قابل ملاحظه از قوانین و اسرار دین و شریعت، و آشنایی با امور زندگی و شناخت راه و روش دنیوی

ياد کن اين عباد الهي را اين انبياء را تا ذهن امت از اين کارها و روش پر شود کتابها ،قصه ها ، فيلم ها حول انها شود روش انها مشرب انها عالم پر شود ياد کن تا مشرب انها نمودش را در بين مشارب مشارق و مغارب بيشتر شود.

مشرب ابراهيمي ، اسحاقي ، يعقوبي ، بسيار تعيين کننده است چشم ،چشم اين افراد است ، دست ، دست ابراهيمي يست که تبر بدست ميگيرد و بت ميشکند ، ياد او کن او صاحب دست است يعني تو ان بشو ،

چشم ش چنان نافذ است بصيرتي انگونه دارد که از کوکب به قمر و از ان به شمس و از ان به فاطر السماوات ترقي ميکند که "اني لا احب الافلين" است مرحبا ، مرحبا است ، خط اسحاقي ، خط يعقوبي ، صاحب اسباط اثني عشر عينا را بگو ، ان دست ، دست است که تورات گرفت ، ان بصر و بصيرت ،اولي الابصار است که کليم الله شد" اني آنست نارا" شد شما از اين افراد بگوييد بنويسيد ياد کنيد تا اينگونه شويد صلي الله علي محمد و اله که ابراهيم و اسحاق و يعقوب و بني اسرائيل امت اند و صلي الله علي ابراهيم علي اسحاق علي يعقوب


اِسحاق (عبری: יִצְחָק، به معنی او می‌خندد)، تنها فرزند ابراهیم از سارا و همچنین برادر اسماعیل است که بر اساس کتاب پیدایش تورات، هنگامی که ابراهیم ۱۰۰ ساله و سارا ۹۰ ساله بود، به دنیا آمد. اسحاق به دستور پدرش ابراهیم و با همراهی خدمتکار او به میانرودان (که در آن زمان از بازماندگان طوفان نوح بودند) رفت و با ربه‌کا (به عربی: رفقه) ازدواج کرد. پسران او یعقوب و عیسو بودند. در قرآن، از اسحاق به‌عنوان «نبی» (پیامبر) یاد شده‌است همچنین خدا وعده نیل تا فرات را به عنوان سرزمین موعود در تورات به فرزندان ابراهیم، یعنی بنی اسماعیل (عربها) و بنی اسحاق (بنی اسرائیل و یهود) داده‌است: «در آن روز، خداوند با ابراهیم عهد بست و گفت: این زمین را از نهر مصر (نیل) تا به نهر عظیم، یعنی نهر فرات، به نسل تو بخشیده‌ام.» همیشه در یادها باشد که اسحاق پیامبر خدا است

دستان بزرگ:اهل کارهای ظریف و کو چک هستند.این افراد مناسب کارهای تحقیقاتی که محتاج صبر است میباشند.آنان دویست دارند به ریشه هر چیز وارد شوند واز ریشه به میوه برسند.

و

دستان کوچک :این افراد دنبال ایده های بزرگ هستند.دوست دارند امور بزرگ وجوامع را رهبری کنند.صاحبان این دست ها استعداد ترکیب کردن دارند و تنها با افکار خود زندگی می کنند.
دست مناسب:دست خوب ، پهن و کوتاه یا درازوباریک است. دست پهن نشاندهنده ذهنی متعادل ،قضاوت صحیح ،عقل سلیم ،دیدی گسترده و درک عمیق است.

دست دراز نشاندهنده فردی خیالپرداز با ذهن یک بعدی و فاقد تمرکز است. این افراد چند کاررا میخواهند باهم انجام دهند.

إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ[ویرایش]

آنان را خصلت پاکدلی بخشیدیم تا یاد قیامت کنند

47


«أَخْلَصْنَاهُمْ»: ایشان را برگزیدیم. آنان را اختصاص دادیم. بدیشان ویژگی بخشیدیم. «خَالِصَةٍ»: صفت اختصاصی. ویژگی خاصّ. «ذِکْری»: یاد کردن. در اندیشه چیزی بودن. خبر مبتدای محذوف و یا بدل از (خَالِصَةٍ) است. «الدَّارِ»: سرا. به طور مطلق مراد سرای آخرت است. گوئی غیر از آن، سرائی وجود ندارد و دنیا جز گذرگاهی به سوی آن نیست

ابراهيم و اسحاق و يعقوب را ياد کن که صاحب دستان اند نه يک دست صاحب چشمان اند نه يک چشم نظير داود

انها صاحب خانه اند ،اهل البيت شدند چرا که خالصانه ذکري الدار داشتند به وطن و سراي اصل خويش توجه داشتند "موطنا علي لقاء الله "نفسه بود ، انا لله توجه داشت و اماده انا اليه راجعون بود "استعد لسفرک "بود ، دنيا ممر است نه مقر است را توجه داشت

إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ ، ما به حسب جمعيت اسمائي ، خالص شان کرديم ،غير درشان نبود ، تبري از غير داشتند خلوص انها خالصه ذکري الدار بود تذکر و ياد اوري انها خانه بود دنبال صاحب خانه بودند مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو. مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه.

عن أبي جعفر (عليه السلام)، في قوله: أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ: «يعني أولي القوة في العبادة، و البصر فيها، و قوله: إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ يقول: إن الله اصطفاهم بذكر الآخرة، و اختصهم بها».


و علی هذا فإنّ المراد من کلمة (الدار) هی الدار الآخرة، لأنّه لا توجد دار غیرها، و إن وجدت فما هی إلاّ جسر أو ممرّ یؤدّی إلی الآخرة فی نهایة الأمر.

لا اجر الا عن حِسبه و لا عمل الا بنیه .فصاحه حسبه، در روايت را خلوص و رضا شاید بتوان گفت

وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ[ویرایش]

آنها در نزد ما برگزیدگان و نیکانند 48


الْمُصْطَفَیْنَ»: جمع مُصْطَفی، نخبگان. برگزیدگان. «الأخْیَارِ»: جمع خَیِّر، خوبان و نیکان. محسنان و نیکوکاران

خط ابراهيمي اسحاقي يعقوبي صاحب ايدي و ابصار ، خط اخيار است خط مصطفين اند اين ها را بايد ياد کرد صاحب خانه ها ،خالصه ذکر الدار را بايد ياد کرد بايد با اصلاح بصر و ايدي با اصلاح نرم افزاري-بصر- و سخت افزاري-ايدي- مصطفي شده و لو براي مصطفي هاي خدا ، مصطفي شد حواريون انها شد حجزه انها را بگيريم ،سوار بر کشتي انها بشويم و اينگونه از اخيار شويم و لاحول ولاقوه الا بالله

بايد ذواثر باشي دست و چشم داشته باشي ،بگيري و بدي ،"مبارکا اينما کنت" موثر و محيي باشي نه مرده و بي اثر تا مصطفي و اخيلر شوي و ياد کردني


(مصطفین) (بفتح الفاء) جمع مصطفی، و فی الأصل کانت (مصطفیین) حذفت یاؤها الاولی فأصبحت (مصطفین).


وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِّنْ الْأَخْيَارِ[ویرایش]

و اسماعیل و الیسع و ذوالکفل را یاد کن که همه از نیکانند

49

ذکر این انبیائی که با اذکر امده باید کتاب خاصه نوشت باید منبر مجزا داشت اینها تشکر از اوست یا برای انشاء مشرب انها در این امت است

اسمع» و «ایل» (به‌ معنای‌ خدا را شنید) آمده است و گفته‌اند که‌ ابراهیم‌(ع‌) به‌ هنگام‌ درخواست‌ فرزند از خدا با این‌ کلمه‌ها آغاز سخن‌ می‌کرد

الیسع یا الیشع ،«إل» به معناى «خدا» و «يشع» به معناى «نجات دادن» يا «ديدن» است.گرچه برخى آن ‌را واژه‌اى عربى و از ريشه «وَسِعَ، يَسَعُ» گرفته و دليل آن را وسعت علم آن حضرت يا تلاش وى در طلب حق و طاعت خدا دانسته‌اند.

ذکر دیگری از یسع نبی ع در قران :«وَ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطًا وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ». (سوره انعام، آیه 86)

حضرت رضا علیه السلام در خلال احتجاجاتى كه عليه جاثليق مسيحى كرده، فرموده است: يسع نيز مانند حضرت عیسی بر روى آب راه مى رفت و مرده زنده مى كرد و كور مادرزاد و مبتلاى به جذام را شفا مى داد

برخی گفته اتد یسع نامی یست که الیاس مهمان خانه شان بود اطعام ش کردتد بچه مرد او را زنده کرد او ملازم ش شد و بعد نبی

ذا الکفل

امام جوادع نام او را عویدیا فرموده اند برخی او را حزقیل دانسته پس از سلیمان که کفالت امور هفتاد پیغمبر را به عهده داشت مقبره منسوب به ذوالکفل در عراق، در نزدیکی نجف در روستایی به نام کفل قرار دارد که یهودیان و مسلمانان آن را زیارت می‌کنند


ابراهیم و اسحاق و یعقوب را اخیار نه ،مصطفین اخیار نامید ولی اسماعیل و یسع و ذا الکفل را اخیار ، اینکه طیف های انبیاء را جدا ذکر کرده به تفاضل و ترفیع برخی یا به مشربهای انها بر میگردد "تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض"


«الْیَسَعَ»: نام یکی از انبیاء بنی‌اسرائیل است و بعضی معتقدند که او همان یوشع‌بن‌نون است. برخی هم او را همان إلیاسین که إلیاس باشد می‌دانند. «ذَالْکِفْلِ»: نام یکی از انبیاء بنی‌اسرائیل است که سرپرستی مریم را به عهده گرفت و زکریّا نام دارد

باز ادامه اين تذکر که سبب نکاح اسمائي در ذهن و خارج ، ياد اوري و صورتگري انها ، اسماعيل و يسع و ذاکفل است انها ادامه اولي ايدي و ابصار اند يا جلوه ديگر هستند هر چه هست مصطفين اخيار اند ، انبياء هم اول و اخريت و ظاهر و باطني نسبي دارند ولي همه مصطفين اخيار اند" عليکم انفسکم "در بين انها ،

"کل من الاخيار" اند , يعني اين مشربها همه هستند تو هم يکي از انها هستي خودت را پيدا کن اين جلوه هاي اسماء و مشارب امت اند مثل اين ايات" علم ادم الاسماء "امت قران است "ان الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا "

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِهَا وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَةٌ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّهَا. ... اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ أَسْمَائِكَ بِأَكْبَرِهَا وَ كُلُّ أَسْمَائِكَ كَبِيرَةٌ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَسْمَائِكَ كُلِّهَا.اينها ابهي و اوسع و اعظم به حسب خودت پيدا کن- نه خارج-که همه بهي و وسيع و عظيم اند ، "کل ميسر لما خلق له "ولاحول ولاقوه الا بالله [۵]

هَذَا ذِكْرٌ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ[ویرایش]

این قرآن، پندی است ، و پرهیزکاران را منزلتی نیکوست ،

50


«ذِکْرٌ»: خاطره. یاد. عظمت و آوازه. وسیله پند و مایه عبرت دیگران. با توجّه به معنی اخیر، مفهوم آیه این می‌شود، این فرازها، مایه پند و اندرز کسانی است که پندپذیر و عبرتگیر باشند و بدین وسیله بخواهند از زمره متّقیان گردند. «حُسْنَ مَآبٍ»

اينها ذکر است تذکر است براي يافتن خودت و مشرب ات ، به خود رسيدن است به دار و صاحب خانه شدن است حسن ماب و صيرريت و به اصلت است و "خلقوا من فاضل طينتنا" ات


غير از يافتن مشرب و گل ات ، متقي هم باش ،تقوا را پيشه کن گناه نکن نگاه سخت افزاري را هم که پرهيز از گناهان است يا پرهيز از غير از امام ات است ،غير از مشرب خود ات هست را داشته باش تا حسن ماب پيدا کني ولاحول ولاقوه الا بالله

جَنَّاتِ عَدْنٍ مُّفَتَّحَةً لَّهُمُ الْأَبْوَابُ[ویرایش]

بهشتهای جاویدان که در آن به رویشان گشاده است

51 راه خدا اینطوریه دربش باز است مفتحه الابواب ،درب قلبت را باز کن ،را بازه یا علی باید گفت ولاحول ولاقوه الابالله


جنّاتِ، بدل یا عطف بیان (مَآبٍ) است. «مُفَتَّحَةً لَّهُمُ الأبْوَابُ»: واژه (مُفَتَّحَةً) حال، و کلمه (الأبْوَابُ) نائب فاعل است


اين "حسن ماب" کجاست ، جنات است چون مصطفين الاخيار نوعا در حس و حال و طينتي بودند که براي ديگران مخفي بود بيشتر احوال و سيرشان در الباطن بود تا در الظاهر و تجسم ان هم ، جنات شد انها در تمام بابهاي خير وارد شوند تمام قد با ايدي و ابصار با فکر و عمل براي توحيد مايه گذاشتند لذا تجسم بهشتشان مفتحه لهم الابواب است انها از يک باب داخل نشدند بلکه از تمام ابواب براي خدا مايه گذاشتند ،حداقلي نبودند حد اکثري بودند بهشتاشان تجسم اين حرکت و قيام تمام ابعادي يست "اقرء و ارق"

مُتَّكِئِينَ فِيهَا يَدْعُونَ فِيهَا بِفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَشَرَابٍ[ویرایش]

در آنجا تکیه زده اند و هر گونه میوه و نوشیدنی که بخواهند می طلبند

52

راجع چیزی در قران- درباره بهشت- لفظ کثیر نیامده مگر میوه یعنی کثیر خوری ،زیاد خوردن فقط میوه راه داشته باشد روایت هم درباره میوه اینگونه است روایات انار که خوردن یک انار تا چهل روز شیطان دور میشود یک نوری در قلب ایجاد میشود اگر دو انار بخوری فلان ثواب دارد اگر سه نار ...روایات خربوزه که ابش از کوثر گوشتش از فردوس و خوردنش عبادت است.

ایا میتوان گفت که تکیه زدن و میوه زیاد خوردن و نوشیدنی از اسباب شادمانی و بهشت و بهشتی و طول عمر است ؟انسان را به لطافت و نضره النعیم نزدیک میکند.چنانچه امد "و فواکهه و هم مکرمون" فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِين‏

«مُتَّکِئِینَ»: تکیه زنندگان. حال ضمیر (هُمْ) است. «یَدْعُونَ»: می‌طلبند. «کَثِیرَةٍ»: فراوان. مراد انواع میوه‌های فراوان و نوشیدنیهای گوناگون است.

اين جنات مفتحه لهم الابواب ، اين حسن ماب ،اينگونه است تکيه ميدهند اين تجسم توکل انها و اتکاي انها به الله و اسماء او ميتواند باشد فکاهه و شادي طلب ميکنند ، اين تجسم ابتغاء فضل و رحمت است قل بفضل الله و رحمته فبذلک فليفرحوا است چون فاکهه باعث فکاهه و شادي يست تجسم ولايت است شراب و نوشيدني ،ميتواند تجسم نوشيدن و چشيدن از چشمه هاي اسباط امت باشد که ،"قد علم کل اناس مشربهم کلوا و اشربوا من رزق الله "

اوصاف در قران شدن است نه فقط بودن نه،و اوصاف منفی نشدن[ویرایش]

وقتی اوصاف ذو القرنین را نقل میکندیعنی تمدنی چنینی که قبله اهل قران شدن و حرکت بطرف ان وقتی اوصاف غار اصحاب کهف را توصیف میکند و انگاه فرمود بیش از سیصد سال زنده ماندند یعنی راه و رمز طول ،راه رفق و رحمت َدوری از مردم که هم جدا از شر و شور مردم و هم انها نتوانند به تو نزدیک شوند به شر "ملئت منهم رعبا" در غاری که خورشید صبحگاه سمت راست و در غروب سمت چپ می افتد یعنی غار شمالی جنوبی یست در فضای باز سالن غار "فی فجوه منه "در حال خواب و عالم مثال و برزخ وجودخود سپری کردن اصحاب هنر بودن (اب هست خاک هست جوانه خواهم زد) به سمت راست و چپ غلطیدن إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً (16) وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً .


از باب وصف بهشت به ان نگاه کنیم وعده الهی یا از باب صحنه ارایی و تمثیلی و هنری یا ز باب اینکه شما هم میتوانید برای رسیدن به بهشتی چنینی چنین بکنید

وقتی میگوید فواکهه و هم مکرمون یعنی شما هم برای اکرام میوه بیاورید یا برای میهمان شما هم در صورت مکنت چنین صحنه های بهشتی را فراهم ارید.

یعنی نگاه طبی و اثباتی به ان بکنیم وقتی در بهشت میوه کثیر هست و نوشیدنی یعنی شما هم در دنیا اینگونه برای سلامتی خود کنید یا تکیه دادند و نظائر ان


يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ (71) وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (72) لَكُمْ فِيها فاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْها تَأْكُلُونَ

وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ أَتْرَابٌ[ویرایش]

زنانی همسال از آن گونه که جز به شوی خویش نظر ندارند گرداگرد آنهاست

53


«قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ»: همسرانی که به خاطر جمال شوهران خود و عشق بدانان تنها بدیشان چشم دوخته‌اند. همسرانی که با جمال و زیبائی خود چشم شوهرانشان را به خود جلب و ایشان را دلباخته خویش نموده‌اند. «أَتْرَابٌ»: جمع تِرْب، افراد همسن و سال . یعنی همه همسران هم‌سنّ و سال بوده گوئی جملگی در یک زمان آفریده شده‌اند. همگی همسران و جملگی شوهران، جوان و هم‌سنّ و سالند

اين مصطفين الاخيار ، جنات مفتحه لهم الابواب دارند ..و قاصرات الطرف دارند ، زناني که چشم انها بسوي انهاست زن اينگونه خوب است که فقط نگاهش به شوهرش باشد شوهرش بزرگ باشد" الرجال قوامون علي النساء" باشد لذا حتي مسجد زن خانه او ست تا منظر و توجه زن شوهرش باشد اينگونه چون کبوتري چند برجي خودش و شوهرش اذيت نشوند

وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ أَتْرَابٌ ، زنان بهشتي منفعلان ، شاگردان که فقط نگاهشان به استاد است اين در مسائل احساسي خانوادگي يست لذا اتراب اورد ، خاکي اند ابوترابي ، يا هم سن و سال اند "خلقوا من فاضل طينتنا "

کلمة (أتراب) تعنی (الأقران)، و هو وصف لنساء الجنّة، فاقتران عمر الزوج و الزوجة-أی تساویهما- یضاعف من المحبّة بین الزوجین، أو أنّه صفة لنساء أهل الجنّة، و إنّهنّ جمیعا شابات و فی عمر واحد

اتراب از ترب و تراب به معنی خاکی ابوتراب و متواضع جلو شوهر،نمکی و ..

هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ الْحِسَابِ[ویرایش]

این است آن چیزهایی که برای روز حساب به شما وعده داده اند

54

اينها ان چيزي يست که شما وعده داده شده ايد براي روز حساب براي يوم الحساب با اينکه مقامات مصطفين الاخيار را مي شمرد يعني اگر شما هم ياد انها کنيد اين راه برويد ، شما هم "هذا ماتوعدون" است

ليوم الحساب يعني با حساب است بي حساب نيست ،اينها تجسم قلب و نرم افزار وجود انهاست

کار به حساب و کتاب است ولي

عبد الله بن بكير عن عبد الله بن زرارة قال سمعت أبا عبد الله ع يقول إن لزوار الحسين بن علي ع يوم القيامة فضلا علي الناس قلت و مافضلهم قال يدخلون الجنة قبل الناس بأربعين عاما وسائر الناس في الحساب والموقف .کامل الزيارت



صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب-كاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست


طُغرا (یا طُغْری) نوعی از خوشنویسی پیچیده‌است که به وسیله آن لقب‌ها و نام سلطان یا امیری و یا عالمی را برسر فرمان او می‌نوشتند مانند «السلطان الاعظم الاعدل جلال الدین اکبر پادشاه غازی». این خط خاص به عنوان امضاء برای سلطان‌ها در خاورمیانه و به‌ویژه برای سلاطین عثمانی بکار می‌رفته‌است و در برخی مناطق آسیا مهرهای مشابه نیز دیده شده‌است.

طغرا: خط طغرا يا احكامي كه به خط طغرا نوشته مي شده ; و در بيت منظور حكمي است كه براي برقرار كردن وظيفه و مقرري با اين خط مي نوشته اند،حِسبَه ًلله : براي رضاي خدا، محضاًلله ، اين كلمه را بر مهري حك كرده بودند و بر بالاي طغراهائي كه براي انعام و بخشش صادر مي شد

وزير دارائي ما گوئي حساب سرش نمي شود زيرا در فرماني كه صادر كرده نشان حسبة لله نقش نشده است ، يعني مقرري و وظيفه رايگاني براي من در نظر نگرفته است ،حساب ، در گوئي نمي داند حساب ايهامي هم به روز حساب يعني روز جزا دارد

إِنَّ هَذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُ مِن نَّفَادٍ[ویرایش]

این رزق ماست که پایان نیافتنی است ،

55

اين مقامات بهشتي رزق ماست به بهشتي ها و هيچ نفاد و تمام شدني ندارد وصل به اسماء الله است وصل به خزائن غيب اسمان و زمين است وصل به ملکات غيبي انهاست"اوتوا به متشابها"

اين رزق، ريشه در اسماء و نکاح اسمائي و "ان تعدوا نعمه الله فلا تحصوها "دارد

وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ (۲۲) آيه ۲۳ فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ (۲۳)ذاريات

چرا اين روزي نفاد ندارد مثل حرف زدن شماست چطور حرف زدن شما نفاد و پاياني ندارد خزائن ما هم ... از ترکيب اين حروف الفباء اسم و فعل و کتاب و کتابخانه بيرون ميريزد و در خارج علم است که بيرون ميريزد علم در الواح و صحف نيست"انما العلم ما يحدث بالليل و النهار"

«نَفَادٍ»: فنا و نابودی. از میان رفتن و پایان پذیرفتن


٢٨٩٦ - الطوفان الموت. (ابن جرير وابن أبي حاتم وابن مردويه عن عائشة).کنز


مي‌گويي‌ ‌در‌ دعا:

(اللهم‌ ارزقني‌ ايمانا ثابتا و عقلا كاملا و لبا راجحا و عملا صالحا و علما نافعا و مالا كثيرا و ادبا بارعا و عمرا طويلا و خير الدنيا و الاخرة و اولادا متقين‌ و ذرية و نعما باقية و حشرا ‌مع‌ النبيين‌ و الشهداء و الصالحين‌ و شفاعة مقبولة و دعاء مستجابا و حبا لاوليائك‌ و بغضا لأعدائك‌ و دخولا ‌في‌ جناتك‌ و نجاة ‌من‌ عذابك‌ و رضا بقضائك‌ و صبرا ‌علي‌ بلائك‌.)

(إِن‌َّ هذا لَرِزقُنا) ‌از‌ ابتداء خلقت‌ انوار مقدّسه‌ و ارواح‌ بندگان‌ و عوالم‌ علويه‌ ‌از‌ لوح‌ و قلم‌ و عرش‌ و كرسي‌ و كرات‌ جويه‌ و سماوات‌، و ملائكه‌ و عوالم‌ سفليه‌ و عالم‌ آخرت‌ و جنات‌ عاليه‌ و حور و قصور ‌که‌ ديگر ما لَه‌ُ مِن‌ نَفادٍ ابد الاباد ‌لا‌ ينفذ ابدا و ‌لا‌ يزول‌ خالدا ‌فيها‌ ابد الابدين‌ و دهر الدّاهرين‌.

هَذَا وَإِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ[ویرایش]

چنین است و سرکشان را بدترین بازگشتهاست

56


«هذَا»: خبر مبتدای محذوفی است و تقدیر آن چنین است: أَلأمْرُ هذَا: یا مبتدا است و خبر آن محذوف است و تقدیر چنین است: هذَا لِلْمُتَّقِینَ.

إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ و هم الأولون، و بنو امية.

در مقابل اين جبهه خير و بهشت ، جبهه شر و جهنم را بيان ميکند مصطفين الاخيار را اورد ، طاغين را اورد انها ، حسن ماب داشتند و اينان شر ماب ،دارند يعني فرهنگ بايد دو طرفي باشد توحيد و نفي شرک در کنار هم باشد تولي و تبري در کنار هم باشد بهشت و جهنم در کنار هم بيان شود ، طاغين و طاعين با هم توصيف شوند

«کَلاَّ اِنَّ الْاِنْسانَ لَیَطْغی‌ ٭ اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی‌؛


(امام باقر (علیه‌السلام): انّ البطن اذا شبع طغی. چون شکم پر و سیر شد طغیان می‌کند. بی‌نیازی مالی،

امام علی (علیه‌السلام): ان افاد مالا اطغاه الغنی: (انسان) اگر مالی به‌دست آورد، ثروت او را به طغیان وامی‌دارد

قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ يعني الحور العين، يقصر الطرف عنها و النظر من صفائها، مع ما حكى الله من قول أهل الجنة: إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ أي لا ينفد أبدا، و لا يفنى هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ هذا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ، قال: الغسال، واد في جهنم، فيه ثلاث مائة و ثلاثون قصرا، و في كل قصر ثلاث مائة بيت، في كل بيت أربعون زاوية، في كل زاوية شجاع «۲»، في كل شجاع ثلاث مائة و ثلاثون عقربا، في جمجمة كل عقرب ثلاث مائة و ثلاثون قلة من سم، لو أن عقربا منها نفحت سمها على أهل جهنم لو سعتهم بسمها هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ و هم الأولون، و بنو امية.

جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمِهَادُ[ویرایش]

به جهنم می روند که بد، جایگاهی است

57

انها خالصه ذکر الدار دارند اينها "بئس المهاد"دارند

انها جنات دارند در باطن عالم که از چشم ديگران مخفي يست و اينها جهنم و جهنام ،چاه تاريک دارند

يعني جنات از سنخ ملکوت است و جهنم از سنخ دنياست نزديک به دنياست تجسم صفات دنيايي است جنات مفتحه لهم الابواب است ، انفتاحي يست و جهنم از سنخ انقباضي و يصلونهاست لذا بئس المهاد است جايي که اسم مامورش مالک و ملکيت است جهنم است و جايي که اسم خازنش رضوان است جنات است

هَذَا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَغَسَّاقٌ[ویرایش]

باید آب جوشان و چرک و خونابه دوزخیان را بنوشند

58


«هذَا»: مبتدا است. «حَمِیمٌ»: آب داغ. خبر (هذا) است. «فَلْیَذُوقُوهُ»: حرف (ف) برای تکرار است. یعنی چاره‌ای نیست پیوسته باید از آن بچشند و بخورند. جمله معترضه است. «غَسَّاقٌ»: اسم خونابه روان از پیکر دوزخیان است. در اصل به معنی گنداب و آب بدبو است

بئس المهاد هست از جهت مهد و محل استراحت بدترين هست از جهت نوشيدني وخوراک هم کمتر از ان نيست همان چرک و خون هاي گناهان است همان حس و حال و هواي گناه و رابطه ي دوستي انها رابطه گناه الود انها حميم است معاذ الله


و کلمة (غسّاق) من (غسق) علی وزن (رمق) و تعنی شدّة ظلمات اللیل. أمّا ابن عبّاس فقد فسّرها بأنّها شراب بارد جدّا (بحیث إنّ برودته تحرق و تجرح أحشاء الإنسان) و لکن لیس هناک فی مفهوم هذه الکلمة ما یدلّ علی هذا المعنی، غیر مقارنتها بالحمیم و هو الماء الحارّ الشدید الحرارة، و هذه المقارنة قد تکون منشأ هذا الاستنباط. و قال الراغب فی مفرداته: إنّ (غسّاق) تعنی القیح الذی یسیل من جلود أهل جهنّم و من الجراحات الموجودة فی أجسامهم.

وَآخَرُ مِن شَكْلِهِ أَزْوَاجٌ[ویرایش]

و شکنجه هایی دیگر، از هر نوع

59

عذابهاي جهنم حميم و غساق است و ازواج شيطاني است يعني بودن هم سنخ هاي انها باعث عذاب است با اينکه بايد اخ و بعضهم من بعض، باخيه کثير و سبب فرح و شادي باشد چنانچه براي مومنين است ولي براي کفار و جنود جهل حقيقت رابطه انها شيطنت و گناه و اتش است لذا با هم بودن بدترين عذاب است همديگر را لعن ميکنند و اشد عذاب و ضعف عذاب براي همديگر طلب ميکنند

احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ وَمَا کَانُوا یَعْبُدُونَ

در روايت تطبيق بر بني عباس و بني اميه شده

ثم ذكر من كان من بعدهم ممن غصب آل محمد حقهم، فقال: وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ و هم بنو العباس، فيقول بنو امية: لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ فيقول بنو فلان: بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا، و بدأتم بظلم آل محمد فَبِئْسَ الْقَرارُ، ثم يقول بنو امية: رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِي النَّارِ يعنون الأولين. ثم يقول أعداء آل محمد في النار: ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ في الدنيا، و هم شيعة أمير المؤمنين (عليه السلام)، أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ؟ ثم قال: إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ فيما بينهم، و ذلك قول الصادق (عليه السلام): «و الله إنكم لفي الجنة تحبرون، و في النار تطلبون».


آخَرُ»: دیگری. مبتدا است. «مِن شَکْلِهِ»: همسان و همگون آن. صفت (آخَرُ) است. «أَزْوَاجٌ»: اصناف و انواع. خبر (آخَرُ) است.


۱) - (آخر) هی صفة لموصوف محذوف یکون مبتدأ و (أزواج) مبتدأ ثان، و (من شکله) خبرها، و تقدیرها (و عذاب آخر أزواج من شکله). «أزواج»تعنی الأنواع و الأقسام، و هذه إشارة موجزة إلی أنواع اخری من العذاب لا تختلف عن أنواع العذاب السابقة،

هَذَا فَوْجٌ مُّقْتَحِمٌ مَّعَكُمْ لَا مَرْحَبًا بِهِمْ إِنَّهُمْ صَالُوا النَّارِ[ویرایش]

این گروه با شما به آتش در می آیند خوش آمدشان مباد که به آتش می افتند

60

«هذَا فَوْجٌ ...»: این سخن می‌تواند گفته فرشتگان عذاب، خطاب به گروه دیگری از خودشان باشد. «مُقْتَحِمٌ»: کسی که با فشار و زور و هول دادن، وادار به دخول به جائی شود. کسی که با زور خود را به جائی بیندازد. «لا مَرْحَباً بِهِمْ»: خوش نیامدند. خیر و خوشی نبینند. گفته سردستگان کفر و ضلال، خطاب به پیروان سرگشته است. مفعول مطلق است. «صَالُوا النَّارِ»: وارد شوندگان به آتش و سوختگان در آن. واژه (صَالُو) که در اصل (صَالُونَ) است و نون آن در حالت اضافه افتاده است، جمع (صَالِی) به معنی وارد شونده به آتش و سوزنده بدان است

متکبر وارد قبر میشه قبر بهش میگوید لا مرحبا بک دارند

هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ و هم بنو العباس، فيقول بنو امية: لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ

اين فوج ،که عده ي زيادي هستند ،گروهي و جماعتي هستند مقتحم هستند ، «مُقْتَحِمٌ»: کسی که با فشار و زور و هول دادن، وادار به دخول به جائی شود. در روايت تطبيق بر بني عباس شده قدرت طلبي و مقدمه چيني بني اميه سبب شد علي رغم رابطه رحمي که با آل محمد ص داشتند ، حق انها را غصب کرده و با انها بد رفتاري کنند

بني اميه با ازواج شان از بني عباس هستند اين باعث نکاح اسمائي عذاب در جهنم ميشود چون در جامعه اثار بني اميه و بني عباس معا چه فتنه کوري در گمراهي از ولايت تا الان ايجاد کرده لذا انها بايد در جهنم باهم عذاب شوند که چندين برابر است چنانچه گمراهي انها در اثر با هم بودن انها در اثار فرهنگي و حديثي و تبليغي براي جامعه اسلامي و گمراهي امت از خط ولايت بسيار سنگين بود

چون سبب عذاب و سختي براي هم ايند ميگويند لا مرحبا بهم ، خوش نيامدند بني اميه به بني عباس گويندبه اتش مي افتند ،به جاي مرحبا بکم ،به لا مرحبا بکم افتاده اند ،اعاذنا الله

قَالُوا بَلْ أَنتُمْ لَا مَرْحَبًا بِكُمْ أَنتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنَا فَبِئْسَ الْقَرَارُ[ویرایش]

گویند: نه ، خوش آمد شما را مباد شما این عذاب را پیشاپیش برای مافرستاده بودید، چه بد جایگاهی است

61

روايت ايه هاي اخير را بر بني اميه و بني عباس تطبيق کرده ولي مصداق است و تطبيق هر اول و دومي ميشود که راه خلاف رفته اند البته بيشتر ناظر به تمدنهاي تابع و متبوع است ريشه و فرهنگي يست

بني اميه ، بني عباس را رد کرده و بد ميگويند و اتش برايشان خواستار اند ، بني عباس هم انها را

ميگويند شما سنگ کج را گذاشتيد ، حديث جعل کرديد ،راه با دشمني با آل علي ع را باز کرديد ، صفين درست کرديدو پشت صفين شما همه جنايتهاي بني عباس امد ..قَالُوا بَلْ أَنتُمْ لَا مَرْحَبًا بِكُمْ أَنتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنَا فَبِئْسَ الْقَرَارُ


من قال لاخیه مرحبا کتب الله له مرحبا الی یوم القیامه اینقدر تشویق و تحویل گرفتن ها روی روحیات اثر دارد


يبهشت و جهنم کجاست حقیقتش چیست

ابن شهر آشوب، قال: إذ أقبل عليه كعب بن الأشرف و مالك بن الصيف و حيي بن أخطب، فقالوا: إن في كتابكم: وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إذا كان سعة جنة واحدة كسبع سماوات و سبع أرضين، فالجنان كلها يوم القيامة أين تكون؟ فقال عمر: لا أعلم. فبيناهم في ذلك إذ دخل علي (عليه السلام)، فقال: «في أي شي ء أنتم؟ » فألقى اليهود المسألة عليه، فقال (عليه السلام) لهم:

«خبروني أن النهار إذا أقبل الليل أين يكون [و الليل إذا أقبل النهار أين يكون؟ » قالوا له: في علم الله تعالى يكون. فقال علي (عليه السلام): «كذلك الجنان تكون في علم الله».

فجاء علي (عليه السلام) إلى النبي (صلى الله عليه و آله) و أخبره بذلك، فنزل فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.

قَالُوا رَبَّنَا مَن قَدَّمَ لَنَا هَذَا فَزِدْهُ عَذَابًا ضِعْفًا فِي النَّارِ[ویرایش]

گویند: ای پروردگار ما، هر کس که این عذاب را پیشاپیش برای ما آماده کرده است عذابش را در آتش دو چندان افزون کن

62

«نَعُدُّهُمْ»: بشمارشان می‌آوردیم. محسوبشان می‌داشتیم. «الأشْرَارِ»: جمع شَرّ، اشخاص بد. افراد بیسود و بیفایده. مرادشان مردمان مؤمن به طور عام و فقراء مسلمین به طور خاصّ است. یا مراد همان اشرار و افراد سرکش است. چرا که کفّار به مؤمنان برچسب ریاست طلب و آشوبگر زده و می‌زنند

ثم يقول بنو امية: رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِي النَّارِ يعنون الأولين.

اين گفتگو يا بهتر بگوييم مخاصمه به اينجا ختم ميشود که ميگويند هر که را به اين روز انداخت ضعف عذاب ببيند يعني بين ما و شما يا حتي سر شاخه هاي بالاتر قَالُوا رَبَّنَا مَن قَدَّمَ لَنَا هَذَا فَزِدْهُ عَذَابًا ضِعْفًا فِي النَّارِ

اين جهنم مقامات و تجسم انتساب خليفه الله بهمديگر است جهنم خواص جامعه است همين افراد براي هم راه باز کردند و انجا بهم گيرند در منجلاب هم گير اند گويا انجا به نفرين همديگر گرفتار اند

وَقَالُوا مَا لَنَا لَا نَرَى رِجَالًا كُنَّا نَعُدُّهُم مِّنَ الْأَشْرَارِ[ویرایش]

و گویند: چرا مردانی را که از اشرار می شمردیم اکنون نمی بینیم ?

63

«نَعُدُّهُمْ»: بشمارشان می‌آوردیم. محسوبشان می‌داشتیم. «الأشْرَارِ»: جمع شَرّ، اشخاص بد. افراد بیسود و بیفایده. مرادشان مردمان مؤمن به طور عام و فقراء مسلمین به طور خاصّ است یا مراد همان اشرار و افراد سرکش است. چرا که کفّار به مؤمنان برچسب ریاست طلب و آشوبگر زده و می‌زنند


اکثر اهل الجنه البله ، مومنين اخرالزمان نومه هستند غافل از شر هستند، "الا ذريه من قومه " ..اين يک جلوه مومنين است

ولي اين ايه بر جلوه اي از انها تطبيق ميشود که گويا انها را سبب فتنه و فساد ميدادنند رجالي که از اشرار اند ، در روايت تطبيق بر شيعيان شده مثل انجا که به انبياء ميگفتند فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبِينَ (۲۷)هود

اين غاصبين خلافت ،دشمنان اهل البيت ميگويند پس اين رافض اين ها که ما انها را اشرار ميخوانيديم چرا در جهنم نيستند ،

اين جهنم دوري از ولايت است که جاي محبين اهل البيت ع نيست شيعياني که جلوه ي اجتماعي داشتند جلالي که در نظر انها خوش نمي امده شايد هم نظير اينکه به اهل البيت ميگفتند شيعيان شما فلان گناه را ميکنند معاذ الله يعني سخت افزاري بدي دارند ولي فاسق از طريق نيستند طينت خوشي دارند "و جعل صلواتنا علیكم و ما خصّنا به من ولایتكم، طیبا لخلقنا و طهاره لانفسنا "جامعه .

اين ايه ميرساند جهنمي ها ارتباطهاي اجتماعي دارند که سبب عذاب انهاست مثل اينکه کي هست و کي نيست اينجوري يا کي وارد ميشود به او "لا مرحبا "ميگويند زندگي اجتماعي جهنمي شوون اجتناعي تجسم گناه شان معاذ الله

ثم يقول أعداء آل محمد في النار: ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ في الدنيا، و هم شيعة أمير المؤمنين (عليه السلام)، أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ؟ ثم قال: إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ فيما بينهم، و ذلك قول الصادق (عليه السلام): «و الله إنكم لفي الجنة تحبرون، و في النار تطلبون».[۶]

أَتَّخَذْنَاهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زَاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصَارُ[ویرایش]

، آنان را به مسخره می گرفتیم آیا از نظرها دور مانده اند ?

64


أَتَّخَذْنَاهُمْ سِخْرِیّاً»: آیا ما ایشان را به مسخره گرفته‌ایم و ناچیزشان دانسته‌ایم؟ فعل (أَتَّخَذْنَاهُمْ) در اصل (أَإِتَّخَذْنَاهُمْ) است و همزه وصل به خاطر همزه استفهام حذف شده است. واژه (سِخْرِیّاً) به معنی مسخره و حقیر، برای مفرد و مثنّی و جمع یکسان به کار می‌رود، و با ضمّ سین هم به همین معنی است . «زَاغَتْ»: انحراف پیدا کرده است. از حق منحرف شده است. از ماده زَیْغ به معنی انحراف از حق و حقیقت است. نسبت آن به چشم نه به صاحبان چشم، برای مبالغه در مطلب است. معنی دیگر آیه این است که: آیا ما در دنیا این مردمان محترم بهشتی و مقرّبان الهی را مسخره کرده باشیم؟ و یا بدتر از این، آنان را آن اندازه حقیر و ناچیز دانسته باشیم که اصلاً به چشم نمی‌آمدند؟!

ايا ما ايشان را مسخره گرفته ايم ، اين کلام حق تعالي بعيد است باشد چون در ايه بعد اينها را تخاصم اهل نار دانسته اين کلام اعداء آل محمدص است که ميگويند ايا ما اين اشرار -شیعه ،روافض-را مسخره ميکرديم و-خطاب عوض شده - يا از ديد دور اند ديده نشده اند

ممکن است کسي بگويد براي جهنمي ،قيامتشان رنگ مادي و اسابش زياد است لذا چشمش دور تر را نميبيند ولي بهشتي از بهشت بر جهنم طلوع کرد مجالسش دنيايي ش را در جهنم ميبيند

پيداست اين قوم هم مسخره ميشدند و هم اشرار خطاب ميشدند ولي جزء ابرار بودند يا ملحق به انها شده اند که به محبين و شيعيان آل محمدص نزديک اند بلکه همانان هستند

إِنَّ ذَلِكَ لَحَقٌّ تَخَاصُمُ أَهْلِ النَّارِ[ویرایش]

این جدال اهل جهنم با یکدیگر چیزی است که به حقیقت واقع شود

65

اين لا مرحبا بکم ، ضعف العذاب ، بهم گفتن ، اين اشرار ي که ما- شيعه را-ميخوانديم کجايند اينها تخاصم اهل النار است ، مهم اينست که اهل نار تخاصم دارند خصومت دو طرف اصلا هر جا خصومت باشد جهنم است و هر جا سلام باشد بهشت "قيلا سلاما سلاما"

اينقدر خصومت بد است که خود جهنم ميشود. واين حقيقت و حق اهل نار است ،حقيقت به ذکر نرسيدن و هر کس به حقش نرسيدن جهنم است" الذي اعطي کل شئ خلقه" دار السلام توحيد ،را رعايت نکردن تخاصم است اهل النار و إِنَّ ذَلِكَ لَحَقٌّ تَخَاصُمُ أَهْلِ النَّارِ ، معاذ الله

اين خصومت سر جهات کلامي يست اب از سرچشمه گل شدن است ،

گل کردند و  ..اب را گل نکنيد  

ابوالحسن ع :مُر اصحابک ان یکفوا من السنتهم و یدعوا الخصومه فی الدین و یجتهدوا فی عباده الله

لا یخاصم الا شاک او من لا ورع له

متکلموا هذه العصابه من شر من هم منه من کل صنف من فکر فی الله کیف کان هلک و من طلب الرئاسه هلک


تخاصم است جهنم اصلا جهنم تخاصم است ان ذلک لحق تخاصم اهل النار

اب را گل نکنيد سهراب 

..آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ[ویرایش]

بگو: جز این نیست که من بیم دهنده ای هستم و هیچ خدایی جز خدای یکتای قهار نیست

66

بگو ،اعلام رسمي که من فقط منذر هستم در چي منذرم ، در معاد يا در توحيد قهاري " وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ"اگر واحد قهاري باشد و تو حواس ات نباشد بد ميشود بايد نسبت به اين امر انذار باشد يه بزرگي قدري ، قدرتمند صاحب جلالي داخل اتاق اينجا باشد و ما ندادنيم هر کاري بکنيم ،هر حرفي بزنيم ، اين انذار ميخواهد

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ؛

اوست كه بر بندگان خود، قاهر و مسلّط است و اوست حكيم آگاه!

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا؛

او بر بندگان خود تسلّط كامل دارد . مراقباني بر شما مي‏گمارد تا زماني كه يكي از شما را مرگ فرا رسد (در اين موقع،) فرستادگان ما جان او را مي‏گيرند.


به همين جهت صفت "قهّار" بعد از صفت "واحد" قرار مي گيرد ،يعني يگانه اي كه به هيچ وجه همرديف و شريك و رقيب نمي پذيرد:

[۷]

رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ[ویرایش]

آن پیروزمند و آمرزنده ، پروردگار آسمانها و زمین و هر چه میان آنهاست

67

ممکن است بگويم ايه قبل پيامبر را منذر ميداند در معاد يا ولايت و علاوه بر ان مبلغ توحيد و با چاشني جلالي قهاري است و چون در کنار انذار امده که تلويحا منذر از توحيد است

الله واحد قهار است ، وجودش ، سيطره جمال و جلالش براي غير چيزي نگذاشت ، ربوبيت اسمانها و زمين را در نورديد و بين اند ، -اسمان جبروت و زمين ناسوت و بين اندو عالم ملکوت خيال ميتواند باشد-اين رب با جلوه ي العزيز الغفار اشکار شده ، العزيز جلالي يست الغفار جمالي يست ، ان اله واحد قهار هم که باشد براي ربوبيت انس ميخواهد بخشش الغفار زيردستي ها ميخواهد والا ربوبيتي نميشود چه برسد به انسانها

اين ربوبيت قهاري و عزيزي يست بيشتر به حکومت و قضا مي ماند رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ

قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ[ویرایش]

بگو: این خبری بزرگ است ،

68

اين تجلي اله واحد قهار در قيامت ،انذار ميخواهد من منذر ان هستم ،اين نبا عظيم است

اين تجلي قهاري در ولايت ، اين منذر ميخواهد و من منذر ان هستم اين نبا عظيم است

"بعثت و الساعه کهاتين" ، و قيامت تجلي امام است ،ولي است و نبا عظيم اوست خدا ايه اعظم تر از علي ع ندارد ،علي نبا عظيم است

بگو ،اعلام رسمي کن که ان تجلي واحد قهار در صور و مجلي هاي مختلف نبا عظيم است انبياء براي ان امده اند ، انباء از ان ميدهند نمايش عظيم هستي انجاست هر چه از اول خلقت به اخر ميرويم شتاب اين تحولات و رو شدنش عظيم تر است در صحنه اجتماعي اخرالزمان و ارماگدون قرقيسيا و رجعت جلوه اي از نبا عظيم است

قلت: عَمَّ يَتَساءَلُونَ؟ قال: فقال: «هي في أمير المؤمنين (صلوات الله عليه)، كان أمير المؤمنين (صلوات الله عليه) يقول: ما لله عز و جل آية هي أكبر مني، و لا لله نبأ أعظم مني». 

[بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ «۲» و قوله تعالى: ] قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ؟ قال: «الذين أوتوا العلم: الأئمة، و النبأ:

أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ[ویرایش]

که شما از آن اعراض می کنید

69

شما از اين نبا عظيم اين اله واحد قهار ،اين رب سماوات و ارض و ما بينهما که جلوه العزيز الغفار ي دارد شما اعراض کننده هستيد به اسماء الرحيم و الرازق ..تمايل داريم" نوليه ما تولي "

"من عرف نفسه فقد عرف ربه" ، شما جلوه قهاري نفس خود را بشناسيد تا حضور او را درک کنيد ولي باز" انتم عنه معرضون" و روندگان اين مسير کم اند

شما "اعرفوا الله بالله" را بشناسيد تا واحد قهار نبا عظيم را بشناسيد اين از قبلي روندگانش کمتر "انتم عنه معرضون"

شما اولو الامر را به امر به معروف و نهي از منکر و احسان بشناسيد باز از امر و نهي خوشتان نمي ايد از موعظه خوشتان نمي ايد "لا تحبون الناصحين ".."انتم عنه معرضون "

مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَى إِذْ يَخْتَصِمُونَ[ویرایش]

هنگامی که با یکدیگر جدال می کردند من خبری از ساکنان عالم بالا نداشتم،

70


چون كه بى رنگى اسير رنگ شد موسيى با موسيى در جنگ شد. مولوى.

من علم به اختصام ندارم چه بسا یعنی اختصام در من راه ندارد چون من جامع مشارق و مغارب ام صلی الله علیه و اله


چون به بى رنگى رسى كان داشتى موسى و فرعون دارند آشتى. مولوى.

ایا این حرف و خرف ابن عربی در فصوص راجع سهمی از حقیقت عبودیت بت پرست خلاف ظاهر قران نیست ؟



«الْمَلإِ الأَعْلی»: در اینجا مراد فرشتگان و آنانی است که بدیشان دستور داده شد که برای آدم سجده برند همان گونه که آیه همین سوره بیانگر آن است. «إِذْ»: زمانی که. بدان گاه که. «یَخْتَصِمُونَ»: جدال و نزاع می‌کردند. مراد از مجادله و منازعه، بحث و گفتگو درباره آفرینش انسان است.


من به ملا اعلي علمي ندارم ان هنگام که مخاصمه ميکنند يعني در موقف مخاصمه علم نداري چرا که رحمه للعالمين ، يوم المجموع اسم جامع ، هستي ،بدان علمي نداري رسول الله ص همه چيز نزدش به رحمت است ، همه مشارق و مغارب را جمع کرده او در شرق يا در غرب نيست در موقف امه وسط است "ما کنت بجانب الغربي" ، چرا چون در موقف وسط است جمع بين شرق و غرب پس مخاصمه اي نيست" انا ذو العينين " مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَى إِذْ يَخْتَصِمُونَ

پس در ملا اعلي هم مخاصمه است ، ولايت مطلقه نيست حکومت اسمائي چند صدايي است سياست ما نيز نبايد از تکوين فاصله داشته باشد عالم را جنود عقل و جهل گرفته ،روزي به اين چند صدايي و انتسابها ست والا حکومت مطلقه روزي را کم و انتسابها را حداقلي و گشور را خفه ميکند


مخاصمه در ملا اعلي در روايت تطبيق بر درجات و کفارات شده ، مخاصمه سر سير نزول و صعود است يا صعود و درجه يا تدارک و توبه و کفاره کم کاري ها

درجات اين است که وضو بگيري دست بشوي ،تحليه پيدا کني و سراغ جماعت و جمعه و قلب المجتمع بروي و بعد صلاه بعد صلاه ، پشت ان تجلي اسمي که بر تو ميتابند درايي و مهمان نوازي ، مهان وارد شده ات باشي ، متابعت ان مشرب باشي ، ان اسم و امام ،" اهل بيتي کالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم "يعني ولايت اهل البيت ع است چنانچه" علي معرفتها دارت قرون الاولي "

عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ لَمَّا سُئِلَ فِی الْمِعْرَاجِ فِیمَا اخْتَصَمَ الْمَلَأُ الْأَعْلَی قَالَ فِی الدَّرَجَاتِ وَ الْکَفَّارَاتِ قَالَ فَنُودِیتُ وَ مَا الدَّرَجَاتُ فَقُلْتُ إِسْبَاغُ الْوُضُوءِ فِی السَّبَرَاتِ(مفلسي و فقر ) وَ الْمَشْیُ إِلَی الْجَمَاعَاتِ وَ انْتِظَارُ الصَّلَاةِ بَعْدَ الصَّلَاةِ وَ وَلَایَتِی وَ وَلَایَةُ أَهْلِ بَیْتِی حَتَّی الْمَمَاتِ


از‌ ‌علي‌ ‌بن‌ ابراهيم‌ مسندا ‌از‌ اسمعيل‌ جوفي‌ ميگويد: خدمت‌ حضرت‌ باقر (ع‌) ‌در‌ مسجد الحرام‌ بودم‌ سه‌ مرتبه‌ آيه شريفه‌ سُبحان‌َ الَّذِي‌ أَسري‌ ‌را‌ تلاوت‌ فرمود ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ مسجد اقصي‌ ‌را‌ تفسير فرمود ‌به‌ بيت‌ المعمور ‌که‌ ‌در‌ ليلة المعراج‌ جبرئيل‌ تنها گذاشت‌ پيغمبر ‌را‌ و حضرتش‌ بالا رفت‌ ‌تا‌ رسيد ‌به‌ عالم‌ انوار ‌که‌ حضرت‌ ملأ اعلي‌ ‌را‌ ‌به‌ همان‌ عالم‌ انوار تفسير فرموده‌ ‌که‌ حضرت‌ رسالت‌ ميفرمايد ‌به‌ ‌آن‌ عالم‌ رسيدم‌ ميان‌ ‌من‌ ‌از‌ زمين‌ ‌تا‌ آنجا حائل‌ شد خطاب‌ رسيد ‌که‌ ‌را‌ انتخاب‌ كردي‌ ‌بر‌ خلافت‌ عرض‌ كردم‌ ‌علي‌ مرا ‌از‌ تمام‌ خلق‌ بيشتر دوست‌ دارد خطاب‌ ‌شده‌ مرا ‌هم‌ بيشتر، دوست‌ دارد و ‌من‌ ‌علي‌ ‌را‌ انتخاب‌ كردم‌ ‌بر‌ وصايت‌ و خلافت‌ و امامت‌ ‌.

اطيب البيان: ما كان‌َ لِي‌ مِن‌ عِلم‌ٍ بِالمَلَإِ الأَعلي‌ چون‌ قبل‌ ‌از‌ معراج‌ حضرت‌ بملأ اعلي‌ نرفته‌ ‌بود‌ ميفرمايد ‌من‌ علم‌ بملأ اعلي‌ نداشتم‌ موقعي‌ ‌که‌ رسيدم‌ بملأ اعلي‌ عالم‌ انوار ‌که‌ ‌در‌ سوره نجم‌ تعبير ‌به‌ افق‌ اعلي‌ فرموده‌ ‌که‌ ميفرمايد:

وَ هُوَ بِالأُفُق‌ِ الأَعلي‌ ثُم‌َّ دَنا فَتَدَلّي‌ فَكان‌َ قاب‌َ قَوسَين‌ِ أَو أَدني‌ فَأَوحي‌ إِلي‌ عَبدِه‌ِ ما أَوحي‌ ‌که‌ تمام‌ علوم‌ آنجا افاضه‌ شد و تعيين‌ خليفه‌ شد و ‌در‌ ذيل‌ حديث‌ مذكور ‌که‌ اشاره‌ شد ميفرمايد خطاب‌ ‌به‌ پيغمبر رسيد ‌که‌ ‌به‌ ‌علي‌ بشارت‌ ده‌

‌ يا ‌ محمّد ‌ يا ‌ محمّد بشّره‌ بانه‌ راية الهدي‌ و امام‌ اوليائي‌ و نور لمن‌ اطاعني‌ و الكلمة الّتي‌ الزمتها للمتقين‌ ‌من‌ احبه‌ احبني‌ و ‌من‌ ابغضه‌ ابغصني‌ ‌مع‌ ‌ما اني‌ اخصه‌ ‌بما‌ ‌لم‌ اخصه‌ ‌به‌ احدا

فقلت‌ ‌ يا ‌ رب‌ اخي‌ و صاحبي‌ و وزيري‌ و وارثي‌ ‌فقال‌ انه‌ امر ‌قد‌ سبق‌ انه‌ مبتلي‌ و مبتلي‌ ‌به‌)

‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ دارد انگشت‌ شمار چهار مرتبه‌ خداوند فرمود

«‌مع‌ ‌ما اني‌ ‌قد‌ نحلته‌ و نحلته‌ و نحلته‌ و نحلته‌ اربعه‌ اشياء‌-‌ الحديث‌».


محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جایشان گیرند

عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ لَمَّا سُئِلَ فِی الْمِعْرَاجِ فِیمَا اخْتَصَمَ الْمَلَأُ الْأَعْلَی قَالَ فِی الدَّرَجَاتِ وَ الْکَفَّارَاتِ قَالَ فَنُودِیتُ وَ مَا الدَّرَجَاتُ فَقُلْتُ إِسْبَاغُ الْوُضُوءِ فِی السَّبَرَاتِ(مفلسي و فقر ) وَ الْمَشْیُ إِلَی الْجَمَاعَاتِ وَ انْتِظَارُ الصَّلَاةِ بَعْدَ الصَّلَاةِ وَ وَلَایَتِی وَ وَلَایَةُ أَهْلِ بَیْتِی حَتَّی الْمَمَاتِ. 

جلوه ظهور اسماء هم میتواند باشد هر یک از اسماء الهی در حضرت واحدیت مقتضی ان بود که کمال ذاتی خود را او نهان است بطور اطلاقی اظهار کند اطلاق به این معنا که سایر اسماء در پرتوش محجوب شود جمال حق محکوم جلال شود ...اینست اختصام در ملا اعلی دررلسان عرفا اگر چه اسم الحکم العدل یا اسم اعظم عادل و حاکم به عدالت بین انها حکم کند

اهل معنا

لاجل ان ملائکه التی فوق السماوات و هم الملا الاعلی طبیعه وصفهم الله بالاختصام لان طبیعه متقابله و ذلک لانها محل ولایه الاسماء و مظهر احکامها و الاسماء الالهیه متقابله فان الرحیم یقابل المنتقم و القهار و المعز یقابل المذل و کذلک جمیع الاسماء .ش ف

و التقابل الذی فی الاسماء الالهیه التی هی النسب انما اعطاه النفس

الله من حیث احدیت غنی عن العالمین و من حیث الهیتها و اسمائها موصوفه بالافتقار .- تبارک و تعالی -و لاحول ولاقوه الا بالله

نزدیکی بحثهای اسماء و افسانه های خدایان[ویرایش]

گاه حرف از نور و ظلمت و گاه عقل و جهل و جنودشان و گاه دریای شور و شیرین و گاه ...

کتاب حماسیه خدایان گیتا

کتاب افسانه ی خدایان :اولین زن زئوس "متیس" یا عقل بود. حاسدان به او گفتند: اگر از این زن صاحب فرزندانی شود، آنان به قدری عاقل خواهند بود که پدر را از تخت خدایی به زیر می کشند.

زئوس ترسید و هنگام آبستنی همسر، زن و کودک را هر دو بلعید و به این ترتیب هم از خطر احتمالی او نجات یافت و هم "عقل کل" یعنی زنش را خورد و خودش به همان اندازه عاقل شد."

یکی از معروف ترین عاشقانه های زئوس رابطه او با دانائه است. دختر بسیار زیبا و یکی یکدانه ی پادشاه آرگوس. غیب گویان از تولد یک نوه پسری برای او گفتند. که در جوانی شاه "آرگوس" را خواهد کشت. او دختر و دایه اش را در اطاقی از مفرغ در زیر برجی زندانی کرد تا هیچ مردی به او نزدیک نشود. زئوس که مجذوب دختر بود، چون بارانی از طلا از رخته بام به درون اتاق آمد و در آغوش وی خفت. زاده این عشق، پسری به نام Perseus پرسئوس بود. او خود بعدها نیمه خدایی شد.

این بخش از افسانه خدایان از نزدیک با ایران ارتباط دارد. یونانیان قدیم، پادشاهان هخامنشی را از اعقاب پرسئوس می دانستند و نام پارس و پارسی را مشتق از نام خدایان می شمردند و به این ترتیب نسب پادشاهان هخامنشی را مستقیمن به خدای خدایان می رساندند.

در ادبیات یونانی نیز به کرات از داریوش و خشایارشا به عنوان "زادگان خدای خدایان" نام برده شده است............

روایات[ویرایش]

رک باب حدوث اسماء کافی [۸]

إِن يُوحَى إِلَيَّ إِلَّا أَنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ[ویرایش]

تنها از آن روی به من وحی می شود که بیم دهنده ای روشنگر هستم

71

همه دين يک وحي است و ان انذار چرا که رسول الله نذير است و فرمود فقط به من همين وحي ميشود

اين اهميت انذر را ميرساند

شخصيت قيامتي بودن رسول الله ص را مي رساند بعثت و الساعه کهاتين ، لذا رجعت ، تجلي امام است و قيامت تجلي رسول الله ،- قيامت که اينقدر انذار دارد -

در ادامه بحث خلق ادم و سجده ملائکه بر ادم و عصيان شيطان را اورده کجاي اين صحنه انذار دارد? عصيان شيطان جلوي ادم ،که ميشود عصيان مردم جلوي انام ، ميگويد مبادا شما هم ابليسي شويد و عصيان کنيد

يا اصل لطف خداوند متعال به انسان انذار دارد که بايد اينقدر لطف الهي را قدر دانست ..

«إِن یُوحی»: وحی نمی‌شود. حرف (إِنْ) نافیه است. نائب فاعل (یُوحی) ضمیر مستتر است. یعنی: مَا یُوحی إِلَیَّ حالُ الْمَلإِ الأعْلی. یا این که: مَا یُوحی إِلَیَّ الَّذِی یُوحی مِنَ الأمُورِ الْغَیْبِیَّةِ ... إِلاّ لأنِّی نَذِیرٌ مُبِینٌ مِنْ جِهَتِهِ تَعَالی. «إِلاّ أَنَّمَا أَنَا ...»: مگر بدان خاطر که من. معنی حصر بدان می‌ماند که به کسی گفته شود: لَمْ تُسْتَقْضَ یَا فُلانُ إِلاّ لِأَنَّکَ عالِمٌ عامِلٌ مُرْشِدٌ. ای فلانی! از تو داوری خواسته نمی‌شود مگر بدان خاطر که تو دانا هستی و به دانش خود عمل می‌کنی و راهنمای دیگرانی


سبحنا فسبحت‌ الملائكة و هللنا و هللت‌ الملائكة الحديث‌»

إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ[ویرایش]

پروردگارت به فرشتگان گفت : من بشری را از گل می آفرینم

72


سَوَّيْتُهُ» از «استواء» به معناى اعتدال و استوارى در آفرينش است.

به ياد اور اين صحنه بايد بماند صحنه بياد ماندني براي تمدن سازي بشر و دوست و دشمن شناسي او و قدر خود شناختن است اين صحنه بين تمدني انسان و ملائکه ، بايد تصوير نگاري شود سينمايي شود

در ايات قران وجه خاکي انسان را از سه چيز ميداند گاه از طين لازب است که طينت مومن است ملصق و چسبيده به طينت انبياء ، ديگر از حما مسنون که طينت نصاب است و از تراب که طينت مستضعفين است

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ عَبْدِ الْغَفَّارِ الْجَازِیِ [۱] عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْمُؤْمِنَ مِنْ طِینَةِ الْجَنَّةِ وَ خَلَقَ الْکَافِرَ مِنْ طِینَةِ النَّارِ وَ قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِعَبْدٍ خَیْراً طَیَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ فَلَا یَسْمَعُ شَیْئاً مِنَ الْخَیْرِ إِلَّا عَرَفَهُ وَ لَا یَسْمَعُ شَیْئاً مِنَ الْمُنْکَرِ إِلَّا أَنْکَرَهُ قَالَ وَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ الطِّینَاتُ ثَلَاثٌ طِینَةُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُؤْمِنُ مِنْ تِلْکَ الطِّینَةِ إِلَّا أَنَّ الْأَنْبِیَاءَ هُمْ مِنْ صَفْوَتِهَا هُمُ الْأَصْلُ وَ لَهُمْ فَضْلُهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ الْفَرْعُ مِنْ طِینٍ لازِبٍ [۲] کَذَلِکَ لَا یُفَرِّقُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ شِیعَتِهِمْ وَ قَالَ طِینَةُ النَّاصِبِ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ [۳] وَ أَمَّا الْمُسْتَضْعَفُونَ فَ مِنْ تُرابٍ* لَا یَتَحَوَّلُ مُؤْمِنٌ عَنْ إِیمَانِهِ وَ لَا نَاصِبٌ عَنْ نَصْبِهِ وَ لِلَّهِ الْمَشِیئَةُ فِیهِمْ. [۱]: بالجیم و الزای و فی بعض النسخ [الحارثی].

[۲]: اللازب: اللازم للشی ء و اللاصق به. [۳]: الحمأ: الطین الأسود، و المسنون: المنتن.


إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ ، من بشر را از طين خلق کردم طين لازب ،صلصال حما مسنون ، از ..


- «الذی أحسن کل شی ء خلقه و بدأ خلق الانسان من -

«إنا خلقناهم من طین لازب؛ آنها را از گلی چسبنده پدید آوردیم [که ضعیفند].» (صافات/ 11)

- «خلق الانسان من صلصل کالفخار؛ انسان را از گل خشکیده ای سفال مانند آفرید.» (الرحمن/ 14)


اهل معنا

البشر ماخوذ من المباشره کما یقال یسمی الخمر خمرا لتخمیره العقل .لما اوجده بالیدین سماه بشرا للمباشره اللائقه بذلک .م ف

ما فضل الانسان غیره من الموجودات الا بما باشر الحق بیدیه فی خلقه لیجمع بین الصفات المتقابله و باشر غیره بید واحده لیظهر بصفه واحد .و لکل موجود من الموجودات وجها خاصا لربه لا یشارکه فیه غیره و الانسان جامع لجمیع تلک الوجوه .

فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ[ویرایش]

چون تمامش کردم و در آن از روح خود دمیدم ، همه سجده اش کنید

73

باید به روحی چسبید که کار" من کان له قلب"است والا "القي السمع و هو شهيدظ"

راه تسويه عقل هم مثل تسويه انسان است ،" العقل ما عبد به الرحمن" ، "قد احيا عقله و امات نفسه حتي دق جليله و لطف غليظه .."

فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ، بايد به بشر سجده کرد کدام شان انسان سجده کردني است ? بشري که تسويه دارد "العقل وسط الکل "دارد" الرحمن علي العرش" وجودش استوي دارد اين الرحمن ، براي انسان عقل است که "العقل ما عبد به الرحمن" است عقل در درون انسان سمت الرحمن در بيرون را دارد و تسويه انسان به حکومت عقل در وجود او است " قد احيا عقله ..حتي برق له لامع کثير البرق فابان له الطريق و سلک به السبيل "

بشري شايستگي سجده دارد نفخ فيه من روحي دارد و اين روحي در او ظهور دارد ، الروح با اوست ، شب قدر الروح بر او نازل ميشود بايد فقعوا له ساجدين شد حتي ملائکه ، حتي ملائکه شب قدر به استخدام و تدبير او و امت اويند ولاحول ولاقوه الا بالله


ارتباط روح مومن با حق تعالی از شعاع شمس بیشتر است

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: «مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَ بَدَنِهِ كَجَوْهَرَةٍ فِي صُنْدُوقٍ إِذَا أُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَةُ مِنْهُ اطُّرِحَ [طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَ لَمْ يُعْبَأْ بِهِ». وَ قَالَ: «إِنَّ الرُّوحَ لَا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَ لَا تُوَاكِلُهُ ، وَ إِنَّمَا هِيَ كِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِيطَةٌ بِهِ» مختصر البصایر -.

روح در بدن انسان بسته به اعضا کار خاص و لطافت خودش را دارد لطافت روح در چشم، در مقابل ان لطافت درکف پاست

فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ[ویرایش]

همه فرشتگان سجده کردند

74

همه بر ادم سجدع کردند يعني در استخدام و مدبرات امر انسان و ذيل ولايت او درامدند در مقابل ابليس شيطنت کرد و در معارضه با او در افتاد

اين کلهم اجمعون ، مراد ملائکه اي هستند که خطاب سجد را شنيدند نه کساني اند که غير حق را نميبينند ملائکه مهيمين ، انان که در هيمان حق تعالي هستند انان البته موداب تر از ان هستند که چنين خطابي شود و سر باز زنند

اين ايات مثالي يست براي امت در تواضع کردن جلوي امام که اگر تبعيت و تواضع کني ملکي و الا ابليس ،معاذ الله ،يعني از فضل الهي مايوس شده اي ، و حسد ورزيده اي به محسودون انت يا اباء کرده اي از دخول در بهشت "کلکم في الجنه الا من ابي"

حرث‌، عزازيل‌ ،لبليس و صفات‌ خبيثه‌ دارد: عجب‌ ‌که‌ ‌خود‌ ‌را‌ اشرف‌ ‌از‌ ملائكه‌ مي‌پنداشت‌ -استجير بالله -[۹]

إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنْ الْكَافِرِينَ[ویرایش]

مگر ابلیس که بزرگی فروخت و از کافران شد

75

تا سجده ميکني ،،در برابر حق ، در برابر انکه "علم ادم الاسماء کلها" ست ملک هستي الوکت و قدرت و سيطره داري من تواضع رفعه

و الا "من صارع الحق صرعه" ،هر کس در برابر ادم سجده نکند انکه استاد الهي دارد او نا اميد است نا اميدي از کم باوري خود است فکر ميکند به فضل اطرافيان اقرار نکند خودش را بالا برده حال اينکه اعتراف به فضل هر ذي فضلي اول خود انسان را بالا ميبرد "قيمه کل امراء مايحسنه" مادح خورشيد مادح خود است که من هم اين خورشيد و نورش را ميبيم

اگر دچار صفت ابليسي-نا اميدي -شوي کافر ميشود معاذ الله،بايد دنبال يوسف وجودت باشي ،زيبايي خودت ، زيبايي ولي که در تو تجلي پيدا کرده و ان باشي فاضل طينتنا و الا از او در خود چيزي نبيني ، نا اميد ميشوي ، "معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده " يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (۸۷)يوسف


إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنْ الْكَافِرِينَ


قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ[ویرایش]

گفت : ای ابلیس ، چه چیز تو را از سجده کردن در برابر آنچه من با دو، دست خود آفریده ام منع کرد ? آیا بزرگی فروختی یا مقامی ارجمند داشتی ?

76

در تمام ايات خلق ادم و سجده نکردن شيطان از او با "يا ابليس" ياد شده يعني علت اين طغيان نا اميدي او از فضل الهي يست با اينکه -و الله ذو الفضل العظيم -

قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ ، ابليس يان ، قابليان ، منعي و سلبي اند، ابائي اند ، قد هستند ، استکباري اند ، در مقابل عده اي ساجد اند ، نه فقط سجد در برابر الله بلکه در برابر الرحمن ، در برابر امام ، در برابر انکه مصنوع الهي يست در برابر صانع که کسي اردو کشي نميکند ولي قهر و غضب خودش را ، دق و دل خودش را سر مصنوع بيچاره در مي اورد ، فرافکني اينطوري

اين عزيز الهي با دو دست جمال و جلال ،جنود عقل و جهل ، ريخته و بيخته شده بود، کل هستي بکار بود تا اين طينت جلوي عرش هستي با دميدن فصول و بادها در اب ودريا به تکامل انواع رسيد و طينت انسان از چراغ جادوي دستان وجودش برامد "لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ "-هستي و تکامل انواع از اسماء الله جدا نيست اين لوچي تا کي -

أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ ،ايا کسي در برابر خلق با دو دست الهي که منسوب به اوست استکبار ميکند و خود را بالا ميبيند ?

اينجا سه طايفه ترسيم شده ملائکه ساجد ، ابليس و عالين ، عالين گويا معاف از سجده بودند از داخل امر بيرون بودند انها در هيمنه حضور بودند علو از اين امتحان بودند خلقت نوري بالاتري داشتند شيطان از انان هم نبود گويا ميخواست خود را اينگونه وانمود کند عجب پرده هاي بکر و تصويرهاي کلاني قران دارد هستي دارد قران ما را با ان آشنا ميکند ماشاء الله به قران

اول‌ ‌ما خلق‌ اللّه‌ نوري‌» و عالين وجود

و ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ دوازده‌ حجاب‌ آفريد و ‌اينکه‌ نور ‌را‌ ‌در‌ ‌آنها‌ سير داد ‌در‌ حجاب‌ اول‌ دوازده‌ هزار سال‌ ‌تا‌ حجاب‌ دوازدهم‌ هزار سال‌ و ‌در‌ ‌هر‌ حجابي‌ ذكري‌ داشت‌ ‌تا‌ عرش‌ ‌را‌ آفريد و هفت‌ هزار سال‌ ‌در‌ عرش‌ ‌بود‌ ‌تا‌ آدم‌ ‌را‌ آفريد و ‌در‌ حديث‌ ‌از‌ ‌إبن‌ بابويه‌ مسندا ‌از‌ ابي‌ سعيد الخدري‌ ‌که‌ ‌گفت‌ ‌از‌ پيغمبر اكرم‌ سؤال‌ شد ‌از‌ عالين‌

«‌من‌ ‌هم‌ ‌ يا ‌ ‌رسول‌ اللّه‌ ‌الّذين‌ ‌هم‌ اعلي‌ ‌من‌ الملائكة ‌فقال‌ ‌رسول‌ اللّه‌ (ص‌) انا و ‌علي‌ و فاطمة و الحسن‌ و الحسين‌ كنا ‌في‌ سرادق‌ العرش‌‌-‌ الحديث‌»

[۱۰]

قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ[ویرایش]

گفت : من از او بهترم مرا از آتش آفریده ای و او را از گل

77


قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: أیّ شَيْ‏ءٍ يَقُولُ أَصْحَابُكَ فِي قَوْلِ إِبْلِيسَ «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»؟ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ قَالَ ذَلِكَ وَ ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ. قَالَ كَذَبَ‏ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّهُ يَا إِسْحَاقُ مَا خَلَقَهُ اللَّهُ إِلَّا مِنْ طِينٍ، ثُمَّ قَالَ: قَالَ اللَّهُ: «الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» خَلَقَهُ اللَّهُ مِنْ تِلْكَ النَّارِ وَ النَّارُ مِنْ تِلْكَ الشَّجَرَةِ وَ الشَّجَرَةُ أَصْلُهَا مِنْ طِين‏.قمي



چه چيز باعث ابليسي و نا اميدي يست? مقايسه ، مقايسه خلق من و ديگري ، شرايط من و ديگري ، اين مقايسه هاست که نارضايتي و نا اميدي مي اورد در روايات امده اگر بگويي بند کفش من بهتر از بند کفش ديگري يست مشمول علو في الارض شدي که "تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا " چه برسد که بگويي من از اتش هستم و انسان از خاک پس من بهترم

اصولا هر جا حرف انا خير است ، بوي شيطان مي ايد نفس است ، دعوت به خود است

در هستي چيزي را نبايد کوچگ شمرد به او منسوب است يک اسم از چهار اسم خداوند متعال مخفي يست شايد ان شئ جلوه ان باشد خداوند متعال چند چيز را در چند چيز مخفي کرد ، ولي ش را در بين بندگانش عمل قبول شده را بين اعمال ...کسي چه ميداند شايد ميان بيانهاي بي اب و علف ، جايي را به اسم کعبه و مکه اختيار کند جايي را به اسم کربلاء و حائر ،بر ساير اماکن برتري ده،د افتادگي اموز گر طلاب فيضي هرگز نخورد اب زميني که بلند است ، "و استودت علي الجودي"

خاک زمينه زيادي براي تصريف دارد تراب و ابوتراب کارها ميکند

" اما بنعمه ربک فحدث" ولي بگويي انا خير خوب نيست به فضل الهي فرح داشته باش ، نه اينکه خودت و داشته هايت را ببيني[۱۱]

قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ[ویرایش]

گفت : از اینجا بیرون شو که تو مطرودی

78

«مِنْهَا»: از جنت. از آسمان. از جماعت فرشتگان. «رَجِیمٌ»: مطرود از درگاه رحمت و کرامت خدا. رانده شده از میان صفوف فرشتگان.

اما در سوره کهف‌: «وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوا لاِدَم‌َ فَسَجَدوا اِلاّ اِبْلیس‌َ کان‌َ مِن‌َ الْجِن‌ِّ فَفَسَق‌َ عَن‌ْ اَمْرِ رَبِه‌...


اين خروج يا هبوط پيداست او در موقعيت خوبي بوده در بين ملائکه بود يا معلم ملائکه بوده يا به تعبير نهج البلاغه ملک بوده که دچار هبوط و مسخ معنايي ميشود و اين هبوط پله پله است در زمان ايوب نبي ع در عرش هم رفت و امد دارد و از خداوند متعال اجازه تسلط بر بدن او را ميگيرد ، در زمان مسيح از اسمان چهارم به بالا ممنوع ميشود و در زمان تولد رسول الله(و سنت و قران او ،نفس او )از اسمان اول به بالا ممنوع ميشود يعني در اثر جنگ با او و اولياء رسول الله ص اينقدر هبوط و مسخ معنايي ميشود چون هر دشمني مناسب دشمن ش هبوط مي اورد معاذ الله

مرجوم هستي اين رجم ظاهريي يا باطني يست ،حال است تا قال ، يعني به ميزان خباثتش ، طيبات عالم او را پس ميزند و راه براي فهميدنش بسته ميشود "الطيبات للطيبين و الخبيثات للخبيثين "ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ"

وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ[ویرایش]

و تا روز قیامت لعنت من بر توست

79

نبايد مستقيم با شيطان خود را در انداخت چون عصباني ميشود و مي ايستد تا ضربه بزند پس فحش و ناسزا به شيطان نده بلکه پناه به خدا ببر، ان لعني که خداوند متعال گفته بگو

لعنتي ،يعني طرد الله و طرد اولياء الهي ، رحمتي که پيش اسماء جمالي و رحميه است از انها دريغ ميشود و هر چه رو به قيامت ميروند خبيث تر ميشوند چون چيزهاي بيشتري در جانب شر ياد ميگيرند و هم نکاح اسمائي در جانب شر برايشان ايجاد شده .

روز يوم الدين ،کما تدين تدان به حسابش رسيدگي ميشود

جنگ در گرفت. ملائکه پیروز شدند. حارث اسیر شد. او را با خود به آسمان بردند. حارث به درگاه خداوند توبه کرد. توبه اش پذیرفته شد. به عبادت مشغول شد. آن قدر عبادت کرد تا از ملائکه شد. او را عزازیل (عزیز خدا) خواندند. منبری داشت. برای ملائکه وعظ می گفت. بسیار محبوب بود.

روزی ملائکه بر لوح دیدند: «یکی از مقربان درگاه الهی به نفرین ابدی گرفتار می شود». نگران شدند. نکند ما باشیم؟! دست به دامان حارث شدند که: «ای عزازیل، دعایمان کن که ما آن مطرود درگاه الهی نباشیم». عزازیل نیازی به دعا کردن نمی دید. به خودش اطمینان داشت. اما دعا کرد: «خدایا ایشان را ایمن گردان».

روزی دید بر در بهشت نوشته اند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم». گفت: خدایا این ملعون رانده شده کیست؟ خدای تعالی فرمود: بنده ای که او را نعمت می دهم و او مرا سرپیچی می کند. عزازیل هزار سال شیطان رانده شده را لعن کرد.

عزازیل باورش شده بود کسی است. خود را برتر از هر چیزی می دانست. خود را بزرگ می پنداشت.استجير بالله من سوء الختام ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا انک انت الوهاب

قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ[ویرایش]

گفت : ای پروردگار من ، مرا تا روزی که از نو زنده شوند مهلت ده

80

اين گفتگو زبان قال است يا حال و استعداد ، اين تمثيل از جنود شر عالم است يا شيطان وجود خارجي دارد همه قابل جمع است ما به دين هو الظاهر و الباطن هستيم

او رب خويش را خواند از کانال و مشرب خويش خواست ، هر کس از خود و نفس خويش ميگيرد

انظار و فرصت خواست انهم تا روز بعثت قيامت پس هم موحد است و هم معاد را قبول دارد و هم اهل دعا ست معاذ الله اگر انسان مخالفت نفس نکند "امات نفسه" نکند "احي قلبک بالموعظه "نکند اينجوري ميشه

قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ[ویرایش]

گفت : تو از مهلت یافتگانی ،

81

بالاخره دعاي قال بود يا حال، شيطان فرصت گرفت ، شيطان خارجي باشد يا تمثيلي در بستر دنيا کشته دشت و مزرعه دنيا ي او اکنون بسيار کشت و بچه و نتاج دارد کفرهاي زمان ما بسيار از کفرهاي اول خلقت بالاتر است قابيلهاي بسيار قابيل تر اند با بيل نيستند با پيل نيستند با تگنيگ و جن تيک و ..

در تاریخ طبری در روایاتی از ابن‌عباس نقل شده: ابلیس از فرشتگان بود و نامش عزازیل بود و در زمین ساکن بود. فرشتگان ساکن در زمین جن نام داشتند. ابلیس به عبادت همی کوشید و در دانش از همه پیش بود و به همین سبب مغرور شد و در برابر فرمان خدا عصیان نمود.در شاخه‌ای از عرفان به این نظر که شیطان فقط خدا را لایق سجده شدن می‌دانست و این امر به عشق بالای شیطان به خدا تعبیر شد،



إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ[ویرایش]

تا آن روز معین معلوم

82

جبهه شيطاني ،جنود جهل ، فرصت گرفتند ولي نه انگونه که ميخواستند روز معلوم که نزد خداوند متعال معلوم است نه ابليس لذا چنين نيست که بخواهند هر کار بکند روايت تطبيق به ظهور و رجعت شده و اين هم قابل بداست شايد امرش يک شب ه اصلاح شود

حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد: دليل مهلت دادن خداوند به ابليس پر شدن پيمانه و تكميل آزمايش او بود

فريدون چندين بار ضحاک را خواست بکشد که ناميرا ماند و اورمزدا او را فرصت داد تا..

ضحاک میتواند تمثیلی از شیطان باشد و فرصت او شبيه ايه در روایت شاهنامه، فرجام زندگانی ضحاک روشن نیست اما آنچه در منابع زرتشتی مربوط به پایان دوره ساسانی گفته می‌شود اینست که فریدون چندین بار اقدام به کشتن ضحاک کرد اما ضحاک نامیرا ماند. سپس سروش از اورمزد پیام آورد که وی نباید کشته شود چرا که با مرگ وی از تنش موجودات پلید در جهان گسترش خواهند یافت و از همین رو بود که فریدون وی را در کوه دماوند دربند کرد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در چاه یا شکافی عمیق، با میخ‌های بزرگ بر سنگ می‌بندد. حکیم ابوالقاسم فردوسی قیام کاوهٔ آهنگر و بر افراشتن درفش کاویان


فریدون از برجسته‌ترین چهره‌های اسطوره‌ای ایران است. او پسر آبتین و از تبار جمشید است که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شده و او را در کوه دماوند زندانی می‌کند. سپس خود پادشاه جهان می‌شود و در شاهنامه فردوسی از پادشاهان پیشدادی به‌شمار می‌آید. فریدون، جهان را میان سه پسرش سلم، تور و ایرج بخش می‌کند. ایران را به ایرج می‌دهد ولی سلم و تور به ایرج رشک برده و ایرج را می‌کشند. فریدون پس از آگاهی از این رخداد ایران را به منوچهر، نوه ایرج می‌بخشد ،

اينها تمثيلي از اولياء الهي ميتواند باشد مستضعفين وارث زمين ميشوند ،ميتواند داستاني از گذشته براي شدن اينده باشد نظير اينکه نقل بني اسرائيلي در قران است ، بني اسرائيلي  که اينده امت انگونه ميشوند نه بني اسرائيل تاريخي   

يوم معلوم روز ظهور يا رجعت ، یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ هُوَ یَوْمُ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا[۱۲]

و فی روایت مختصر اابصائر : فقلت و انها لکرات فقال نعم انها لکرات و کرات ما من امام فی قرن الا و یَکُّر معه ابر و الفاجر فی دهره حتی یدیل الله عزوجل المومن من الکافر

یدیل لعل به معنی تبدیل و تحویل است

قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ[ویرایش]

گفت : به عزت تو سوگند که همگان را گمراه کنم ،

83

شيطان بعد از فرصت گرفتن حالا خرش از پل گذشت رجز خواند انهم با الفباي توحيدي که به اسم العزيز شکست ناپذير تو سوگند همه بني ادم را اغواء ميکنم معاذ الله

هم علم و هم قدرت هم صفات جنود جهلي يکجا جمع بشه اينطوري ميشه از خدا عليه خدا استفاده ميکند از العزيز عليه العزيز

إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ[ویرایش]

مگر آنها که از بندگان مخلص تو باشند

84


وسوسه شیطان برای مخلصین برخی مراحل را که شیطان راه ندارد برخی هم که وسوسه مساوی توجه است مثل اینکه در اتاق در بسته ی کسی هی حرف بزند اینجا کسی نیست که هرچه حرف بزند خلاف حرف او ثابت میشود پس تو کیستی در منظومه سید بحرالعلوم امده که بالاترین صفت مخلصین اینست که میتواند خدواند متعال را وصف کنند که در قران هم تصريح شده ،شايد همين درست ديدن حقايق و توصيف درست خداوند متعال و اسماء ش که لوچ نيستند تا اوضاع را تقصير خدا بياندازد همين سد شيطان شده خلوص معرفتي دارد که به خلوص عملي ميرساندش به تنزيه و حمد ميرساندش ، لون الماء بلون انائه را خوب درک کرده "کمال الاخلاص له نفي الصفات عنه" ، اين مشگلات ريشه در خودت و ظرف خودت دارد "ما ظلموناهم و لکن کانوا انفسهم يظلمون "

قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ[ویرایش]

گفت : حق است و آنچه می گویم راست است

85

دوبار کلمه حق تکرار شده اينکه تو ميگويي همه را اغواء ميکنم به جزء مخلصين اين حق است ، هر کس سر جاي خودش ،علم و عين يکي و مطابقت پيدا ميکند ، اين حرف حقي يست ولي يک حرف حق ديگر به جنب اين حرف بايد اضافه کرد که همه را به جهنم ميبرم مطابق ظرف وجودشان به جهنم ميروند مطابق سير ثبوتي ،اثباتي ، -امر بين الامرين-به جهنم ميروند

«الْحَقُّ»: مبتدا و خبر آن محذوف است، یعنی أَلْحَقُّ قَسَمی. «الْحَقَّ»: مفعول به مقدّم (أَقُولُ) است. جمله (الْحَقَّ أَقُولُ) معترضه است میان ماقبل و مابعد خود

لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ[ویرایش]

که جهنم را از تو و از همه، پیروانت پر کنم

86

حرف حق در سير صعود و "انا اليه راجعون" ،"اليه الصير" "کل من عليها فان" ، اين است که جهنم را پر ميکنم ، از تو و تابعين تو ، همگي ، هرکس تابع تو ابليسي شد جهنام وتنگ وتاريک است اتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلاكاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً، فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِي حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ، وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَكِبَ بِهِمْ الزَّلَلَ، وَ زَيَّن لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّيْطانُ في سُلْطَانِهِ، وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَى لِسَانِهِ.خ 7.

البته پيداست جهنم هر چيزي هست , امتلاء دارد بالاخره پر ميشود برعکس بهشت که "عرضها السموات الارض "است.


فيضع الجبار رجله فيها، فينزوي بعضها إلى بعضٍ، فتقول قطٍ قط"(رواه البخاري) .

جبار تمثيلي از دستگيرهاي و شفاعتها ميتواند باشد يا ميراث بري اهل جهنم ، جهنم بهشتي ها را و الله العالم

جاء رجل إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال : أرأيت قوله تعالى : ( جنة عرضها السماوات والأرض ) فأين النار ؟ قال : " أرأيت الليل إذا جاء لبس كل شيء ، فأين النهار ؟ " قال : حيث شاء الله . قال : " وكذلك النار تكون حيث شاء الله عز وجل " . عامه .شبيهش در روايات ما از اميرالمومنين ع امده في "علم الله "

قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ[ویرایش]

بگو: من از شما مزدی نمی طلبم و نیستم از آنان که به دروغ چیزی بر خودمی بندند

87

بگو اعلام کن ، همه بدانند رسما سياست شما مشخص شود که من اجر و مزد نميخواهم تا بدين سبب متگلف شوم گلفت و تگليف شود روش انبياء در دين بازار ازاد مزدي نيست اگر چه سيستم تکويني بازار اينگونه است او تکويني حبي دارد" هل الدين الا الحب و البغض "

تگلف در دين نيست ،کسي را مجبور نميکنم ،" لا اکراه في الدين" است

اين گلفت در مشرب غير خود رفتن يا مجبور کردن کسي به غير عين و مشرب خودش باشد "کل ميسر لنا خلق له" است "قد علم کل اناس مشربهم کلوا و اشربوا من رزق الله "

روش کلي دين به يسر و تخفيف است يامعاذ يسر و لا تعسر و بشر و لاتنفر» اى معاذ آسان بگير و سخت گيرى مكن و مژده بده و مردم را بيزارمكن ، ..


در كافى از امير المؤمنين عليه السّلام نقل نموده كه بعد از ظهور قائم عليه السّلام است(گويا مراد ذکر للعالمين بودن است )

در توحيد امام رضا عليه السّلام از آنحضرت نقل نموده كه مسلمانان به پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله عرضه داشتند كه اگر هر كس را كه بتوانى از مردم مجبور بقبول اسلام نمائى عدد ما زياد ميشود و بر دشمنان غلبه پيدا ميكنيم حضرت جواب فرمود من بدعت در دين خدا نگذاشته و نخواهم گذاشت و از متكلّفين نيستم و ظاهرا مراد آن باشد كه از كسانيكه مردم را باكراه و كلفت وادار بامرى نمايم نيست

يريد ما أتكلف هذا من عندي إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ يريد موعظة


کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ یَا طَالِبَ الْعِلْمِ إِنَّ لِلْعَالِمِ ثَلَاثَ عَلَامَاتٍ الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ الصَّمْتَ وَ

 لِلْمُتَکَلِّفِ ثَلَاثَ عَلَامَاتٍ یُنَازِعُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ وَ یَظْلِمُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ [یعاونهم فی الظلم] الظَّلَمَةَ.کافي.

ابن شهر آشوب: عن كتاب ابن رميح: قال أبو جعفر (عليه السلام): قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ قال: «أمير المؤمنين (عليه السلام) ».


تگلف در روايات [۱۳]

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ[ویرایش]

و این جز اندرزی برای مردم جهان نیست

88

من متگلف نيستم اين قران اين سنت اين راه ،ذکر است نه تگلف ، ياداوري اصل خويش است نه تگلف


"انذر عشريتک الاقربين "،" لتنذر ان القري و من حولها "اين دستورات انذاري ست که در اول اسلام است و اين اخرالزماني ،ظهوريست اول اسلام با انذار شروع شد و گويا اخرش تکيه بر روي ذکر است يعني عصر ظهور و عصر رجعت ، تگلف فقهي تمرکز نيست تمرکز روي تذکر نرم افزاري يست چنانچه از ايات سور مکي فهميده ميشود تکيه روي فقه نيست بلکه تذکر خود شناشي و معرفت هستي و خود است

عالمين در قران با چه کلماتي امده

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (۴۷)بقره

وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ (۲۵۱)بقره

إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ (۹۶)ال عمران لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (۹۷)ال عمران

وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ (۱۰۸)ال عمران

وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (۳۷)يونس


وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (۱۰۴)يوسف

فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (۸۷)صافات


بطور کلي عالمين روي قران و هدايت اش ذکر  ، رسول الله ، رحمت ، ظن به رب العالمين ، حج ، ظلم نکزدن به عالمين و فضيلت بر عالمين امده اينها الفباي گفتگوي اخرالزماني است

وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ[ویرایش]

و تو بعد از این از خبر آن آگاه خواهی شد

قران و اسلام تگلف و راه تگلف نيست ، اوج حرف اينست ، مطلب اساسي که همه دين از ان ميگذرد و بقيه را ميتوان حول ان درايه کرد تگلف فقهي نيست ذکر للعالمين است که در روايت حمل بر ولايت اميرالمومنين شده ،باطن دين ، عصر رجعت هم دولت ظهور ولايت است در ايه ايه حرف از ان ميزند : و شما اين عصر و ظهور و رجعت را علم پيدا ميکنيد اين هم نبا عظيم است که شما سرش پرسش ميگرديد و دولت ظهور ولايت اميرالمومنين ، نبا عظيم در رجعت است فسوف تعلمون ، خواص ايماني و خواص کفر بعد حين بعد از اينکه مدت حکومت مردم بگذرد و نوبت حکومت اهل البيت ع برسد در برخي روايت به عدد تمثيلي يا تعييني فرمودند( اگر عمر دنيا)صد هزار سال ،بيست هزار سال مردم حکومت ميکنند و هشتاد هزار سال ما ،

عن ابن عباس، وَ لَتَعْلَمُنَّ يا معشر المشركين نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ يريد عند الموت، و بعد الموت يوم القيامة. ۹۱۵

- ابن شهر آشوب: عن كتاب ابن رميح: قال أبو جعفر (عليه السلام): قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ قال: «أمير المؤمنين (عليه السلام) »

الحمدلله اولا و اخرا و ظاهرا و باطنا
  1. عنه: عن عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن أبيه، أو غيره، عن سعد بن سعد، عن الحسن بن الجهم، عن أبي الحسن (عليه السلام)، قال: «من أخلاق الأنبياء: التنظف، و التطيب، و حلق الشعر، و كثرة الطروقة، ثم قال: كان لسليمان بن داود (عليه السلام) ألف امرأة في قصر واحد، ثلاث مائة مهيرة، و سبع مائة سرية، و كان رسول الله (صلى الله عليه و آله) له بضع «۴» أربعين رجلا، و كان عنده تسع نسوة، و كان يطوف عليهن في كل يوم و ليلة». ۹۱۰۴/ [۹]- علي بن إبراهيم، قال: حدثني أبي، عن ابن أبي نصر، عن أبان، عن أبي حمزة، عن أصبغ بن نباتة، ____________________________ ______________________ ۶- تفسير القمّي ۲: ۲۳۸. ۷- الكافي ۱: ۲۱۰/ ۱۰. ۸- الكافي ۵: ۵۶۷/ ۵۰. ۹- تفسير القمّي ۲: ۲۳۸. (۱) في المصدر: فألحّوا. (۲) الزمر ۳۹: ۲۲. (۳) الحشر ۵۹: ۷. [..... ] (۴) البضع: النّكاح. «لسان العرب- بضع- ۸: ۱۴». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۵۸ عن أمير المؤمنين (عليه السلام)، قال: «خرج سليمان بن داود (عليه السلام) من بيت المقدس، و معه ثلاث مائة ألف كرسي عن يمينه عليها الإنس، و ثلاث مائة ألف كرسي عن يساره عليها الجن، و أمر الطير فأظلتهم، و أمر الريح فحملتهم حتى وردوا إيوان كسرى في المدائن، ثم رجع و بات بإصطخر «۱»، ثم غدا «۲» فانتهى إلى مدينة بركاوان «۳»، ثم أمر الريح فحملتهم حتى كادت أقدامهم يصيبها الماء، و سليمان على عمود منها، فقال بعضهم لبعض: هل رأيتم ملكا قط أعظم من هذا، و سمعتم به؟ فقالوا: ما رأينا، و لا سمعنا بمثله. فنادى ملك من السماء: ثواب تسبيحة واحدة في الله أعظم مما رأيتم». ۹۱۰۵/ [۱۰]- البرسي «۴»، قال: ورد عن سليمان أن طعامه «۵» كان في كل يوم ملحه سبعة أكرار «۶»، فخرجت دابة من دواب البحر يوما، و قالت: يا سليمان، أضفني اليوم. فأمر أن يجمع لها مقدار سماطه شهرا، فلما اجتمع ذلك على ساحل البحر، و صار كالجبل العظيم، أخرجت الحوت رأسها و ابتلعته، و قالت: يا سليمان، أين تمام قوتي اليوم، فإن هذا بعض طعامي؟ فأعجبت سليمان، و قال لها: «هل في البحر دابة مثلك؟ » فقالت: ألف دابة «۷». فقال سليمان: «سبحان الله الملك العظيم في قدرته! يخلق ما لا تعلمون». و أما نعمة الله تعالى الواسعة، فقد قال لداود (عليه السلام): «يا داود، و عزتي و جلالي، لو أن أهل سماواتي و أرضي أملوني فأعطيت كل مؤمل أمله، و بقدر دنياكم سبعين ضعفا، لم يكن ذلك إلا كما يغمس أحدكم إبرة في البحر و يرفعها، فكيف ينقص شي ء أنا قيمه «۸»». ۹۱۰۶/ [۱۱]- الشيخ، في (مجالسه)، قال: أخبرنا أبو عبد الله الحسين بن إبراهيم القزويني، قال: أخبرنا أبو عبد الله محمد بن وهبان الهنائي البصري، قال: حدثني أحمد بن إبراهيم بن أحمد، قال: أخبرني أبو محمد الحسن ابن علي بن عبد الكريم الزعفراني، قال: حدثني أحمد بن محمد بن خالد البرقي، أبو جعفر، قال: حدثني أبي، عن محمد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إن سليمان (عليه السلام) لما سلب ملكه خرج على وجهه، فضاف رجلا عظيما، فأضافه، و أحسن إليه. قال: و نزل سليمان منه منزلا عظيما لما رأى من صلاته و فضله. قال: فزوجه بنته. قال: فقالت له بنت الرجل حين رأت منه ما رأت: بأبي أنت و أمي، ما أطيب ريحك، ____________________________ ______________________ ۱۰- مشارق أنوار اليقين: ۴۱. ۱۱- الأمالي ۲: ۲۷۲. (۱) إصطخر: بلدة بفارس. «معجم البلدان ۱: ۲۱۱». في المصدر: فبات فاضطجع. (۲) في «ط، ي»: ثمّ عاد. (۳) بركاوان: ناحية بفارس. «معجم البلدان ۱: ۳۹۹». في المصدر: تركاوان. (۴) في «ي، ط»: الطبرسي. (۵) في المصدر: سماطه. (۶) الكر: ۱۹۸۰ لتر. (۷) في المصدر: ألف امة. (۸) في المصدر: أعطيته. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۵۹ و أكمل خصالك! لا أعلم فيك خصلة أكرهها إلا أنك في مؤنة أبي. قال: فخرج، حتى أتى الساحل، فأعان صيادا على ساحل البحر، فأعطاه السمكة التي وجد في بطنها خاتمه». ۹۱۰۷/ [۱۲]- و روي أن سليمان (عليه السلام) كان يجلس على بساطه و يسير في الهواء، فمر ذات يوم و هو سائر في أرض كربلاء فأدارت الريح بساطه ثلاث دورات، حتى خافوا السقوط، فسكنت الريح، و نزل البساط في أرض كربلاء، فقال سليمان للريح: «لم سكنت؟ » فقالت: إن هنا يقتل الحسين (عليه السلام). فقال: «و من يكون الحسين؟ » فقالت: هو سبط محمد المختار، و ابن علي الكرار. فقال: «و من قاتله؟ ». فقالت: يقتله لعين أهل السماوات و الأرض يزيد (لعنه الله). فرفع سليمان يديه و لعنه، و دعا عليه، و أمن على دعائه الإنس و الجن، فهبت الريح، و سار البساط. ۹۱۰۸/ [۱۳]- و روي عن سلمان الفارسي (رضي الله عنه)، قال: كنا جلوسا مع أمير المؤمنين (عليه السلام) بمنزله لما بويع عمر بن الخطاب، قال: كنت أنا، و الحسن، و الحسين (عليهما السلام)، و محمد بن الحنفية، و محمد بن أبي بكر، و عمار بن ياسر، و المقداد بن الأسود الكندي (رضي الله عنهم): قال له ابنه الحسن (عليه السلام): «يا أمير المؤمنين، إن سليمان سأل ربه ملكا لا ينبغي لأحد من بعده، فأعطاه ذلك، فهل ملكت مما ملك سليمان بن داود (عليه السلام)؟ » فقال (عليه السلام): «و الذي فلق الحبة و برأ النسمة، إن سليمان بن داود سأل الله عز و جل الملك و أعطاه، و أن أباك ملك ما لم يملكه بعد جدك رسول الله (صلى الله عليه و آله) أحد قبله، و لا يملكه أحد بعده». فقال له الحسن (عليه السلام): «نريد أن ترينا مما فضلك الله تعالى به من الكرامة». فقال (عليه السلام): «أفعل إن شاء الله». و ساق الحديث بما فضله الله تعالى به، و في الحديث: فقال الحسن (عليه السلام): «يا أمير المؤمنين، إن سليمان ابن داود (عليه السلام) كان مطاعا بخاتمه، و أمير المؤمنين بماذا يطاع؟ » فقال (عليه السلام): «أنا عين الله في أرضه، أنا لسان الله الناطق في خلقه، أنا نور الله الذي لا يطفأ، أنا باب الله الذي يؤتى منه، و حجته على عباده». ثم قال: «أ تحبون أن أريكم خاتم سليمان بن داود (عليه السلام)؟ ». قال: «نعم». فأدخل يده إلى جيبه، فأخرج خاتما من ذهب، فصه من ياقوتة حمراء، عليه مكتوب: محمد و علي، فقال (عليه السلام): «تريدون أن أريكم سليمان ابن داود (عليه السلام)؟ » فقلنا: نعم. فقام، و نحن معه، فدخل بنا بستانا ما رأينا أحسن منه، و فيه من جميع الفواكه و الأعناب، و أنهاره تجري، و الأطيار يتجاوبن على الأشجار، فحين رأته الأطيار جاءته ترفرف حوله حتى توسطنا البستان، فإذا سرير عليه شاب ملقى على ظهره، واضع يده على صدره، فأخرج أمير المؤمنين (عليه السلام) الخاتم من جيبه، و جعله في إصبع سليمان (عليه السلام)، فنهض قائما، و قال: «السلام عليك يا أمير المؤمنين، و وصي رسول رب العالمين، أنت و الله الصديق الأكبر، و الفاروق الأعظم، قد أفلح من تمسك بك، و قد خاب و خسر من تخلف عنك، و إني سألت الله تعالى بكم أهل البيت فأعطيت ذلك الملك». ____________________________ ______________________ ۱۲-...، بحار الأنوار ۴۴: ۲۴۴/ ۴۲. ۱۳-...، المحتضر: ۷۱، بحار الأنوار ۲۷: ۳۳/ ۵. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۰ قال سلمان: فلما سمعت كلام سليمان بن داود (عليه السلام) لم أتمالك نفسي، حتى وقعت على أقدام أمير المؤمنين (عليه السلام) أقبلها، و حمدت الله تعالى على جزيل عطائه بهدايته لنا إلى ولاية أهل البيت (عليهم السلام) الذين أذهب الله عنهم الرجس أهل البيت و طهرهم تطهيرا، و فعل أصحابي كما فعلت. و الحديث طويل، تقدم بتمامه في باب (يأجوج و مأجوج) من آخر سورة الكهف «۱»، و تقدمت الروايات أن خاتم سليمان بن داود (عليه السلام)، و عصا موسى (عليه السلام) عند الأئمة، في قوله تعالى: وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى من سورة طه «۲». قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَهَذَا یَحْیَی بْنُ زَکَرِیَّا یُقَالُ إِنَّهُ أُوتِیَ الْحُکْمَ صَبِیّاً وَ الْحِلْمَ وَ الْفَهْمَ وَ إِنَّهُ کَانَ یَبْکِی مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ وَ کَانَ یُوَاصِلُ الصَّوْمَ قَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أُعْطِیَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا إِنَّ یَحْیَی بْنَ زَکَرِیَّا کَانَ فِی عَصْرٍ لَا أَوْثَانَ فِیهِ وَ لَا جَاهِلِیَّةَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أُوتِیَ الْحُکْمَ وَ الْفَهْمَ صَبِیّاً بَیْنَ عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ وَ حِزْبِ الشَّیْطَانِ وَ لَمْ یَرْغَبْ لَهُمْ فِی صَنَمٍ قَطُّ وَ لَمْ یَنْشَطْ لِأَعْیَادِهِمْ وَ لَمْ یُرَ مِنْهُ کَذِبٌ قَطُّ صلی الله علیه و آله وَ کَانَ أَمِیناً صَدُوقاً حَلِیماً وَ کَانَ یُوَاصِلُ صَوْمَ ص: ۴۴ حَتَّی فَزِعَتِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ الشَّیَاطِینُ وَ قَالُوا حَدَثَ فِی الْأَرْضِ حَدَثٌ وَ لَقَدْ رُئِیَتِ الْمَلَائِکَةُ لَیْلَةَ وُلِدَ تَصْعَدُ وَ تَنْزِلُ وَ تُسَبِّحُ وَ تُقَدِّسُ وَ تَضْطَرِبُ النُّجُومُ وَ تَتَسَاقَطُ عَلَامَةً لِمِیلَادِهِ وَ لَقَدْ هَمَّ إِبْلِیسُ بِالظَّعْنِ فِی السَّمَاءِ لِمَا رَأَی مِنَ الْأَعَاجِیبِ فِی تِلْکَ اللَّیْلَةِ وَ کَانَ لَهُ مَقْعَدٌ فِی السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ وَ الشَّیَاطِینُ یَسْتَرِقُونَ السَّمْعَ فَلَمَّا رَأَوُا الْأَعَاجِیبَ أَرَادُوا أَنْ یَسْتَرِقُوا السَّمْعَ فَإِذَا هَمُّوا قَدْ حُجِبُوا مِنَ السَّمَاوَاتِ کُلِّهَا وَ رُمُوا بِالشُّهُبِ دَلَالَةً لِنُبُوَّتِهِ صلی الله علیه و آله قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنَّ عِیسَی یَزْعُمُونَ أَنَّهُ قَدْ أَبْرَأَ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أُعْطِیَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ أَبْرَأَ ذَا الْعَاهَةِ مِنْ عَاهَتِهِ فَبَیْنَمَا هُوَ جَالِسٌ صلی الله علیه و آله إِذْ سَأَلَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّهُ قَدْ صَارَ مِنَ الْبَلَاءِ کَهَیْئَةِ الْفَرْخِ لَا رِیشَ عَلَیْهِ فَأَتَاهُ علیه السلام فَإِذَا هُوَ کَهَیْئَةِ الْفَرْخِ مِنْ شِدَّةِ الْبَلَاءِ فَقَالَ قَدْ کُنْتَ تَدْعُو فِی صِحَّتِکَ دُعَاءً قَالَ نَعَمْ کُنْتُ أَقُولُ یَا رَبِّ أَیُّمَا عُقُوبَةٍ مُعَاقِبِی بِهَا فِی الْآخِرَةِ فَعَجِّلْهَا لِی فِی الدُّنْیَا فَقَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله أَ لَا قُلْتَ اللَّهُمَّ آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ فَقَالَهَا فَکَأَنَّمَا نَشِطَ مِنْ عِقَالٍ [۱] وَ قَامَ صَحِیحاً وَ خَرَجَ مَعَنَا وَ لَقَدْ أَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ جُهَیْنَةَ أَجْذَمَ یَتَقَطَّعُ مِنَ الْجُذَامِ فَشَکَا إِلَیْهِ صلی الله علیه و آله فَأَخَذَ قَدَحاً مِنْ مَاءٍ ص: ۴۵ فَتَفَلَ فِیهِ ثُمَّ قَالَ امْسَحْ بِهِ جَسَدَکَ فَفَعَلَ فَبَرَأَ حَتَّی لَمْ یُوجَدْ فِیهِ شَیْ ءٌ وَ لَقَدْ أَتَی أَعْرَابِیٌّ أَبْرَصُ [۱] فَتَفَلَ مِنْ فِیهِ عَلَیْهِ فَمَا قَامَ مِنْ عِنْدِهِ إِلَّا صَحِیحاً وَ لَئِنْ زَعَمَتْ أَنَّ عِیسَی علیه السلام أَبْرَأَ ذَوِی الْعَاهَاتِ مِنْ عَاهَاتِهِمْ فَإِنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بَیْنَا هُوَ فِی بَعْضِ أَصْحَابِهِ إِذَا هُوَ بِامْرَأَةٍ فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ ابْنِی قَدْ أَشْرَفَ عَلَی حِیَاضِ الْمَوْتِ کُلَّمَا أَتَیْتُهُ بِطَعَامٍ وَقَعَ عَلَیْهِ التَّثَاؤُبُ فَقَامَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ قُمْنَا مَعَهُ فَلَمَّا أَتَیْنَاهُ قَالَ لَهُ جَانِبْ یَا عَدُوَّ اللَّهِ وَلِیَّ اللَّهِ فَأَنَا رَسُولُ اللَّهِ فَجَانَبَهُ الشَّیْطَانُ فَقَامَ صَحِیحاً وَ هُوَ مَعَنَا فِی عَسْکَرِنَا وَ لَئِنْ زَعَمَتْ أَنَّ عِیسَی علیه السلام أَبْرَأَ الْعُمْیَانَ فَإِنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله قَدْ فَعَلَ مَا هُوَ أَکْثَرُ مِنْ ذَلِکَ [۲] إِنَّ قَتَادَةَ بْنَ رِبْعِیٍّ کَانَ رَجُلًا صَبِیحاً فَلَمَّا أَنْ کَانَ یَوْمُ أُحُدٍ أَصَابَتْهُ طَعْنَةٌ فِی عَیْنِهِ فَبَدَرَتْ حَدَقَتُهُ فَأَخَذَهَا بِیَدِهِ ثُمَّ أَتَی بِهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأَتِی الْآنَ تُبْغِضُنِی فَأَخَذَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ یَدِهِ ثُمَّ وَضَعَهَا مَکَانَهَا فَلَمْ تَکُنْ تُعْرَفُ إِلَّا بِفَضْلِ حُسْنِهَا وَ فَضْلِ ضَوْئِهَا عَلَی الْعَیْنِ الْأُخْرَی وَ لَقَدْ جُرِحَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِیکٍ وَ بَانَتْ یَدُهُ یَوْمَ ابْنِ أَبِی الْحُقَیْقِ فَجَاءَ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله لَیْلًا فَمَسَحَ عَلَیْهِ یَدَهُ [۳] فَلَمْ تَکُنْ تُعْرَفُ مِنَ الْیَدِ الْأُخْرَی وَ لَقَدْ أَصَابَ مُحَمَّدَ بْنَ مَسْلَمَةَ یَوْمَ کَعْبِ بْنِ الْأَشْرَفِ مِثْلُ ذَلِکَ فِی عَیْنِهِ وَ یَدِهِ فَمَسَحَهُ رَسُولُ اللَّهِ فَلَمْ تَسْتَبِینَا وَ لَقَدْ أَصَابَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُنَیْسٍ مِثْلُ ذَلِکَ فِی عَیْنِهِ فَمَسَحَهَا فَمَا عُرِفَتْ مِنَ الْأُخْرَی فَهَذِهِ کُلُّهَا دَلَالَةٌ لِنُبُوَّتِهِ صلی الله علیه و آله قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنَّ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُ قَدْ أَحْیَا الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَی قَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله سَبَّحَتْ فِی یَدِهِ تِسْعُ حَصَیَاتٍ تُسْمَعُ نَغَمَاتُهَا فِی جُمُودِهَا وَ لَا رُوحَ فِیهَا لِتَمَامِ حُجَّةِ نُبُوَّتِهِ وَ لَقَدْ کَلَّمَتْهُ الْمَوْتَی مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِمْ وَ اسْتَغَاثُوهُ مِمَّا خَافُوا مِنْ تَبِعَتِهِ وَ لَقَدْ صَلَّی بِأَصْحَابِهِ ذَاتَ یَوْمٍ فَقَالَ مَا هَاهُنَا ص: ۴۶ مِنْ بَنِی النَّجَّارِ أَحَدٌ وَ صَاحِبُهُمْ مُحْتَبَسٌ عَلَی بَابِ الْجَنَّةِ بِثَلَاثَةِ دَرَاهِمَ لِفُلَانٍ الْیَهُودِیِّ وَ کَانَ شَهِیداً وَ لَئِنْ زَعَمَتْ أَنَّ عِیسَی علیه السلام کَلَّمَ الْمَوْتَی فَلَقَدْ کَانَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مَا هُوَ أَعْجَبُ مِنْ هَذَا إِنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله لَمَّا نَزَلَ بِالطَّائِفِ وَ حَاصَرَ أَهْلَهَا بَعَثُوا إِلَیْهِ بِشَاةٍ مَسْلُوخَةٍ مَطْلِیَّةٍ بِسَمٍّ فَنَطَقَ الذِّرَاعُ مِنْهَا فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ لَا تَأْکُلْنِی فَإِنِّی مَسْمُومَةٌ فَلَوْ کَلَّمَتْهُ الْبَهِیمَةُ وَ هِیَ حَیَّةٌ لَکَانَتْ مِنْ أَعْظَمِ حُجَجِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی الْمُنْکِرِینَ لِنُبُوَّتِهِ فَکَیْفَ وَ قَدْ کَلَّمَتْهُ مِنْ بَعْدَ ذَبْحٍ وَ سَلْخٍ وَ شَیٍّ وَ لَقَدْ کَانَ صلی الله علیه و آله یَدْعُو بِالشَّجَرَةِ فَتُجِیبُهُ وَ تُکَلِّمُهُ الْبَهِیمَةُ وَ تُکَلِّمُهُ السِّبَاعُ وَ تَشْهَدُ لَهُ بِالنُّبُوَّةِ وَ تُحَذِّرُهُمْ عِصْیَانَهُ فَهَذَا أَکْثَرُ مِمَّا أُعْطِیَ عِیسَی علیه السلام قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ إِنَّ عِیسَی یَزْعُمُونَ أَنَّهُ أَنْبَأَ قَوْمَهُ بِمَا یَأْکُلُونَ وَ مَا یَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِهِمْ قَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله فَعَلَ مَا هُوَ أَکْثَرُ مِنْ هَذَا إِنَّ عِیسَی علیه السلام أَنْبَأَ قَوْمَهُ بِمَا کَانَ مِنْ وَرَاءِ حَائِطٍ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أَنْبَأَ عَنْ مُؤْتَةَ وَ هُوَ عَنْهَا غَائِبٌ وَ وَصَفَ حَرْبَهُمْ وَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنْهُمْ وَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُمْ مَسِیرَةُ شَهْرٍ وَ کَانَ یَأْتِیهِ الرَّجُلُ یُرِیدُ أَنْ یَسْأَلَهُ عَنْ شَیْ ءٍ فَیَقُولُ صلی الله علیه و آله تَقُولُ أَوْ أَقُولُ فَیَقُولُ بَلْ قُلْ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَیَقُولُ جِئْتَنِی فِی کَذَا وَ کَذَا حَتَّی یَفْرُغَ مِنْ حَاجَتِهِ وَ لَقَدْ کَانَ صلی الله علیه و آله یُخْبِرُ أَهْلَ مَکَّةَ بِأَسْرَارِهِمْ بِمَکَّةَ حَتَّی لَا یَتْرُکُ مِنْ أَسْرَارِهِمْ شَیْئاً مِنْهَا مَا کَانَ بَیْنَ صَفْوَانَ بْنِ أُمَیَّةَ وَ بَیْنَ عُمَیْرِ بْنِ وَهْبٍ إِذَا أَتَاهُ عُمَیْرٌ فَقَالَ جِئْتُ فِی فَکَاکِ ابْنِی فَقَالَ لَهُ کَذِبْتَ بَلْ قُلْتَ لِصَفْوَانَ وَ قَدِ اجْتَمَعْتُمْ فِی الْحَطِیمِ وَ ذَکَرْتُمْ قَتْلَی بَدْرٍ وَ اللَّهِ لَلْمَوْتُ خَیْرٌ لَنَا مِنَ الْبَقَاءِ [۱] مَعَ مَا صَنَعَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله بِنَا وَ هَلْ حَیَاةٌ بَعْدَ أَهْلِ الْقَلِیبِ فَقُلْتَ أَنْتَ لَوْ لَا عِیَالِی وَ دَیْنٌ عَلَیَّ لَأَرَحْتُکَ مِنْ مُحَمَّدٍ فَقَالَ صَفْوَانُ عَلَیَّ أَنْ أَقْضِیَ دَیْنَکَ وَ أَنْ أَجْعَلَ بَنَاتِکَ مَعَ بَنَاتِی یُصِیبُهُنَّ مَا یُصِیبُهُنَّ مِنْ خَیْرٍ أَوْ شَرٍّ فَقُلْتَ أَنْتَ فَاکْتُمْهَا عَلَیَّ وَ جَهِّزْنِی حَتَّی أَذْهَبَ فَأَقْتُلَهُ فَجِئْتَ لِتَقْتُلَنِی فَقَالَ صَدَقْتَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّکَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْبَاهُ هَذَا مِمَّا لَا یُحْصَی ص: ۴۷ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنَّ عِیسَی یَزْعُمُونَ أَنَّهُ خَلَقَ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَیَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله قَدْ فَعَلَ مَا هُوَ شَبِیهٌ بِهَذَا أَخَذَ یَوْمَ حُنَیْنٍ حَجَراً فَسَمِعْنَا لِلْحَجَرِ تَسْبِیحاً وَ تَقْدِیساً ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه و آله لِلْحَجَرِ انْفَلِقْ فَانْفَلَقَ ثَلَاثَ فِلَقٍ نَسْمَعُ لِکُلِّ فِلْقَةٍ مِنْهَا تَسْبِیحاً لَا یُسْمَعُ لِلْأُخْرَی وَ لَقَدْ بَعَثَ إِلَی شَجَرَةٍ یَوْمَ الْبَطْحَاءِ فَأَجَابَتْهُ وَ لِکُلِّ غُصْنٍ مِنْهَا تَسْبِیحٌ وَ تَهْلِیلٌ وَ تَقْدِیسٌ ثُمَّ قَالَ لَهَا انْشَقِّی فَانْشَقَّتْ نِصْفَیْنِ ثُمَّ قَالَ لَهَا الْتَزِقِی فَالْتَزَقَتْ ثُمَّ قَالَ لَهَا اشْهَدِی لِی بِالنُّبُوَّةِ فَشَهِدَتْ ثُمَّ قَالَ لَهَا ارْجِعِی إِلَی مَکَانِکِ بِالتَّسْبِیحِ وَ التَّهْلِیلِ وَ التَّقْدِیسِ فَفَعَلَتْ وَ کَانَ مَوْضِعُهَا بِجَنْبِ الْجَزَّارِینَ بِمَکَّةَ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنَّ عِیسَی یَزْعُمُونَ أَنَّهُ کَانَ سَیَّاحاً فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله کَانَتْ سِیَاحَتُهُ فِی الْجِهَادِ وَ اسْتَنْفَرَ فِی عَشْرِ سِنِینَ مَا لَا یُحْصَی مِنْ حَاضِرٍ وَ بَادٍ وَ أَفْنَی فِئَاماً عَنِ الْعَرَبِ مِنْ مَنْعُوتٍ بِالسَّیْفِ لَا یُدَارِی بِالْکَلَامِ وَ لَا یَنَامُ إِلَّا عَنْ دَمٍ وَ لَا یُسَافِرُ إِلَّا وَ هُوَ مُتَجَهِّزٌ لِقِتَالِ عَدُوِّهِ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنَّ عِیسَی یَزْعُمُونَ أَنَّهُ کَانَ زَاهِداً قَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام لَقَدْ کَانَ کَذَلِکَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أَزْهَدُ الْأَنْبِیَاءِ علیهم السلام کَانَ لَهُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ زَوْجَةً سِوَی مَنْ یُطِیفُ بِهِ مِنَ الْإِمَاءِ مَا رُفِعَتْ لَهُ مَائِدَةٌ قَطُّ وَ عَلَیْهَا طَعَامٌ وَ مَا أَکَلَ خُبْزَ بُرٍّ قَطُّ وَ لَا شَبِعَ مِنْ خُبْزِ شَعِیرٍ ثَلَاثَ لَیَالٍ مُتَوَالِیَاتٍ قَطُّ تُوُفِّیَ وَ دِرْعُهُ مَرْهُونَةٌ عِنْدَ یَهُودِیٍّ بِأَرْبَعَةِ دَرَاهِمَ مَا تَرَکَ صَفْرَاءَ وَ لَا بَیْضَاءَ مَعَ مَا وُطِّئَ لَهُ مِنَ الْبِلَادِ وَ مُکِّنَ لَهُ مِنْ غَنَائِمِ الْعِبَادِ وَ لَقَدْ کَانَ یَقْسِمُ فِی الْیَوْمِ الْوَاحِدِ ثَلَاثَمِائَةِ أَلْفٍ وَ أَرْبَعَمِائَةِ أَلْفٍ وَ یَأْتِیهِ السَّائِلُ بِالْعَشِیِّ فَیَقُولُ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ مَا أَمْسَی فِی آلِ مُحَمَّدٍ صَاعٌ مِنْ شَعِیرٍ وَ لَا صَاعٌ مِنْ بُرٍّ وَ لَا دِرْهَمٌ وَ لَا دِینَارٌ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ فَإِنِّی أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ مَا أَعْطَی اللَّهُ نَبِیّاً دَرَجَةً وَ لَا مُرْسَلًا فَضِیلَةً إِلَّا وَ قَدْ جَمَعَهَا لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ زَادَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله عَلَی الْأَنْبِیَاءِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَضْعَافَ دَرَجَةٍ ص: ۴۸ فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهما السلام أَشْهَدُ یَا أَبَا الْحَسَنِ أَنَّکَ مِنَ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ فَقَالَ وَیْحَکَ وَ مَا لِی لَا أَقُولُ مَا قُلْتَ فِی نَفْسِ مَنِ اسْتَعْظَمَهُ اللَّهُ تَعَالَی فِی عَظَمَتِهِ جَلَّتْ فَقَالَ وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ [۱] .

    [۱]: أی اطلق من عقال.

    [۱]: فی المصدر: و لقد اتی النبیّ صلی الله علیه و آله باعرابی ابرص. [۲]: فی المصدر: قد فعل أکبر من ذلک.

    [۳]: فی المصدر: و بانت یده یوم حنین فجاء إلی النبیّ صلی الله علیه و آله فمسح علیه یده.


    [۱]: فی المصدر: و قلتم: و اللّه للموت أهون علینا من البقاء.



    [۱]: الاحتجاج: ۱۱۱- ۱۲۰. و فیه: من استعظمه اللّه عزّ و جلّ فی عظمته فقال جلت عظمته: «وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ»

  2. علي بن إبراهيم، قال: حدثني أبي، عن ابن فضال، عن عبد الله بن بحر، عن ابن مسكان، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: سألته عن بلية أيوب (عليه السلام) التي ابتلي بها في الدنيا، لأي علة كانت؟ قال: «لنعمة أنعم الله عليه بها في الدنيا و أدى شكرها، و كان في ذلك الزمان لا يحجب إبليس من دون العرش، فلما صعد و رأى شكر أيوب نعمة ربه حسده إبليس، و قال: يا رب، إن أيوب لم يؤد إليك شكر هذه النعمة إلا بما أعطيته من الدنيا، و لو حرمته دنياه، ما أدى إليك شكر نعمة أبدا، فسلطني على دنياه حتى تعلم أنه لا يؤدي إليك شكر نعمة أبدا. فقيل له: قد سلطتك على ماله و ولده. قال: فانحدر إبليس فلم يبق له مالا و لا ولدا إلا أعطبه، فازداد أيوب لله شكرا و حمدا، قال: فسلطني على زرعه. قال: قد فعلت. فجاء مع شياطينه، فنفخ فيه، فاحترق، فازداد أيوب لله شكرا و حمدا، فقال: يا رب، سلطني على غنمه. فسلطه على غنمه، فأهلكها، فازداد أيوب لله شكرا و حمدا. فقال: يا رب، سلطني على بدنه. فسلطه على بدنه، ما خلا عقله و عينيه، فنفخ فيه إبليس، فصار قرحة واحدة، من قرنه إلى قدمه، فبقي على ذلك عمرا طويلا يحمد الله و يشكره، حتى وقع في بدنه الدود، و كانت تخرج من بدنه فيردها، و يقول لها: ارجعي إلى موضعك الذي خلقك الله منه. و نتن، حتى أخرجه أهل ____________________________ ______________________ ۱- تفسير القمّي ۲: ۲۳۹. [..... ] (۱) تقدّم في الحديث (۳) من الباب أعلاه. (۲) تقدّمت في تفسير الآيات (۱۰- ۱۸) من سورة طه. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۱ القرية من القرية، و ألقوه في المزبلة خارج القرية. و كانت امرأته رحمة «۱» بنت يوسف بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم (صلوات الله عليهم و عليها) تتصدق من الناس و تأتيه بما تجده. قال: فلما طال عليه البلاء، و رأى إبليس صبره أتى أصحابا له كانوا رهبانا في الجبال، فقال: مروا بنا إلى هذا العبد المبتلى، نسأله عن بليته. فركبوا بغالا شهبا و جاءوا، فلما دنوا منه نفرت بغالهم من نتن ريحه، فقربوا «۲» بعضا إلى بعض، ثم مشوا إليه، و كان فيهم شاب حدث السن، فقعدوا إليه، فقالوا: يا أيوب، لو أخبرتنا بذنبك لعل الله يجيبنا إذا سألناه، و ما نرى ابتلاءك بهذا البلاء الذي لم يبتل به أحد إلا من أمر كنت تستره. فقال أيوب: و عزة ربي إنه ليعلم أني ما أكلت طعاما إلا و يتيم أو ضعيف «۳» يأكل معي، و ما عرض لي أمران كلاهما طاعة لله إلا أخذت بأشدهما على بدني. فقال الشاب: شوه «۴» لكم، عمدتم إلى نبي الله فعيرتموه حتى أظهر من عبادة ربه ما كان يسترها. فقال: أيوب: يا رب، لو جلست مجلس الحكم منك لأدليت بحجتي. فبعث الله إليه غمامة، فقال: يا أيوب، أدل بحجتك، فقد أقعدتك مقعد الحكم، و‌ها أنا ذا قريب، و لم أزل. فقال: يا رب، إنك لتعلم أنه لم يعرض لي أمران قط كلاهما لك طاعة إلا أخذت بأشدهما على نفسي، ألم أحمدك، ألم أشكرك، أ لم أسبحك؟ ». قال: «فنودي من الغمامة بعشرة آلاف لسان: يا أيوب، من صيرك تعبد الله و الناس عنه غافلون، و تحمده، و تسبحه، و تكبره، و الناس عنه غافلون، أتمن على الله بما لله فيه المنة عليك؟ قال: فأخذ أيوب التراب، فوضعه في فيه، ثم قال: لك العتبى يا رب، أنت فعلت ذلك بي. فأنزل الله عليه ملكا فركض برجله، فخرج الماء، فغسله بذلك الماء، فعاد أحسن ما كان، و أطرأ، و أنبت الله عليه روضة خضراء، و رد عليه أهله، و ماله، و ولده، و زرعه، و قعد معه الملك يحدثه و يؤنسه. فأقبلت امرأته و معها الكسر، فلما انتهت إلى الموضع إذا الموضع متغير، و إذا رجلان جالسان، فبكت، و صاحت، و قالت: يا أيوب، ما دهاك؟ فناداها أيوب، فأقبلت، فلما رأته و قد رد الله عليه بدنه و نعمه، سجدت لله شكرا، فرأى ذوائبها مقطوعة، و ذلك أنها سألت قوما أن يعطوها ما تحمله إلى أيوب من الطعام، و كانت حسنة الذوائب، فقالوا لها: تبيعينا ذوائبك حتى نعطيك؟ فقطعتها و دفعتها إليهم، فأخذت منهم طعاما لأيوب، فلما رآها مقطوعة الشعر غضب، و حلف عليها أن يضربها مائة، فأخبرته أنه كان سببه كيت و كيت، فاغتم أيوب من ذلك، فأوحى الله عز و جل إليه: وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ، فأخذ مائة شمراخ، فضربها ضربة واحدة فخرج من يمينه. ثم قال: وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ، قال: فرد الله عليه أهله الذين ____________________________ ______________________ (۱) في المصدر: رحيمة. (۲) في المصدر: فقرنوا. (۳) في المصدر: ضيف. (۴) في المصدر: سوأة، و في نسخة من «ط، ي»: سوء. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۲ ماتوا قبل البلاء، و رد الله عليه أهله الذين ماتوا بعد ما أصابه البلاء، كلهم أحياهم الله جميعا فعاشوا معه. و سئل أيوب بعد ما عافاه الله تعالى: أي شي ء كان أشد عليك مما مر عليك؟ فقال: شماتة الأعداء. قال: فأمطر الله عليه في داره فراش الذهب، و كان يجمعه، فإذا ذهب الريح منه بشي ء عدا خلفه فرده، فقال له جبرئيل: أما تشبع، يا أيوب؟ قال: و من يشبع من رزق ربه؟ ». عن وهب بن منبه في الخبر الذى حدثنيه محمد بن سهل بن عسكر البخارى، قال: حدثنا اسماعيل بن عبد الكريم ابو هشام، قال: حدثنى عبد الصمد ابن معقل، قال: سمعت وهب بن منبه يقول: ان ابليس لعنه الله سمع تجاوب الملائكة بالصلاة على أيوب، و ذلك حين ذكره الله تعالى و اثنى عليه، فادركه تاريخ الامم و الملوك، تاريخ الطبري، ج ۱، ص: ۳۲۳ البغى و الحسد، فسال الله ان يسلطه عليه ليفتنه عن دينه، فسلطه الله على ماله دون جسده و عقله، و جمع ابليس عفاريت الشياطين و عظماءهم، و كان لأيوب البثنية من الشام كلها بما فيها بين شرقها و غربها، و كان بها الف شاه برعاتها، و خمسمائة فدان يتبعها خمسمائة عبد، لكل عبد امراه و ولد و مال، و يحمل آله كل فدان اتان، لكل اتان ولد، بين اثنين و ثلاثة و اربعه و خمسه و فوق ذلك فلما جمعهم ابليس، قال: ما ذا عندكم من القوه و المعرفة؟ فانى قد سلطت على مال أيوب، فهى المصيبة الفادحة و الفتنة التي لا يصبر عليها الرجال فقال كل من عنده قوه على اهلاك شي ء ما عنده فارسلهم فاهلكوا ماله كله، و أيوب في كل ذلك يحمد الله و لا يثنيه شي ء اصيب به من ماله عن الجد في عباده الله تعالى و الشكر له على ما اعطاه، و الصبر على ما ابتلاه به فلما راى ذلك من امره ابليس لعنه الله سال الله تعالى ان يسلطه على ولده، فسلطه عليهم، و لم يجعل له سلطانا على جسده و قلبه و عقله، فأهلك ولده كلهم، ثم جاء اليه متمثلا بمعلمهم الذى كان يعلمهم الحكمه جريحا مشدوخا يرققه حتى رق أيوب فبكى، فقبض قبضه من تراب فوضعها على راسه، فسر بذلك ابليس، و اغتنمه من أيوب ع. ثم ان أيوب تاب و استغفر، فصعدت قرناؤه من الملائكة بتوبته فبدروا ابليس الى الله عز و جل فلما لم يثن أيوب ع ما حل به من المصيبة في ماله و ولده عن عباده ربه، و الجد في طاعته، و الصبر على ما ناله، سال الله عز و جل ابليس ان يسلطه على جسده، فسلطه على جسده خلا لسانه و قلبه و عقله، فانه لم يجعل له على ذلك منه سلطانا، فجاءه و هو ساجد، فنفخ في منخره نفخه اشتعل منها جسده، فصار من جمله امره الى ان انتن تاريخ الامم و الملوك، تاريخ الطبري، ج ۱، ص: ۳۲۴ جسده، فاخرجه اهل القرية من القرية الى كناسه خارج القرية لا يقربه احد الا زوجته و قد ذكرت اختلاف الناس في اسمها و نسبها قبل ثم رجع الحديث الى حديث وهب بن منبه: و كانت زوجته تختلف اليه بما يصلحه و تلزمه، و كان قد اتبعه ثلاثة نفر على دينه، فلما رأوا ما نزل به من البلاء رفضوه و اتهموه من غير ان يتركوا دينه، يقال لأحدهم بلدد، و للآخر اليفز و للثالث صافر فانطلقوا اليه و هو في بلائه فبكتوه، فلما سمع أيوب ع كلامهم اقبل على ربه يستغيثه و يتضرع اليه، فرحمه ربه و رفع عنه البلاء، و رد عليه اهله و ماله و مثلهم معهم، و قال له: «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ»، فاغتسل به فعاد كهيئته قبل البلاء في الحسن و الجمال. تاریخ الامم و الملوک - ذكر أيوب ع

    ففی تفسیر نور الثقلین نقرأ أنّ أبا بصیر سأل الإمام الصادق عن بلیّة أیّوب التی ابتلی بها فی الدنیا لأیّ علّة کانت؟ (لعلّ السائل کان یظنّ أنّ أیّوب ابتلی بما ابتلی ص: ۵۱۷ به لمعصیة ارتکبها) فأجاب علیه السّلام بقوله: «لنعمة أنعم اللّه عزّ و جلّ علیه بها فی الدنیا و أدّی شکرها، و کان فی ذلک الزمان لا یحجب إبلیس دون العرش، فلمّا صعد و رأی شکر نعمة أیّوب علیه السّلام حسده إبلیس، فقال: یا ربّ، إنّ أیّوب لم یؤدّ إلیک شکر هذه النعمة إلاّ بما أعطیته من الدنیا، و لو حرمته دنیاه ما أدّی إلیه شکر نعمة أبدا، فسلّطنی علی دنیاه حتّی تعلم أنّه لم یؤدّ إلیک شکر نعمة أبدا». (و لکی یوضّح البارئ عزّ و جلّ إخلاص أیّوب للجمیع، و یجعله نموذجا حیّا للعالمین حتّی یشکروه حین النعمة و یصبروا حین البلاء، سمح الباری عزّ و جلّ للشیطان فی أن یتسلّط علی دنیا أیّوب). «فقال له الباری عزّ و جلّ: قد سلّطتک علی ماله و ولده، قال: فانحدر إبلیس فلم یبق له مالا و لا ولدا إلاّ أعطبه (أی أهلکه) فازداد أیّوب للّه شکرا و حمدا. قال: فسلّطنی علی زرعه یا ربّ، قال: قد فعلت، فجاء مع شیاطینه فنفخ فیه فاحترق، فازداد أیّوب للّه شکرا و حمدا، فقال: یا ربّ سلّطنی علی غنمه، فسلّطه علی غنمه فأهلکها، فازداد أیّوب للّه شکرا و حمدا، فقال: یا ربّ سلّطنی علی بدنه فسلّطه علی بدنه ما خلا عقله و عینیه، فنفخ فیه إبلیس فصار قرحة واحدة من قرنه إلی قدمه، فبقی فی ذلک دهرا طویلا یحمد اللّه و یشکره». (و لکن وقعت حادثة کسرت قلبه و جرحت روحه جرحا عمیقا، و ذلک عند ما زارته مجموعة من رهبان بنی إسرائیل). «و قالوا له: یا أیّوب لو أخبرتنا بذنبک لعلّ اللّه کان یهلکنا إذا سألناه، و ما نری ابتلاک بهذا الابتلاء الذی لم یبتل به أحد إلاّ من أمر کنت تستره؟ فقال أیّوب علیه السّلام: و عزّة ربّی لم أرتکب أی ذنب، و ما أکلت طعاما إلاّ و یتیم أو ضعیف یأکل معی» [۱] . ص: ۵۱۸ حقّا إنّ شماتة أصحابه کانت أکثر ألما علیه من أیّة مصیبة اخری حلّت به، و رغم هذا لم یفقد أیّوب صبره، و لم یلوّث شکره الصافی کالماء الزلال بالکفر، و إنّما توجّه إلی البارئ عزّ و جلّ و ذکر العبارة التی ذکرناها آنفا، أی قوله تعالی: أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ و لکونه خرج من الامتحان الإلهی بنتیجة جیّدة، فتح الباری عزّ و جلّ- مرّة اخری-أبواب رحمته علی عبده الصابر المتحمّل أیّوب، و أعاد علیه النعم التی افتقدها الواحدة تلو الاخری، لا بل أکثر ممّا کان یمتلک من المال و الزرع و الغنم و الأولاد، و ذلک کی یفهم الجمیع العاقبة الحسنة للصبر و التحمّل و الشکر.


    [۱]: ۱) -هذه الروایة وردت فی تفسیر نور الثقلین نقلا عن تفسیر علی بن إبراهیم، و نفس المضمون ورد فی (تفسیر القرطبی) و (الفخر الرازی) و (الصافی) و غیرها مع اختلاف بسیط. [الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل - مجلد۱۴،صفحه۵۱۸]<


    قال ابن عباس: لبث أيوب (عليه السلام) في بلائه ثماني عشرة سنة حتى لم يبق منه إلا عيناه تدوران في رأسه، و لسانه ينطلق به، و قلبه على حالته، و أذناه فإنه كان يسمع بهما، و كانت تحت لسانه دودة عظيمة سوداء تؤلمه في خروجها من تحت لسانه، فإذا رجعت إلى موضعها يتأوه لذلك، فأوحى الله تعالى إليه: أن- يا أيوب قد صبرت على رخائي، فاصبر الآن على بلائي. قال: و خرجت رحمة ذات يوم في طلب الطعام فلم تقدر على شي ء، فرفعت رأسها إلى السماء، و قالت: إلهنا و سيدنا، ارحم غربتنا و ضعفنا. قال: فسمع ذلك بعض أهل القرية، فقال لها: ادخلي على نساء أهل القرية، فإنهن أرق قلوبا. فأقبلت رحمة، و قرعت باب عجوز، و قالت: أنا رحمة امرأة أيوب، و لقد طفت يومي هذا فلم أجد طعاما، و لقد بلغني جوع شديد. فقالت العجوز: لي إليك حاجة يا رحمة، إني قد زوجت ابنة لي، فهل لك أن تعطيني ظفيرتين من ظفائرك أزين بهما ابنتي، و أعطيك رغيفين؟ فقالت لها رحمة: و لا يرضيك مني إلا ذلك؟ قالت: نعم. قالت رحمة: احضري لي الرغيفين، فو الله لو أردت شعري كله لأعطيتك لطعام أيوب. قال: فجاءت العجوز بالرغيفين و المقص، فقصت ظفيرتين. و جاءت رحمة بالرغيفين إلى أيوب، فأنكرهما، و قال لها: من أين لك هذا؟ فأخبرته بالقصة لما اشتد عليها طلب الطعام، فصاح أيوب صيحة، فقال: إلهي أي ذنب عملته حتى صرفت وجهك الكريم عني، إلهي الموت أجمل لي مما أنا فيه، رب إني مسني الضر و أنت أرحم الراحمين فأوحى الله تعالى إليه: يا أيوب، لقد سمعت كلامك، و تمنيك الموت في ضرك، و لو مت بغير هذا البلاء لم يكن لك من الأجر و الثواب ما يكون لك مع البلاء، و لأجزينك على صبرك. و أما رحمة، فو عزتي و جلالي لارضينها في الجنة فعند ذلك فرح أيوب، و تسلى. فلما طال على أيوب البلاء، و رأى إبليس اللعين صبره أتى إليه أصحاب له، و كانوا رهبانا في الجبال: أحدهم اسمه نفير «۱» و هو من اليمن، و الآخر اسمه صوتى و هو من فلسطين، و الثالث ملهم «۲» و هو من حمص، و كانوا من تلامذته، و هم حكماء، و كان أيوب هو الذي اصطنعهم، و رفع أقدارهم، و كانوا يأتونه و يسألونه عن حاله، فركبوا بغالا شهبا، و جاءوا حتى إذا دنوا منه نفرت بغالهم من نتن رائحته (عليه السلام)، فقربوا بعضها إلى بعض، ثم مشوا إليه، و قعدوا عنده، و قالوا: يا أيوب، لو أخبرتنا بذنبك، لعل الله تعالى يهبه لنا إذا سألناه، و دعونا إليه، و ما نراه ____________________________ ______________________ ۱- تحفة الاخوان: ۵۹ «مخطوط». (۱) في «ج»: نقير. (۲) في المصدر: اسمه سلم. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۳ ابتلاك بهذا البلاء الذي لم يبتل به أحد إلا من أمر كنت تسره، و لو قد تقطعت أوصالي، و ورمت شفتاي حتى غطت العليا أنفي، و السفلى ذقني، و قد سقط لحم رأسي، و ما تبين أذني من نفاخ وجهي، و لقد غص من القيح و الصديد جوفي، و نخرت من الدود عظامي، و لقد ملني و جفاني من كان يكرمني فبكى بكاء شديدا. فلما فرغوا من توبيخه، و هموا أن يقوموا، التفت إليهم شاب حدث السن، كان قد سمع كلامهم، و كان الله قد قيضه لهم، فقال الشاب: شوه لكم، عبرتم إلى نبي الله فعيرتموه، و لقد تركتم الرÙʠالصائب بتوبيخكم لأيوب (عليه السلام)، و لقد كان له عليكم من الحقوق ما كان الواجب عليكم أن تقصروا عما قلتموه. ويلكم، أ تدرون من الذي و بختم، أ لم تعلموا أنه نبي الله، اختاره لرسالته، و ائتمنه على وحيه؟! فإن الله تعالى لم يطلعكم على أنه سخط عليه، و أن هذا البلاء الذي نزل به قد صغره عندكم، و لقد علمتم أن الله تعالى يبتلي النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين، و لا يكون ذلك سخطا و لا هوانا، و لو كان لم يكن نبيا لكان لا يجمل للأخ أن يعير أخاه عند البلاء، و لا يعاتبه عند المصيبة، و لا يزيده غما إلى غمه، الله الله في أنفسكم، و لو نظرتم فيها لوجدتم لها عيوبا كثيرة. ثم أقبل على أيوب، و عزاه، و سكن ما به، و أقبل أيوب على الثلاثة، و قال لهم: «إنكم أعجبتكم أنفسكم، فلو نظرتم فيها لوجدتم لها عيوبا كثيرة، و لكن أصبحت اليوم و ليس لي رأي معكم، لأن أهلي قد ملوني و تنكرت معارفي، و هربوا عني أصدقائي، و قطعوني أصحابي، و كفر بي أهل ملتي، و إلا لم تكونوا تقولون ما تقولون. سبحان من لو يشاء لفرج عني ما أنا فيه من هذا البلاء الذي لم تقم به الجبال الرواسي. فقال أيوب: يا رب، لو جلست مجلس الحكم منك لأدليت بحجتي. فبعث إليه غمامة سوداء مظلمة فيها رعد، و برق، و صواعق متداركات، ثم نودي منها بأكثر من عشرة آلاف صوت: يا أيوب، إن الله تعالى يقول لك: أدلني بحجتك، فقد أقعدتك مقعد الحكم، و‌ها أنا قريب منك، و لم أزل قريبا دائما. فقال: يا رب، إنك تعلم أنه لم يعرض لي أمران قط كلاهما لك طاعة إلا أخذت بأشدهما على نفسي، ألم أحمدك، ألم أشكرك، أ لم أسبحك، و أذكرك، و اكبرك؟ فنودي من الغمامة بعشرة آلاف لسان: يا أيوب، من صيرك تعبد الله و الناس عنه غافلون، و تحمده و تشكره و الناس عنه لاهون؟ تمن على الله فيه؟ بل المن لله تعالى عليك. فأخذ التراب، و وضعه في فيه، ____________________________ ______________________ (۱) في «ج، ي، ط»: تعظوني. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۴ ثم قال: لك العتبى. يا رب أنت فعلت ذلك. قال: فانصرفوا أولئك الذين وبخوه، و انصرف الفتى الذي كان عن يمينه. فلما كان في الغد، و هو يوم الجمعة، عند الزوال. هبط الأمين جبرئيل (عليه السلام)، فقال: «السلام عليك، يا أيوب فقال: و عليك السلام و رحمة الله و بركاته، فمن أنت يا عبد الله، فإني أسمع منك نغمة حسنة، و أجد منك رائحة طيبة، و أرى صورة جميلة؟ فقال له: أنا جبرئيل، رسول رب العالمين، أبشرك- يا أيوب- بروح الله، و برحمته، منها شفاؤك، و أن الله تعالى قد وهب لك أهلك و مثلهم معهم، و ما لك و مثله معه، ليكون آية لمن مضى، و عبرة لأهل البلاء. قال: و كان أيوب (عليه السلام) من شدة البلاء حصل له فرح عظيم بعد ذلك، فقال: الحمد لله الذي لا إله إلا هو ذو العزة و السلطان و المنة و الطول، ذو الجلال و الإكرام الذي لم يشمت بي إبليس اللعين و أعوانه ثم قال جبرئيل (عليه السلام): يا أيوب، قم بإذن الله تعالى». فنهض أيوب قائما على قدميه. فقال له جبرئيل: اركض برجلك الأرض. ففعل أيوب (عليه السلام) ذلك، فإذا بالعين من الماء قد نبعت من تحت قدميه أشد بياضا من الثلج، و أحلى من العسل، و أذكى رائحة من الكافور، فشرب منه شربة فلم يبق في بدنه دودة إلا سقطت، فتعجب أيوب (عليه السلام) من كثرة الدود. فأمره جبرئيل بالغسل، فاغتسل في تلك العين، فخرج منها و وجهه كالقمر في ليلة البدر، و عاد إليه حسنه و جماله، و قالت: يا أيوب، ما دهاك؟ فلما أتم صلاته قال له جبرئيل (عليه السلام): كلمها، يا أيوب فقال لها أيوب: ما حاجتك، أيتها المرأة؟. قالت رحمة: أ لك علم بأيوب المبتلى، فإني أرى الموضع متغيرا علي، فلقد خلفته هاهنا و لست أراه؟ فتبسم أيوب، و قال لها: إن رأيته تعرفينه؟. فقالت رحمة: إنك لأشبه الناس به قبل أن يصيبه البلاء. فضحك أيوب (عليه السلام)، و قال: أنا أيوب فبادرت إليه، فاعتنقته، و اعتنقها، فما فرغا من معانقتهما حتى بشرهما بأولادهما، و أولاد أولادهما، و إمائهما، و عبيدهما، و مواشيهما، و مثلهم معهم، و أمطر الله تعالى عليه جرادا من الذهب، و كان يلقطه بثوبه، فإذا ذهب الريح بشي ء ركض خلفه فرده، فقال له جبرئيل (عليه السلام): أما تشبع، يا أيوب؟ فقال: يا جبرئيل، و من يشبع من رزق الله تعالى؟ و كان له بئران عظيمان فأفرغ في أحدهما الفضة، و في الآخر الذهب، حتى فاض أحدهما على الآخر. و أعطاه الله من الإبل أربعين ألفا، و من النوق عشرين ألفا، و من البقر الإناث أربعين ألفا، و من البقر الذكور أربعين ألفا، و من الضأن أربعة آلاف، و من المعز كذلك، و من العبيد خمسة آلاف، و مثلهم من الإماء. و كان له في ضياعه البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۵ أربعة آلاف وكيل، و اجرة كل واحد منهم في كل شهر مائة مثقال من الذهب، و بين يديه اثنا عشر من البنين، و اثنا عشر من البنات، فلما رأت رحمة جميع ذلك سجدت لله تعالى شكرا، و ملكه جميع الشام و أولاده، و أعطاه مثل عمره الماضي. و ذكر مكالمة رحمة لإبليس زمان بلائه، و ذكر نذره، فاغتم أيوب من ذلك، فأوحى الله إليه: وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً أي شمراخا مشتملا عدده على مائة فَاضْرِبْ بِهِ زوجتك رحمة وَ لا تَحْنَثْ في النذر، فأخذ شمراخا، فضربها ضربة واحدة عن يمينه، و روي أن ضربه لها بالشماريخ لما رأى ذؤابتها مقطوعة غضب، و حلف عليها أن يضربها مائة جلدة، فأخبرته أنه كان سبب قطعها كذا و كذا، فاغتم أيوب (عليه السلام) من ذلك، فأمره الله بالضغث حذرا من الحنث، و روي أن الله تعالى رد على رحمة ذؤابتيها كما كانتا. و سئل أيوب بعد ما عافاه الله: أي شي ء كان أشد عليك مما مر عليك من البلاء؟ قال: شماتة الأعداء. ثم إنه عمر عمرا طويلا، فلما أدركته الوفاة أحضر أولاده، و أوصاهم أن يصنعوا في ماله كما كان يصنع للفقراء و المساكين، ثم مات (عليه السلام)، و توفيت امرأته قبله، أو بعده بقليل، و دفن إلى جانب العين التي أذهب الله بلاءه بها، و سار أولاده سيرة أبيهم أيوب (عليه السلام) حتى ظهر عليهم ملك يقال له لام بن عاد، فتغلب على بلاد الشام، و على أولاد أيوب، و جعل يؤذي أولاد أيوب، و بعث إلى حزقل «۱» بن أيوب- و كان أكبرهم- و قال: إنكم ضيقتم علينا بلاد الشام بكثرة مواشيكم، فأريد أن تعطوني نصف أموالكم، مع العقار و العبيد و الإماء، و إلا ما تركتكم على ما أنتم عليه، و أن تزوجوني باختكم التي يقال لها نقية، و قيل: اسمها مؤمنة، و قيل: صالحة، و كانت امرأة حسناء ذات حسن و جمال، إذا مشت كأنها تنحدر من جبل في حذاء مسيل، كأن غرتها البدر المشرق، و جبهة واسعة، و عينان كالنيل، و حاجبان كالقسي المنحنية، و خداها كاللؤلؤ الأحمر يكاد ان يدميهما الهواء، و جيد كأنه جيد ريم، و روي أنه كان في بيتهم غلام صغير، و كان إذا نامت على جنب فيقعد الصبي و معه اترنجة، فيدحرجها فتعبر من بين خصرها و الأرض، و كانت ذات منطق، أديبة، لبيبة، عجيبة، رحيمة للفقراء و المساكين، فجعل يبعث إليهم بذلك، فيقول: اختاروا أحدها، و إلا جئتكم بخيلي و رجلي، و جعلت أولادكم غنيمة لي. فأجابه حزقل بن أيوب (عليه السلام)، و أرسل إليه رسولا: أما الأموال التي في أيدينا، فليس لأحد فيها حق إلا الفقراء و المساكين و الأيتام و الضعفاء و أبناء السبيل، و لست منهم، و إنما ورثتها من أبينا أيوب، و أما أختنا فلست على ديننا حتى نزوجكها، و أما تخويفك لنا بخيلك و رجلك فإنا نتوكل على الله، فهو حسبنا و نعم الوكيل. قال: فلما سمع هذه الرسالة جمع جنوده لحربهم، فعلم بذلك حزقل بن أيوب، فاستشار إخوته بحربه، فقال أخوه بشير: لا أشور عليك بالحرب، فإني أخاف أن يظفر بنا لأنه قوي، فيأسرنا، و لكن الرأي أن تبعثوا له من المال ما طلبه، و أما خطبته أختنا فإنك تداريه بالمواعيد الحسنة و الهدايا لعله يقنع بها. فأبى حزقل، و أحب المحاربة، فجمع جيشه، و مضى حتى التقى الجيشان، فاقتتلا قتالا شديدا، فوقعت الهزيمة على حزقل بن أيوب، ____________________________ ______________________ (۱) في المصدر: حزقيل. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۶ و احتوى لام بن عاد على جميع أموالهم و أملاكهم، و غنمهم، و أسر من قومه جيشا كثيرا، و أسر بشير بن أيوب، و هم بقتله، فأمر بحبسه. و أفلت حزقل بنفسه، فاغتم لما ناله غما شديدا، ثم إنه جمع مالا عظيما ليحمله إلى الملك لام بن عاد، ليخلص أخاه منه، فسار إليه، فبينما هو في طريقه إذ أتاه آت في منامه، و قال له: لا تحمل هذا المال، و لا تخف على أخيك، فإنه يخلص، و الملك يؤمن، و تكون عاقبته خيرا. فأصبح حزقل، و قص رؤياه على إخوته، فأقاموا معه في موضعه، فبلغ ذلك لام بن عاد، فبعث إليه: أن ادفع إلي ما حملت، و إلا أحرقت أخاك في النار. فبعث إليه: إني لا أدفع إليك من أموالي شيئا، فاصنع ما أنت صانع. فغضب لام بن عدا من ذلك، فقال لبشير بن أيوب: إنك قد تكفلت بإخوتك أن يدفعوا إلي هذا المال، فقد امتنعوا، فإن هم وفوا بكفالتك و إلا أحرقتك بالنار. فلما سمع ذلك منه خشي من القتل إن لم يوف بما تكفل له. قال: فأرسل حزقل إلى أخيه بشير، و أخبره بما رأى في منامه، ففرح به بشير. ثم إن الملك أمر أن يخدوا له أخدودا واسعا، و طرح فيه النار و النفط و الزيت و القطران، و أمر بإلقاء بشير بن أيوب فيه، فلما القي فيه لم تحرقه النار، فتعجب الملك لام بن عاد من ذلك، ثم قال: يا بني أيوب، إنكم سحرة. فقال بشير: أيها الملك، لسنا بسحرة، و لكن كان لنا جد يقال له إبراهيم الخليل بن تارخ، ألقاه النمرود بن كنعان في النار، فجعلها الله له بردا و سلاما، و كذلك أرجو أن يفعل الله بي كذلك. قال: فوقع في قلب الملك ما قاله بشير، فأسلم، و حسن إسلامه، و اختلط بعضهم في بعض، و زوجوه أختهم، فسمى الله تعالى بشير بن أيوب ذا الكفل، لما كان من كفالته، و جعله رسولا إلى جميع أهل الشام، و كان بين يديه لام بن عاد يقاتل الكفار، فلم يزل كذلك حتى مات ذو الكفل، ثم مات من بعده لام بن عاد، فغلب على أهل الشام العمالقة، إلى أن بعث الله شعيبا، و اسمه: فترون بن صهون «۱» بن عنقاء بن ثابت بن مدين «۲» بن إبراهيم الخليل (عليه السلام). ۹۱۲۱/ [۱۳]- شرف الدين النجفي: مما نقل من خط الشيخ أبي جعفر الطوسي (رحمه الله) من كتاب (مسائل البلدان)، رواه بإسناده عن أبي محمد الفضل بن شاذان، يرفعه إلى جابر بن يزيد الجعفي، عن رجل من أصحاب أمير المؤمنين (عليه السلام)، قال: دخل سلمان الفارسي (رضي الله عنه) على أمير المؤمنين (عليه السلام) فسأله عن نفسه، فقال: «يا سلمان، أنا الذي دعيت الأمم كلها إلى طاعتي فكفرت، فعذبت بالنار، و أنا خازنها عليهم، حقا أقول- يا سلمان- أنه لا يعرفني أحد حق معرفتي إلا كان معي في الملأ الأعلى». قال: ثم دخل الحسن و الحسين (عليهما السلام)، فقال: «يا سلمان، هذان شنفا «۳» عرش رب العالمين، بهما تشرق ____________________________ ______________________ ۱۳- تأويل الآيات ۲: ۵۰۴/ ۴. [..... ] (۱) في المصدر: صعون، و في «ي، ط» نسخة بدل: صيون. (۲) في المصدر: عزير. (۳) الشّنف: حليّ الأذن، و قيل: هو ما يعلّق في أعلاها. «النهاية ۲: ۵۰۵». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۷ الجنان، و أمهما خيرة النسوان، أخذ الله على الناس الميثاق بي، فصدق من صدق، و كذب من كذب، أما من صدق فهو في الجنة، و أما من كذب، فهو في النار، و أنا الحجة البالغة، و الكلمة الباقية، و أنا سفير السفراء». قال سلمان: يا أمير المؤمنين، لقد وجدتك في التوراة كذلك، و في الإنجيل كذلك، بأبي أنت و أمي يا قتيل كوفان، و الله لو لا أن يقول الناس: وا شوقاه، رحم الله قاتل سلمان، لقلت فيك مقالا تشمئز منه النفوس، لأنك حجة الله الذي به تاب على آدم، و به نجى يوسف من الجب، و أنت قصة أيوب، و سبب تغير نعمة الله تعالى عليه. فقال أمير المؤمنين (عليه السلام): أ تدري ما قصة أيوب، و سبب تغير نعمة الله عليه؟ ». قال: الله أعلم، و أنت يا أمير المؤمنين. قال: «لما كان عند الانبعاث للمنطق شك أيوب في ملكي و بكى، فقال: هذا خطب جليل، و أمر جسيم. قال الله عز و جل: يا أيوب، أ تشك في صورة أقمته أنا، إني قد ابتليت آدم بالبلاء، فوهبته له و صفحت عنه بالتسليم له «۱» بإمرة المؤمنين، و أنت تقول: خطب جليل و أمر جسيم! فو عزتي و جلالي لأذيقنك من عذابي، أو تتوب إلي بالطاعة لأمير المؤمنين. ثم أدركته السعادة بي» يعني أنه تاب إلى الله، و أذعن بالطاعة لأمير المؤمنين. ۹۱۲۲/ [۱۴]- صاحب الأربعين، عن (الأربعين)، قال: أخبرنا أبو محمد الحسين بن أحمد بن الحسين بقراءتي عليه، قال: حدثنا أبو علي الحسين بن محمد بن الحسن الأهوازي، قال: حدثنا أبو القاسم الحسن بن محمد بن سهل الفارسي، قال: حدثنا أبو زرعة أحمد بن محمد بن موسى الفارسي، قال: حدثنا أبو الحسن أحمد بن يعقوب البلخي، قال: حدثنا محمد بن جرير، قال: حدثنا الهيثم بن الحسين، عن محمد بن عمر، عن محمد بن مروان «۲»، عن عمارة «۳»، عن أبيه، عن أنس بن مالك، قال: خرجت مع رسول الله (صلى الله عليه و آله) نتماشى حتى انتهينا إلى بقيع الغرقد «۴»، فإذا نحن بسدرة عالية لانبات عليها، فجلس رسول الله (صلى الله عليه و آله) تحتها، فأورقت الشجرة، و أثمرت، و ظللت على رسول الله (صلى الله عليه و آله)، فتبسم (صلى الله عليه و آله) و قال: «يا أنس، ادع لي عليا» فغدوت، حتى انتهيت إلى منزل فاطمة (عليها السلام)، فإذا أنا بعلي (عليه السلام) يتناول شيئا من الطعام، فقلت له: أجب رسول الله (صلى الله عليه و آله). فقال: «لخير ادعى؟ » فقلت: الله و رسوله أعلم. قال: فجعل علي يمشي و يهرول على أطراف أنامله حتى تمثل بين يدي رسول الله (صلى الله عليه و آله)، فجذبه رسول الله (صلى الله عليه و آله) و أجلسه إلى جنبه، فرأيتهما يتحدثان و يضحكان، و رأيت وجه علي قد استنار، فإذا بجام «۵» من ذهب مرصع باليواقيت و الجواهر، و للجام أربعة أركان، كل ركن منه مكتوب عليه: لا إله إلا الله محمد رسول الله، و على الركن الثاني: لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علي بن أبي طالب ولي الله، و سيفه على الناكثين ____________________________ ______________________ ۱۴- الأربعون للخزاعي: ۲۶/ ۲۷. (۱) في المصدر: عليه. (۲) في «ط، ي»: الهيثم بن الحسين بن محمد بن عمر، عن محمد بن هارون. (۳) في «ي»: بن عمارة. (۴) بقيع الغرقد: مقبرة أهل المدينة. «معجم البلدان ۱: ۴۷۳». (۵) الجام: إناء للطّعام و الشّراب. «المعجم الوسيط ۱: ۱۴۹». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۸ و القاسطين و المارقين، و على الركن الثالث: لا إله إلا الله، محمد رسول الله، أيده الله بعلي بن أبي طالب، و على الركن الرابع: نجا المعتقدون لدين الله، المؤالفون لأهل بيت رسول الله. و إذا في الجام رطب و عنب، و لم يكن في أوان العنب، و لا أوان الرطب، فجعل رسول الله يأكل و يطعم عليا، حتى إذا شبعا ارتفع الجام. فقال لي رسول الله (صلى الله عليه و آله): «يا أنس، ترى هذه السدرة» قلت: نعم. قال: «قد قعد تحتها ثلاث مائة و ثلاثة عشر نبيا، و ثلاث مائة و ثلاثة عشر وصيا، ما في النبيين أوجه مني، و لا في الوصيين وصي أوجه من علي بن أبي طالب (عليه السلام). يا أنس، من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، و إلى إبراهيم في وقاره، و إلى سليمان في قضائه، و إلى يحيى في زهده، و إلى أيوب في صبره، و إلى إسماعيل في صدقه- و هو إسماعيل بن حزقيل، و هو الذي ذكره الله في القرآن وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ «۱»- فلينظر إلى علي بن أبي طالب. يا أنس، ما من نبي إلا و قد خصه الله بوزير، و قد خصني الله عز و جل بأربعة: اثنين في السماء، و اثنين في الأرض، فأما اللذان في السماء: فجبرئيل، و ميكائيل. و أما اللذان في الأرض: فعلي بن أبي طالب، و عمي حمزة بن عبد المطلب». ۹۱۲۳/ [۱۵]- محمد بن يعقوب: بإسناده عن عبد الأعلى مولى آل سام، قال: سمعت أبا عبد الله (عليه السلام) يقول: «يؤتى بالمرأة الحسناء يوم القيامة، التي قد افتتنت في حسنها، فتقول: يا رب، حسنت خلقي حتى لقيت ما لقيت، فيجاء بمريم (عليها السلام)، فيقال: أنت أحسن أم هذه، قد حسناها فلم تفتتن؟ و يجاء بالرجل الحسن الذي قد افتتن في حسنه، فيقول: يا رب، حسنت خلقي حتى لقيت من النساء ما لقيت. فيجاء بيوسف (عليه السلام)، فيقال: أنت أحسن أم هذا؟ قد حسناه فلم يفتتن في حسنه. و يجاء بصاحب البلاء الذي قد أصابته الفتنة في بلائه، فيقول: يا رب، قد شددت علي البلاء حتى افتتنت. فيؤتى بأيوب (عليه السلام)، فيقال: بليتك أشد أم بلية هذا، فقد ابتلي فلم يفتتن؟ ».

  3. وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ، قال: فرد الله عليه أهله الذين ماتوا قبل البلاء، و رد الله عليه أهله الذين ماتوا بعد ما أصابه البلاء، كلهم أحياهم الله جميعا فعاشوا معه. و سئل أيوب بعد ما عافاه الله تعالى: أي شي ء كان أشد عليك مما مر عليك؟ فقال: شماتة الأعداء. قال: فأمطر الله عليه في داره فراش الذهب، و كان يجمعه، فإذا ذهب الريح منه بشي ء عدا خلفه فرده، فقال له جبرئيل: أما تشبع، يا أيوب؟ قال: و من يشبع من رزق ربه؟ ». ابن بابويه، قال: حدثنا محمد بن علي ماجيلويه (رضي الله عنه)، عن عمه محمد بن أبي القاسم، عن أحمد بن أبي عبد الله، عن أبيه، عن محمد بن أبي عمير، عن أبي أيوب، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إنما كانت بلية أيوب التي ابتلي بها في الدنيا لنعمة أنعم الله بها عليه فأدى شكرها، و كان إبليس في ذلك الزمان لا يحجب دون العرش، فلما صعد عمل أيوب بأداء شكر النعمة حسده إبليس، فقال: يا رب إن أيوب لم يؤد شكر هذه النعمة إلا بما أعطيته من الدنيا، فلو حلت بينه و بين دنياه ما أدى إليك شكر نعمة، فسلطني على دنياه حتى تعلم أنه لا يؤدي شكر نعمة. فقال: قد سلطتك على دنياه. فلم يدع له دنيا، و لا ولدا إلا أهلكه، كل ذلك و هو يحمد الله عز و جل، ثم رجع إليه، فقال: يا رب إن أيوب يعلم أنك سترد عليه دنياه، التي أخذتها منه، فسلطني على بدنه حتى تعلم أنه لا يؤدي شكر نعمة. قال الله عز و جل: قد سلطتك على بدنه ما عدا عينيه، و قلبه، و لسانه، و سمعه». فقال أبو بصير: قال أبو عبد الله (عليه السلام): «فانقض مبادرا خشية أن تدركه رحمة الله عز و جل فتحول بينه و بين أيوب، فنفخ في منخريه من نار السموم، فصار جسده نقطا نقطا». ۹۱۱۲/ [۴]- و عنه، قال: حدثنا أبي (رضي الله عنه)، قال: حدثنا سعد بن عبد الله، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسن بن علي الوشاء، عن درست الواسطي، قال: قال أبو عبد الله (عليه السلام): «إن أيوب ابتلي من غير ذنب». ۹۱۱۳/ [۵]- و عنه، بهذا الإسناد: عن الحسن بن علي الوشاء، عن فضل الأشعري، عن الحسين بن المختار، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «ابتلي أيوب (عليه السلام) سبع سنين بلا ذنب». ۹۱۱۴/ [۶]- و عنه، بهذا الإسناد: عن الحسن بن علي الوشاء، عن فضل الأشعري، عن الحسن بن الربيع، عمن ____________________________ ______________________ ۲- الكافي ۸: ۲۵۲/ ۳۵۴. ۳- علل الشرائع: ۷۵/ ۱. ۴- علل الشرائع: ۷۵/ ۲. ۵- علل الشرائع: ۷۵/ ۳. ۶- علل الشرائع: ۷۵/ ۴. (۱) الأنبياء ۲۱: ۸۴. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۳ ذكره، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إن الله تبارك و تعالى ابتلى أيوب (عليه السلام) بلا ذنب، فصبر حتى عير، و أنتم لا تصبرون «۱» على التعيير». سألت أبا الحسن الماضي (عليه السلام) عن بلية أيوب، التي ابتلي بها فى الدنيا، لأية علة كانت؟ قال: «لنعمة أنعم الله عليه بها في الدنيا فأدى شكرها، و كان في ذلك الزمان لا يحجب إبليس دون العرش، فلما صعد أداء شكر نعمة أيوب، حسده إبليس، فقال: يا رب، إن أيوب لم يؤد إليك شكر هذه النعمة إلا بما أعطيته من الدنيا، و لو حرمته دنياه ما أدى إليك شكر نعمة أبدا. قال: فقيل له: إني قد أيوب ربه عز و جل، فقال: رب ابتليتني بهذه البلية، و أنت تعلم أنه لم يعرض لي أمران قط إلا لزمت أخشنهما على بدني، و لم آكل أكلة قط إلا و على خواني يتيم، فلو أن لي منك مقعد الخصم لأدليت بحجتي: قال: فعرضت له سحابة، فنطق فيها ناطق، فقال: يا أيوب، أدل بحجتك! قال: فشد عليه مئزره، و جثا على ركبتيه، فقال: ابتليتني بهذه البلية و أنت تعلم أنه لم يعرض لي أمران قط إلا لزمت أخشنهما على بدني، و لم آكل أكلة من طعام إلا و على خواني يتيم. قال: فقيل له: يا أيوب، من حبب إليك الطاعة؟ قال: فأخذ كفا من تراب فوضعه في فيه، ثم قال: أنت، يا رب». ۹۱۱۶/ [۸]- و عنه، قال: حدثنا أحمد بن الحسن القطان، قال: حدثنا الحسن بن علي السكري، قال: حدثنا محمد بن زكريا الجوهري، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن عمارة، عن أبيه، عن جعفر بن محمد، عن أبيه (عليهما السلام)، قال: إن أيوب (عليه السلام) ابتلي من غير ذنب، و إن الأنبياء لا يذنبون لأنهم معصومون مطهرون، لا يذنبون، و لا يزيغون، و لا يرتكبون ذنبا صغيرا و لا كبيرا». و قال (عليه السلام): «إن أيوب (عليه السلام) مع جميع ما ابتلي به لم تنتن له رائحة، و لا قبحت له صورة، و لا خرجت منه مدة «۲» من دم، و لا قيح، و لا استقذره أحد رآه، و لا استوحش منه أحد شاهده، و لا تدود شي ء من جسده، ____________________________ ______________________ ۷- علل الشرائع: ۷۶/ ۵. ۸- الخصال: ۳۹۹/ ۱۰۸. [..... ] (۱) في المصدر: عيّر، و إن الأنبياء لا يصبرون. (۲) المدّة: ما يجتمع في الجرح من القيح. «الصحاح- مدد- ۲: ۵۳۷». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۴ و هكذا يصنع الله عز و جل بجميع من يبتليه من أنبيائه و أوليائه المكرمين عليه. و إنما اجتنبه الناس لفقره و ضعفه في ظاهر أمره، لجهلهم بما له عند ربه تعالى من التأييد و الفرج، و قد قال النبي (صلى الله عليه و آله): أعظم الناس بلاء الأنبياء، ثم الأمثل فالأمثل، و إنما ابتلاه الله عز و جل بالبلاء العظيم الذي يهون معه على جميع الناس، لئلا يدعوا له الربوبية إذا شاهدوا ما أراد الله أن يوصله إليه من عظائم نعمه متى شاهدوه، و ليستدلوا بذلك على أن الثواب من الله تعالى ذكره على ضربين: استحقاق، و اختصاص. و لئلا يحتقروا ضعيفا لضعفه، و لا فقيرا لفقره، و لا مريضا لمرضه، و ليعلموا أنه يسقم من شاء، و يشفي من شاء متى شاء، كيف شاء بأى سبب «۱»، شاء و يجعل ذلك عبرة لمن شاء، و شقاوة لمن شاء، و سعادة لمن شاء، و هو عز و جل في جميع ذلك عدل في قضائه، و حكيم في أفعاله، لا يفعل بعباده إلا الأصلح لهم، و لا قوة لهم إلا به». ۹۱۱۷/ [۹]- محمد بن يعقوب: عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن محمد بن سنان، عن عثمان النواء، عمن ذكره، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إن الله عز و جل يبتلي المؤمن بكل بلية، و يميته بكل ميتة، و لا يبتليه بذهاب عقله، أما ترى أيوب كيف سلط إبليس على ماله و على ولده، و على أهله، و على كل شي ء منه، و لم يسلطه على عقله، تركه له ليوحد الله به». ۹۱۱۸/ [۱۰]- الشيخ في (التهذيب): بإسناده عن الحسن بن محبوب، عن حنان بن سدير: أن عباد المكي قال: قال لي سفيان الثوري: أرى لك من أبي عبد الله (عليه السلام) منزلة، فاسأله عن رجل زنى و هو مريض، فإن أقيم عليه الحد خافوا أن يموت، ما تقول فيه؟ قال: فسألته، فقال لي: «هذه المسألة من تلقاء نفسك، أو أمرك إنسان أن تسأل عنها؟ » قال: قلت: إن سفيان الثوري أمرني أن أسألك عنها. قال: فقال: «إن رسول الله (صلى الله عليه و آله) أتي برجل كبير قد استسقى «۲» بطنه، و بدت عروق فخذيه، و قد زنى بامرأة مريضة، فأمر رسول الله (صلى الله عليه و آله) فأتي بعرجون فيه مائة شمراخ، فضربه ضربة واحدة، و ضربها ضربة واحدة، و خلى سبيلهما، و ذلك قوله تعالى: وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ». ۹۱۱۹/ [۱۱]- (تحفة الإخوان): بحذف الإسناد، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله جعفر بن محمد (عليهما السلام)، قال: سألته عن بلية أيوب (عليه السلام) التي ابتليها في الدنيا، لأي شي ء علته؟ قال: «لنعمة أنعم الله عليه بها في الدنيا، و أدى شكرها، و ذلك أنه لم يكن بعد يوسف بن يعقوب بن إسحاق ابن إبراهيم (عليه السلام) إلا أيوب بن موص بن رعويل «۳» بن العيص بن إسحاق بن إبراهيم خليل الله، و كان أيوب رجلا ____________________________ ______________________ ۹- الكافي ۲: ۱۹۹/ ۲۲. ۱۰- التهذيب ۱۰: ۳۲/ ۱۰۸. ۱۱- تحفة الإخوان: ۵۳. «مخطوط». (۱) في نسخة من «ج، ي، ط»: شي ء. (۲) سقى بطنه و استسقى: أي اجتمع فيه ماء أصفر. «الصحاح- سقى- ۶: ۲۳۸۰». (۳) في «ي، ط» نسخة بدل: روعيل. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۵ عاقلا، حليما، نظيفا، حكيما، و كان أبوه رجلا مثريا كثير المال، يملك الماشية من الإبل، و البقر، و الغنم، و الحمير، و البغال، و الخيل، و لم يكن في أرض الشام من كان في غنائه، فلما مات ورث ذلك أيوب، و كان أيوب يومئذ عمره ثلاثين سنة، فأحب أن يتزوج، فوصفت له رحمة بنت إفرائيم «۱» بن يوسف (عليه السلام)، و كانت رحمة عند أبيها بأرض مصر، و كان أبوها شديد الفرح بها، و كان يحبها حبا عظيما، لأنه رأى في المنام أن جدها يوسف (عليه السلام) نزع قميصا كان عليه فألبسها إياه، و قال: يا رحمة، هذا حسني و جمالي و بهائي قد وهبته لك. و كانت رحمة أشبه الخلق بيوسف (عليه السلام)، و كانت زاهدة عابده، فلما سمع بها أيوب رغب فيها، فخرج إلى بلدها و معه مال جزيل و هدايا، و سار حتى وصل إلى أبيها، فخطب منه ابنته رحمة، فزوجه إياها لزهده و ماله، و جهزها إليه، فحملها أيوب إلى بلاده، فرزقه الله منها اثني عشر بطنا، في كل بطن ذكر و أنثى. ثم بعثه الله إلى قومه رسولا، و هم أهل حوران و البثنة «۲»، و أعطاه الله من حسن الخلق و الرفق ما لم يعطه أحد، و لم يخالفه أحد، و لا يكذبه أحد لشرفه و شرف أبيه، فشرع لهم الشرائع، و بنى لهم المساجد، و كانت له موائد يضعها للفقراء و المساكين و الأضياف يضيفهم و يكرمهم، و كان لليتيم كالأب الرحيم، و للأرملة كالزوج العطوف، و للضعيف كالأب الودود، و كان قد أمر وكلاءه و أمناءه أن لا يمنعوا أحدا من زرعه و أثماره، و كان الطير و الوحوش و جميع الأنعام ترعى في كسبه «۳»، و بركة الله تعالى تزداد لأيوب (عليه السلام) صباحا و مساء، و كانت جميع مواشيه تحمل في كل سنة توأمين، و لم يكن أيوب (عليه السلام) يفرح بشي ء من ذلك، لكنه يقول: إلهي و سيدي و مولاي و سندي، هذه الدنيا على هذه الحالة، فكيف بالآخرة و الجنة التي خلقتها لأهل كرامتك؟ و كان إذا جاء الليل يجمع من يلوذ به في مسجده، يصلون بصلاته، و يسبحون بتسبيحه، حتى إذا أصبح أمر باتخاذ الطعام لهم، و لجميع الضعفاء، و كان يذهب له في ذلك مال لا يحصى، و كان له من الخيل ألف فرس، و ألف رمكة، و ألف بغل و بغلة، و ثلاثة آلاف بعير، و ألف و خمس مائة ناقة، و ألف ثور، و ألف بقرة، و عشرة آلاف شاة، و خمس مائة فدان، و ثلاث مائة أتان «۴»، و خلف كل رمكة مهران أو ثلاثة، و كل ناقة فصيل، و كذلك جميع مواشيه، و على كل خمسين رأسا من هذه راع مملوك لأيوب، و لكل عبد منهم أهل و ولد. و كان إبليس اللعين لا يمر على شي ء من مال أيوب إلا رآه مختوما بخاتم الشكر، مطهرا بالزكاة، فحسده، و لم يقدر له على ضرر، و كان إبليس في ذلك الزمان يصعد إلى السماوات السبع، و يحجب من دون العرش، و يقف في أي مكان منها شاء، حتى رفع عيسى بن مريم (عليه السلام)، فحجب عن أربع سماوات، و يصعد إلى ثلاثة منها، حتى بعث النبي (صلى الله عليه و آله)، فحجب إبليس عن جميعها، و كان يسترق السمع بعد ذلك، و منه تعجبت الإنس و الجن، و ذلك معنى قوله تعالى: وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً ____________________________ ______________________ (۱) في «ج، ي»، و «ط» نسخة بدل: افراثيم، و في المصدر: مزايم. (۲) البثنة أو البثنية: قرية بين دمشق و أذرعات كان أيوب (عليه السلام) منها. «معجم البلدان ۱: ۳۳۸». (۳) في المصدر: أرضه. (۴) الأتان: الحمارة. «الصحاح- اتن- ۵: ۲۰۶۷». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۶ وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً «۱». فصعد إبليس اللعين في زمان أيوب (عليه السلام) إلى ما دون العرش كما كان يصعد، و وقف في الموضع الذي كان يقف فيه، و في قلبه من النبي أيوب ما فيه، و الله مطلع على السر و العلانية، فنودي: يا ملعون، من أين أقبلت؟ فقال: إلهي، طفت الأرض لأفتن من أطاعني، ففتنتهم إلا عبادك منهم المخلصين. فنودي: يا لعين، ما في قلبك من نعمة أيوب؟ فقال إبليس: يا رب، إنك ذكرته فصلت عليه ملائكتك. فنودي: يا لعين، هل نلت منه شيئا مع طول عبادته، فهل تستطيع أن تغويه عن عبادتي؟ فقال: إلهي و مولاي، إن أيوب لم يؤد شكر هذه النعمة، و نظرت في أمره و إذا هو عبد عافيته فقبل عافيتك، و رزقته فشكرك، و لم تجربه في البلاء و المصائب، فلو ابتليته لوجدته بخلاف ما هو عليه، و لو سلطنتي- يا رب- على ماله لرأيته كيف ينساك. فنودي: يا ملعون، قد سلطتك على ماله لتعلم أنك كاذب فيما تعتقده فيه». قال: «فانقض من السماوات حتى وقف على الصخرة التي رضخ عليها قابيل رأس أخيه هابيل (عليه السلام)، و هي صخرة سوداء ينبع منها صديد اللعنة، فوقف إبليس عليها، و رن رنة حتى اجتمع عليه العفاريت المتمردون من المشرق و المغرب، فقالوا: يا أبانا، و ما وراءك، و ما دهاك؟ فقال: إني مكنت من فرصة ما تمكنت من مثلها منذ أخرجت آدم من الجنة، و ذلك أني سلطت على مال أيوب لافقره، و اعطب ماله. فقال بعضهم: سلطني على أشجاره، فإني أتحول نارا، و لا أمر على شي ء إلا أحرقته، و صيرته رمادا. فقال إبليس: أنت لذلك. و قال آخر: سلطني على مواشيه حتى أصيح صيحة تخرج أرواحها. فقال أنت لذلك. فأقبل الأول، و تحول نارا، حتى أحرق تلك الأشجار و الآجام. و أقبل الآخر على المواشي، فصاح بها صيحة خرجت كلها ميتة مع رعاتها. فرأى أهل القرية دخانا عظيما، و صيحة عظيمة، ففزعوا فزعا شديدا، فأقبل اللعين إلى أيوب و هو في صلاته، و خيل إلى أيوب أنه أصابه وهج ذلك الحريق، و قد اسود وجهه، و تمعط «۲» شعره، و هو لعنه الله ينادي: يا أيوب، أدركني، فأنا الناجي من دون غيري، فما رأيت نارا أقبلت من السماء فيها دخان فأحرقت ما لك- يا أيوب- و أصابتني نفحة من نفحاتها، و سمعت مناديا من السماء يقول: هذا جزاء من كان مرائيا في عبادته، يريد بها الناس دون الله تعالى. و قال إبليس: و سمعت النار تقول: أنا نار الغضب، أنا نار السخط. قال: فلما سمع أيوب ذلك أقبل على صلاته، و لم يلتفت إليه حتى فرغ من صلاته تامة كاملة، فقال: يا هذا، ليست هي أموالي، و إنما هي أموال الله تعالى يفعل بها ما شاء. فقال إبليس لعنه الله: صدقت. و ماج الناس، فقال بعضهم: هذا ما قبضه قبض العجب. و قال آخرون: ما كان أيوب صادقا في توبته، فلهذا جازاه بهذا الجزاء. فشق ذلك على أيوب من قولهم، و لم يجبهم، غير أنه قال: الحمد لله على قضائه و قدره. فأقبل النبي أيوب على اللعين إبليس، و قال له: من أنت أيها العبد؟ كأنك ممن أخرجه الله من رحمته، ____________________________ ______________________ (۱) الجن ۷۲: ۸ و ۹. (۲) تمعّط شعره: أي تساقط. «الصحاح- معط- ۳: ۱۱۶۱». [..... ] البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۷ و سلب عنه نعمته، و لو علم فيك خيرا لأخبرني بك، و لقبض روحك مع أرواح الرعاة، و لكنه علم فيك شرا فخلصك منها كما يخلص الزوان «۱» من القمح، فسر عني- أيها العبد- مذموما مدحورا. فقال إبليس: صدق من قال: لا تخدموا المتكبرين. يا أيوب، الآن علمت أنك كنت مرائيا في صلاتك، ألم أكن لك عبدا شفيقا من عبيدك، ألم أكن حريصا على أموالك، فما جزائي منك إلا أن تعيرني بما نالني من وهج الحريق، دون أن تقول ما تقوله؟ فلم يكلم إبليس، و أقبل أيوب على صلاته. و انصرف عنه إبليس خائبا ذليلا، و صعد إلى السماء كما كان يصعد، و وقف كما كان يقف، فنودي: يا ملعون، كيف وجدت عبدي أيوب، كيف صبر على ذهاب أمواله جميعا، من المواشي، و العبيد، و غيرها، و كيف حمدني على البلية؟ فقال اللعين: إلهي و سيدي، إنك متعته بعافية أولاده، و زخارف دوره، و لو سلطتني على دنياه حتى تعلم أنه لا يؤدي إليك شكر نعمة أبدا. فنودي: يا ملعون، اذهب، فقد سلطتك على أولاده». قال: فانقض عدو الله إلى قصر أيوب الذي فيه أولاده، فأما البنون: فحزقل، و هو أكبرهم، و مقبل، و رشد، و رشيد، و بهارون، و بشير، و أقرون، و الباقي من الذكور، لم نجد لهم أسماء في الكتب و القصص. و أما البنات: فمرجانة «۲»، و عبيدة، و صالحة، و عافية، و تقية «۳»، و مؤمنة. قال: «فزلزل عليهم القصر بنفسه حتى سقط بعضه على بعض، و جعل يشد أفواههم بالخشب، و الخرق، و يقذفهم بالجندل، حتى مثل بهم أقبح مثلة، و أوحى الله تعالى إلى الأرض: أن احفظي أولاد النبي أيوب، فإني بالغ مشيئتي فيهم، و لأجزينهم بذلك الثواب. فأقبل إبليس إلى أيوب، و قال: يا أيوب، لو رأيت قصورك و أولادك كيف صاروا، و لقد صارت قصورهم لهم قبورا، و طينها صار لهم حنوطا، و ثيابهم و فرشهم صارت لهم أكفانا، و لو أبصرت كيف تغيرت تلك الوجوه الحسان بالدماء و التراب، و العظام كيف تهشمت، و اللحوم كيف رصعت «۴»، و الجلود كيف تمزقت. و لم يزل إبليس اللعين يعد عليه مثل هذا بافتجاع و انكسار و انتحاب حتى بكى أيوب (عليه السلام)، و ساعده إبليس على البكاء، فندم أيوب على بكائه، و أخذ قبضة من التراب، و وضعها على رأسه، و استغفر الله تعالى، و خر ساجدا، ثم أقبل على إبليس، و قال له: يا ملعون، انصرف عني خائبا ذليلا مدحورا، فإن أولادي كانوا عارية لله تعالى عندي، و لا بد من اللحاق بهم». قال: «فانصرف إبليس و لم ينل منه، و صعد إلى السماء كما كان يصعد، و وقف كما كان يقف، فأتاه النداء: يا ملعون، كيف رأيت عبدي أيوب و توبته و استغفاره بعد بكائه؟ فقال إبليس: إلهي و سيدي، إنك متعته بعافية نفسه، و فيها عوض عن المال و الولد، فلو سلطنتي على بدنه لرأيته كيف ينسى ذكرك، و يترك شكرك. فنودي: يا لعين، اذهب، فقد سلطتك على بدنه، ما خلا: عينيه «۵»، و عقله، و لسانه الذي لا يفتر عن ذكري، و أذنيه». ____________________________ ______________________ (۱) الزوان: حبّ يخالط البرّ. «الصحاح- زون- ۵: ۲۱۳۳». (۲) في «ي، ط»: فنحاة، و في «ج» و «ط» نسخة بدل: فمنجاة. (۳) في المصدر: نفيسة. (۴) رصع الحبّ: دقّه بين حجرين. «لسان العرب- رصع- ۸: ۱۲۵». (۵) في المصدر: قلبه و عينه. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۸ قال: «فانقض إليه اللعين، فوجد أيوب في مسجده متضرعا إلى الله تعالى بأنواع الثناء، داعيا إليه بأعظم الدعاء، و يشكره على جميع النعماء، و يحمده على جميع البلاء، و هو يقول: و عزتك و جلالك، لا ازددت على بلائك إلا شكرا، و لو ألبستني ثوب البلاء سرمدا لا ازددت على بلائك إلا صبرا. قال: فلما سمع إبليس اغتاظ من قوله، و عجل، و لم يتركه حتى يرفع رأسه من السجود، فانحدر في الأرض حتى صار تحت أنفه، ثم نفخ في فيه و منخريه نار اللهب، فاسود وجه أيوب (عليه السلام) في الحال، فصار قرحة واحدة من قرنه إلى قدميه، فتمعط منها شعره، فلما كان اليوم الثاني ورم، و عظم، و في الثالث اسود، و في الرابع امتلأ ماء أصفر، و في الخامس صار قيحا، و في السادس وقع فيه الدود، و سال صديده، و وقع فيه الحكاك «۱»، فحك جسده شهرين حتى سقطت أظافيره، ثم حك بالمسوح و الخرق، و بالحجارة الخشنة، و كان إذا رأى دودة سقطت من بدنه ردها بيده إلى موضعها، و يقول لها: كلي من لحمي و دمي حتى يأتي الله بالفرج. فقالت رحمة: يا أيوب، ذهب المال و الولد، و قد بدأ الضر في الجسد. فقال أيوب: يا رحمة، إن الله تعالى ابتلى النبيين من قبلي فصبروا، و إن الله تعالى وعد الصابرين خيرا. ثم خر أيوب ساجدا، و جعل يقول: إلهي و سيدي، لو جعلت علي ثوب البلاء سرمدا، و حرمتني العافية، و مزقتني الديدان، ما ازددت إلا شكرا، إلهي لا تشمت بي عدوي إبليس اللعين». قال: «و كانت رحمة تبكي مرة، و تصرخ أخرى لما ترى من بلاء أيوب، و هو (عليه السلام) ينهاها عن ذلك، و يقول لها: أ لست أنت من بنات الأنبياء، و تعلمين أني نبي الله، و أن لي أسوة بالنبيين و المرسلين، و آبائك: إبراهيم، و إسماعيل، و إسحاق، و يعقوب، و يوسف؟ ثم سأل الله تعالى لها الصبر على ما تشاهد منه، ثم قال لها أيوب: انطلقي التمسي لي موضعا غير مسجدي فاحمليني إليه. فمضت رحمة، و نظرت له موضعا، ثم عادت إليه فاحتملته إلى فضاء من الأرض، و كان قد قال لها: إني لا أحب أن يتلوث المسجد. ثم انطلقت إلى قوم كان أيوب (عليه السلام) يبرهم و يحسن إليهم كثيرا، فلما التمست له موضعا، طلبتهم أن يعينوها على إخراج أيوب من المسجد. فقالوا لها: إن أيوب قد غضب عليه ربه و هتك ستره لما كان فعله من الرياء، فيا ليت كان بيننا و بينه بعد المشرقين، فإنه لو كان فيه خير في عبادة ربه، ما ابتلاه. فرجعت رحمة إلى أيوب، و قالت له: يا أيوب، جلت المصيبة، خاب أملنا من أهل المعارف و أهل الاصطناع. فقال لها: يا رحمة، هكذا يكونون أهل البلاء، و لكن تقدمي إلي، و قولي: لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم، و أدخلي يدك اليمنى تحت رأسي، و يدك اليسرى تحت رجلي، و احمليني. ففعلت ذلك، و احتملته بقوة الله تعالى حتى أخرجته إلى الفضاء، و هو الموضع الذي يوضع فيه الموائد من أيوب للضعفاء و المساكين. ثم قال: يا رحمة، إن الصدقة حرام علينا، و لا تحل لنا، فاحتالي في الخدمة. فأسبل دمعته. فقالت رحمة: ما يبكيك، يا نبي الله؟ فقال لها: يا رحمة، أنت من بنات النبيين، و من نسل المرسلين، و أنت امرأة عظيمة الحسن ____________________________ ______________________ (۱) الحكاك: داء يحكّ منه كالجرب. «المعجم الوسيط- حكك- ۱: ۱۹۰». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۶۹ و الجمال، و ما اعطي الحسن و الجمال في زمانك إلا جدك يوسف (عليه السلام)، و إن في القرية فساق كثيرة، و أنت تخدمين، و أخشى عليك من مكائد إبليس اللعين. فبكت رحمة، و قالت: يا نبي الله، ما جزائي منك إلا أن تتهمني و تنسبني إلى ذلك، و أنا من بنات النبيين و الصديقين الطاهرين؟! و حق آبائي و أجدادي ما ملت بعيني إلى آدمي بعدك. فعند ذلك أذن لها أيوب (عليه السلام) بالخدمة. و كانت تخدم أهل البثنة في سقي الماء، و كنس البيوت، و إخراج المزابل، و غسل الثياب و الخرق، و يعطونها الاجرة و تنفقها على أيوب (عليه السلام) في طعامه و شرابه، فأقبل إبليس في صورة شيخ كبير حتى وقف على أهل القرية، فقال لهم: كيف تطيب أنفسكم بامرأة تعالج من زوجها القيح، و الصديد، و نتن الرائحة، ثم تدخل بيوتكم و تدخل يديها في أوعيتكم، و طعامكم، و شرابكم؟ قال: فوقع ذلك في قلوبهم، و لم يتركوا رحمة أن تدخل بيوتهم من ذلك اليوم. فكرهت رحمة أن تخبر أيوب (عليه السلام) بذلك حتى لا يزداد حزنا على حزنه، و كان القوم لا يستخدمونها، و كانوا يعطونها الشي ء فتطعمه ذلك، و لا تخبره بشي ء من أمرها». قال: «فاشتد بأيوب البلاء و نتن رائحته، حتى لا يقدر أحد من أهل القرية أن يستقر في بيته لشدة نتن الرائحة، و لم يدروا ما يصنعون، فاجتمع رأيهم على أن يرسلوا عليه كلابا لتأكله، فبلغ ذلك رحمة، فجاءت إلى أيوب فأخبرته بذلك، فقال لها: يا رحمة، لم يكن الله تعالى بالذي يسلط علي الكلاب و أنا نبيه و ابن أنبيائه. قال: فجمع أهل القرية كلاب الرعاة، فأرسلوها على أيوب (عليه السلام)، فجاءت إليه تعدو، فلما تقاربت منه رجعت إلى خلفها، فهربت الكلاب عن البلاد حتى لم يكن في تلك القرية كلب واحد. و كان القوم يأتون أيوب، و يقولون له: لا صبر لنا على بليتك، إما أن تخرج عنا و إلا رجمناك بالحجارة حتى تموت فنستريح منك. فقال لهم أيوب: لا ترجموني بالحجارة، و لكن أخرجوني من قريتكم إلى بعض مزابلكم، فإني أرجو من الله تعالى أن لا يضيعني. فقالوا له: إنا نستقذرك و أنت بعيد عنا، فكيف ندنو منك و نحملك؟ ثم انصرفوا عنه. فقال أيوب لرحمة: أيتها الصديقة الطاهرة البارة، قد عرفت أن هؤلاء القوم قد بغضوني و ملوني، فقفي على مفرق الطريق، فلعلك أن تقفي على أحد من الناس فتخبرينه بقصتي، و تسأليه أن يعينك على حملي من هذه القرية. فقالت رحمة: لا تعجل علي حتى أخرج إلى بلد كذا و كذا و أتخذ لك هناك عريشا. ثم وقفت على الطريق تنظر من يمر بها، و إذا هي برجلين كأنهما قمرين، تفوح منهما رائحة طيبة، فتوسمت فيهما الخير، و استحيت أن تسألهŘǠعن حاجتها، فلما دنوا منها قالا لها: و أين أيوب خليلنا و صديقنا، و كيف هو على بلائه؟ فأخبرتهما بحاله، و ضجر أهل القرية منه، و كيف سوت له العريش على المزبلة، ثم قالت لهما: إن لي إليكما حاجة، و هي دعوة منكما له بالعافية. فقالا لها: نعم، فإذا رجعت إليه فأقرئيه منا السلام. ثم أنهما مضيا، فانصرفت رحمة إلى أيوب، و أخبرته بحديث الرجلين و ما كان منهما، فصاح أيوب صيحة، و قال: وا شوقاه إليك يا جبرئيل، وا شوقاه إليك يا ميكائيل، ثم قال: يا رحمة، و من مثلك الآن و قد كلمتك الملائكة. فقالت له رحمة: قد هيأت لك العريش، و لكن اصبر حتى أقف على قارعة الطريق لعل أحدا يمر بي فيساعدني على حملك. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۰ ثم مضت و وقفت على قارعة الطريق، و إذا هي بأربعة نفر من الملائكة، فسألوها، و قالوا لها: أيتها المرأة، أ لك حاجة؟ قالت: نعم، و هي أن تعينوني على حمل نبي الله أيوب إلى مزبلة كذا و كذا. فأقبلوا حتى وقفوا على أيوب (عليه السلام)، و صبروه على بلائه، و دعوا له بالعافية، و احتملوه بأطراف النطع، و وضعوه على باب العريش، فانصرفوا عنه. و كانت رحمة قد جمعت في العريش ترابا كثيرا، و اتخذت منصة منه، ثم قالت له: قم- يا أيوب- إلى فراشك التراب من بعد الفرش الممهدة، و وسادك الحجارة من بعد الوسائد المنضدة. فقال لها أيوب: أ لم أنهك عن ذكر شي ء من نعيم الدنيا؟ فزحف أيوب، و ألقى بنفسه على ذلك الرماد، و هو يسبح الله العلي الأعلى، و يقول: سبحان العزيز الأدنى، سبحان الرفيع الأعلى، سبحانه و تعالى. ثم عمدت رحمة إلى كساء كان عندها فجعلته غطاء، و سترت باب العريش، و كانت تصدع بخدمته، و تأتيه بما تجده. و مضت تطلب له شيئا من الطعام لتأتيه به، فأقبلت إلى باب دار فسألتهم، فقالت لها امرأة من داخل الدار: إليك عنا، فإن رب أيوب قد سخط عليه. و سارت إلى باب آخر، و قالوا لها مثل ذلك، حتى دارت القرية و لم يعطوها شيئا، فرجعت باكية إلى أيوب، و قالت له: إن القوم طردوني، و أغلقوا الأبواب من دوني. فقال لها أيوب: لا بأس عليك- يا رحمة- إن أغلقوا أبوابهم دوننا، فإن الله لا يغلق أبواب رحمته دوننا، و لكن- يا رحمة- لعلك مللتني، و لعلك تريدين فراقي؟ فقالت رحمة: أعوذ بالله من ذلك، و أي عذر يكون لي عند الله على فراق نبيه؟ حاشا، و كلا، و لكن أحملك من هذه القرية إلى قرية اخرى لعلهم يكونون أرحم من هؤلاء». قال: «فأخذته رحمة على النطع، فغشي عليه من الوجع، فجاءته بماء، فرشته عليه حتى أفاق، فغطته بذلك الكساء، و جسد أيوب كأنما انسلخ سلخا، ثم حملته إلى قرية اخرى من حوران، ثم وضعته إلى جانب القرية، فرفعت يدها إلى الله تعالى و دعت الله أن يحفظه من السباع و غيرها، فدخلت القرية، و قالت: ألا من أراد غسل ثياب، أو خرق، أو كنس دار، أو حمل تراب إلى مزبلة، أو استسقاء ماء بشي ء من الطعام أحمله إلى نبي الله أيوب. فخرجن إليها نساء القرية، و قالت واحدة منهن: هذه غولة «۱» قد دخلت قريتنا. فقالت لها رحمة: لم تقولين هذا الكلام، و أنا رحمة بنت أفرائيم نبي الله بن يوسف صديق الله بن يعقوب إسرائيل الله بن إسحاق صفي الله بن إبراهيم خليل الله، زوجة أيوب المبتلى نبي الله! فقلن لها: و أين أيوب؟ قالت:‌ها هو على باب القرية، إلى جنب كنائسكم و مزابلكم. فأقبلن إلى أيوب، فلما رأين ما عليه من البلاء بكين أشد البكاء، ثم قلن: هذا أيوب النبي صاحب الإماء و العبيد و المواشي؟ فبكى أيوب و رحمة بكاء شديدا، ثم قال: أنا أيوب عبد ربي و رسوله، أنا الجائع الذي لا أشبع إلا من ذكره، و أنا العطشان الذي لا أروى إلا من تسبيحه. قال: فبكين، و بكت رحمة معهن، و قالت لهن: لي إليكن حاجة، و هي أن تعطوني فأسا أقطع بها أشجارا لأتخذ لأيوب عريشا يكنه من الحر و البرد، فأعمل له طعاما. فأتوها بجميع ذلك، فعمدت إلى مطهرة معها من خزف، و بلت ذلك الخبز في تلك المطهرة، ثم مرسته بيدها ____________________________ ______________________ (۱) الغولة: من السعالي. «الصحاح- غول- ۵: ۱۷۸۶». و في «ي، ط»: خولة. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۱ فأطعمته ذلك، لأن أسنانه قد تساقطت، ثم قطعت أعوادا و ظللت بها رحمة، و قلن لرحمة: لا تدخلي بيوتنا، و لكن نواسيك في طعامنا. فرضيت رحمة بذلك. فبينما رحمة ذات يوم راجعة من القرية إلى أيوب، و إذا هي بإبليس اللعين قد عرض لها في صورة طبيب، و معه آلة الطب، و قال لرحمة: إني أقبلت من فلسطين حين سمعت بخبر زوجك أيوب، جئت لاداويه، و أنا سائر إليه غدا، فأخبريه بقصتي، و قولي له يأخذ عصفورا فيذبحه، و لا يذكر اسم الله عليه، و يأكله، و يشرب عليه قدحا من خمر، و يطلي نفسه بالدم، فإن فرجه من ذلك. قال: فجاءت رحمة إلى أيوب فرحانة، فأعلمته بذلك، فبان الغضب في وجهه، فقال لها: متى رأيت أني [أشرب الخمر و] آكل مما لم يذكر اسم الله تعالى عليه، و أطلي نفسي بشي ء من الدم. يا رحمة، بالأمس كنت رسولة من جبرئيل و ميكائيل، و أنت اليوم رسولة من إبليس اللعين؟! فعلمت أنها أخطأت، فأعتذرت إليه و لم تزل تتلطف به حتى رضي عنها، و حذرها أن لا تعود إلى مثلها». قال: «فبينما هي ذات يوم راجعة من القرية إلى أيوب، و معها شي ء من الطعام، فاعترض لها إبليس اللعين في صورة رجل بهي الصورة، حسن الوجه، على حمار أحمر، فقال اللعين لها: كأني أعرفك، أ لست رحمة بنت أفرائيم نبي الله، و زوجة المبتلى أيوب نبي الله؟ قالت: بلى. قال اللعين لها: إني أعرفكم و أنتم أهل غناء و ثروة، فما الذي غير حالكم؟ فقالت له: إنا بلينا بذهاب المال جميعه، و الولد، ثم البلاء الأعظم ما نزل بصاحبي أيوب، فقال لها الملعون: لأي شي ء أصابتكم هذه المصائب؟ قالت: لأن الله تعالى أراد أن يجرب صبرنا على بلائه. قال اللعين: بئسما قلت، و لكن إله السماء هو الله، و إله الأرض أنا، فأردتكم لنفسي، فعبدتم إليه السماء و لم تعبدوني، ففعلت بكم ما فعلت، و سلبتكم أموالكم، و أمت أولادكم و عبيدكم و مواشيكم، فها هي كلها عندي. فإن أردت ذلك فاتبعيني حتى أريك أولادك، و عبيدك، و مواشيك، فإنهم عندي في وادي كذا و كذا. قال: فلما سمعت بذلك بقيت متعجبة و هي متحيرة، و اتبعته غير بعيد حتى أوقفها على ذلك الوادي، و سحر عينيها حتى رأت جميع ما فقدته هناك. فقال لها: أنا صادق عندك الآن، أم كاذب؟ فقالت رحمة: لا أدري ما أقول لك حتى أرجع إلى أيوب». قال: «فرجعت إلى أيوب، فأخبرته بما رأته جميعه. فقال أيوب: إنا لله و إنا إليه راجعون، ويحك- يا رحمة- ____________________________ ______________________ (۱) في المصدر: يضع. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۷۲ أما تعلمين أن ليس مع الله إله آخر، و أن الذي أماته الله فلا يقدر أحد أن يحييه! قالت: نعم. قال أيوب (عليه السلام): فلو كنت عاقلة ما أصغيت إلى كلامه، [و لا اتبعتيه حتى سحر عينيك. فقالت رحمة: يا نبي الله، اغفر لي هذه الخطيئة، فإني لا أعود إلى مثلها أبدا. فقال لها أيوب: قد نهيتك عن هذا اللعين مرة، و هذه ثانية، فلله علي نذر لئن عافاني الله مما أنا فيه لأجلدنك مائة جلدة على ما كان من مكالمتك لإبليس لعنه الله. و كانت رحمة تقول: ليته قام من بلائه و جلدني مائة و مائة».
  4. «ضغث»تعنی ملء الکفّ من الأعواد الرقیقة، کسیقان الحنطة و الشعیر أو الورد و ما شابهها. و عن الأمر الذی أنکرته زوجة أیّوب علی زوجها و التی تدعی (لیا) بنت یعقوب، فقد اختلف المفسّرون فی تفسیره... فقد نقل عن (ابن عبّاس) أنّ الشیطان ظهر بصورته الطبیعیة لزوجة أیّوب، و قال لها: إنّی أعالج زوجک بشرط أن تقولی حینما یتعافی: إنّی الوحید الذی کنت السبب فی معافاته، و لا أرید أیّ اجرة علی معالجته... الزوجة التی کانت متألّمة و متأثّرة بشدّة لاستمرار مرض زوجها وافقت علی الاقتراح، و عرضته علی زوجها أیّوب فیما بعد، فتأثّر أیّوب کثیرا لوقوع زوجته فی شرک الشیطان، و حلف أن یعاقب زوجته.
  5. البعض یعتقد أنّ (الیسع) هو (یوشع بن نون) أحد أنبیاء بنی إسرائیل المعروفین، و قد دخلت الألف و اللام علی اسمه کما أبدلت الشین بالسین، و دخول الألف و اللام علی الاسم غیر العربی (و هذا اسم عبری) أمر غیر جدید، فمثلها مثل (إسکندر) التی تلفظ و تکتب بالعربیة (الإسکندر) إذ هو نوع من التقریب. فی حین أنّ البعض یعتبرها کلمة عربیة مشتقّة من (یسع) و التی هی فعل مضارع مشتقّ من (وسعت) و لتحویله إلی اسم أضیف إلیه الألف و اللام. الآیة (۸۶) من سورة الأنعام بیّنت أنّه من ذریّة إبراهیم، و لکن لم تبیّن إن کان من أنبیاء بنی إسرائیل، أم لا؟ أمّا فصل الملوک فی کتاب التوراة فقد جاء فیه أنّ اسمه (الیشع) بن (شافات)، و معنی (الیشع) فی اللغة العبریة هو (الناجی) فیما تعنی (الشافات) (القاضی). ص: ۵۳۲ و قد اعتبر قسم آخر أنّه (الخضر) و لم یتوفّر بعد أیّ دلیل واضح علی هذا القول. و اعتبر قسم آخر أنّه (ذو الکفل) و هذا الکلام مخالف بوضوح لما جاء فی الآیة مورد بحثنا، لأنّ ذا الکفل معطوفا علی الیسع. [الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل - مجلد۱۴،صفحه۵۳۲]البعض یعتقد أنّه من أنبیاء بنی إسرائیل، و أنّه من أبناء أیّوب و اسمه الحقیقی (بشر) أو (بشیر) أو (شرف) و البعض یری أنّه (حزقیل) و ذو الکفل هو لقب اطلق علیه [۱] . و حول تسمیة (ذی الکفل) بهذا الاسم (الکفل یعنی النصیب) و یعنی (الکفالة و التعهّد) وردت عدّة تفاسیر، منها: قال البعض: إنّه سمّی بذی الکفل لأنّ اللّه سبحانه و تعالی أنزل علیه نصیبا وافرا من الثواب و شمله برحمته الواسعة. و قال بعضهم: لأنّه التزم بتعهّده بقیام اللیل بالعبادة، و صیام النهار، و عدم السخط من قضاء اللّه، و بهذا اطلق علیه هذا اللقب. و بعض آخر قال: سمّی بذی الکفل لأنّه تکفّل بمجموعة من أنبیاء بنی إسرائیل، و أنقذهم من ملوک زمانهم الجبّارین.
  6. محمد بن يعقوب: عن علي بن محمد، عن أحمد بن أبي عبد الله، عن عثمان بن عيسى، عن ميسر، قال: دخلت على أبي عبد الله (عليه السلام)، فقال: «كيف أصحابك؟ » فقلت: جعلت فداك، نحن عندهم شر من اليهود و النصارى و المجوس و الذين أشركوا. قال: و كان متكئا فاستوى جالسا، ثم قال: «كيف قلت؟ ». قلت: و الله لنحن عندهم شر من اليهود و النصارى و المجوس و الذين أشركوا. ____________________________ ______________________ ۲- تفسير القمّي ۲: ۲۴۲. ۳- تفسير القمّي ۲: ۲۴۲. [..... ] ۴- الكافي ۸: ۷۸/ ۳۲. (۱) في «ي، ط»: الصبر. (۲) الشجاع: ضرب من الحيّات. «الصحاح ۳: ۱۲۳۵». البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۸۰ فقال: «أما و الله، لا يدخل النار منكم اثنان، لا و الله و لا واحد، و الله إنكم الذين قال الله عز و جل: وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ- ثم قال- طلبوكم و الله في النار، و الله فما وجدوا منكم واحدا». ۹۱۲۸/ [۵]- و عنه: عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن علي بن الحكم، عن منصور بن يونس، عن عنبسة، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إذا استقر أهل النار في النار يفقدونكم فلا يرون منكم أحدا، فيقول بعضهم لبعض: ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ؟ - قال- قال: و ذلك قول الله عز و جل: إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ يتخاصمون فيكم فيما كانوا يقولون في الدنيا». ۹۱۲۹/ [۶]- و عنه: عن عدة من أصحابنا، عن سهل بن زياد، عن محمد بن سليمان، عن أبيه، قال: كنت عند أبي عبد الله (عليه السلام) إذ دخل عليه أبو بصير- و ذكر الحديث إلى أن قال (عليه السلام) فيه-: «يا أبا محمد، لقد ذكركم الله إذ حكى عن عدوكم في النار، بقوله: وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ، و الله ما عنى و لا أراد بهذا غيركم، صرتم عند أهل هذا العالم شرار الناس، و أنتم و الله في الجنة تحبرون، و في النار تطلبون». و رواه الشيخ المفيد في (الاختصاص): بإسناده عن أبي بصير، عن أبي عبد الله (عليه السلام) «۱». و رواه ابن بابويه في (بشارات الشيعة): بإسناده عن سليمان الديلمي، عن أبي عبد الله (عليه السلام) و ذكر رواية أبي بصير «۲». ۹۱۳۰/ [۷]- الشيخ في (أماليه): عن ابن الفحام، بإسناده، قال: دخل سماعة بن مهران على الصادق (عليه السلام)، فقال له: «يا سماعة من شر الناس؟ » قال: نحن يا ابن رسول الله. قال: فغضب حتى احمرت وجنتاه ثم استوى جالسا، و كان متكئا، فقال: «يا سماعة من شر الناس عند الناس؟ » فقلت: و الله ما كذبتك يا ابن رسول الله، نحن شر الناس عند الناس، لأنهم سمونا كفارا، و رافضة. فنظر إلي، ثم قال: «كيف بكم إذا سيق بكم إلى الجنة، و سيق بهم إلى النار، فينظرون إليكم، فيقولون: ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ. يا سماعة بن مهران، إن من أساء منكم إساءة مشينا إلى الله تعالى يوم القيامة بأقدامنا فنشفع فيه فنشفع، و الله لا يدخل النار منكم عشرة رجال، و الله لا يدخل النار منكم خمسة رجال، و الله لا يدخل النار منكم ثلاثة رجال، و الله لا يدخل النار منكم رجل واحد، فتنافسوا في الدرجات، و أكمدوا عدوكم بالورع، و الله ما عنى و لا أراد ____________________________ ______________________ ۵- الكافي ۸: ۱۴۱/ ۱۰۴. ۶- الكافي ۸: ۳۶/ ۶. ۷- أمالي الطوسي ۱: ۳۰۱. (۱) الإختصاص: ۱۰۶. (۲)... فضائل الشيعة: ۶۳/ ۱۸. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۸۱ غيركم، صرتم عند أهل هذا العالم شرار الناس، و أنتم و الله في الجنة تحبرون، و في النار تطلبون». ۹۱۳۱/ [۸]- الطبرسي، قال: روى العياشي، بإسناده إلى جابر الجعفي، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، أنه قال: «إن أهل النار يقولون: ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ. يعنونكم، و يطلبونكم فلا يرونكم في النار، و الله لا يرون أحدا منكم في النار».
  7. - ابن بابويه، قال: حدثني أبي (رضي الله عنه)، قال: حدثنا سعد بن عبد الله، قال: حدثنا أحمد بن أبي عبد الله البرقي، عن أبيه، عن خلف بن حماد الأسدي، عن أبي الحسن العبدي، عن الأعمش، عن عباية بن ربعي، عن عبد الله بن عباس، قال: إن رسول الله (صلى الله عليه و آله) لما أسري به إلى السماء انتهى به جبرئيل إلى نهر يقال له: النور و هو قول الله عز و جل: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ، فلما انتهى به إلى ذلك النهر قال له جبرئيل (عليه السلام): يا محمد، اعبر على بركة الله عز و جل، فقد نور الله لك بصرك و مد لك أمامك، فإن هذا النهر لم يعبره أحد، لا ملك مقرب، و لا نبي مرسل، غير أني في كل يوم اغتمس فيه اغتماسة، أخرج منها «1» فأنفض أجنحتي، فليس من قطرة تقطر من أجنحتي إلا خلق الله تبارك و تعالى منها ملكا مقربا، له عشرون ألف وجه، و أربعون ألف لسان، كل لسان يلفظ بلغة «2» لا يفقهها اللسان الآخر. فعبر رسول الله (صلى الله عليه و آله) حتى انتهى إلى الحجب، و الحجب خمس مائة حجاب، من الحجاب إلى الحجاب مسيرة خمس مائة عام، ثم قال له جبرئيل (عليه السلام): تقدم يا محمد. فقال له: «يا جبرئيل، و لم لا تكون معي؟» قال: ليس لي أن أجوز هذا المكان. فتقدم رسول الله (صلى الله عليه و آله) ما شاء الله أن يتقدم، حتى سمع ما قال الرب تبارك و تعالى، قال: يا محمد، أنا المحمود و أنت محمد، شققت اسمك من اسمي، فمن وصلك وصلته، و من قطعك بتكته «3»، انزل إلى عبادي فأخبرهم بكرامتي إياك، و أني لم أبعث نبيا إلا جعلت له وزيرا، و أنك رسولي، و أن عليا وزيرك. فهبط رسول الله (صلى الله عليه و آله) فكره أن يحدث الناس بشي‏ء، كراهية أن يتهموه، لأنهم كانوا حديثي عهد بالجاهلية، حتى مضى لذلك ستة أيام، فأنزل الله تبارك و تعالى: فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ فاحتمل رسول الله (صلى الله عليه و آله) ذلك حتى كان اليوم الثامن، فأنزل الله تبارك و تعالى عليه: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ «2» فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله): «تهديد بعد وعيد، لأمضين أمر ربي عز و جل فإن تكذيب القوم «3» أهون علي من أن يعاقبني العقوبة الموجعة في الدنيا و الآخرة» قال: و سلم جبرئيل على علي (عليه السلام) بإمرة المؤمنين، فقال علي (عليه السلام): «يا رسول الله، أسمع الكلام، و لا أحس بالرؤية». فقال: «يا علي، هذا جبرئيل أتاني من قبل ربي بتصديق ما وعدني». ثم أمر رسول الله (صلى الله عليه و آله) رجلا فرجلا من أصحابه أن يسلموا عليه بإمرة المؤمنين. ثم قال: «يا بلال، ناد في الناس أن لا يبقى غدا أحد، إلا عليل، إلا خرج إلى غدير خم». فلما كان من الغد خرج رسول الله (صلى الله عليه و آله) بجماعة من الناس «4» فحمد الله، و أثنى عليه، ثم قال: «أيها الناس، إن الله تبارك و تعالى أرسلني إليكم برسالة، و أني ضقت بها ذرعا مخافة أن تتهموني و تكذبوني، حتى أنزل «5» الله علي وعيدا بعد وعيد، فكان تكذيبكم إياي أيسر علي من عقوبة الله إياي، إن الله تبارك و تعالى أسرى بي، و أسمعني، و قال: يا محمد، أنا المحمود و أنت محمد، شققت اسمك من اسمي، فمن وصلك وصلته، و من قطعتك بتكته «6»، انزل إلى عبادي فأخبرهم بكرامتي إياك، و أني لم أبعث نبيا إلا جعلت له وزيرا، و أنك رسولي و عليا وزيرك». ثم أخذ (صلى الله عليه و آله) بيدي علي بن أبي طالب (عليه السلام) فرفعه، حتى نظر الناس إلى بياض إبطيهما، و لم يريا قبل ذلك، ثم قال: «أيها الناس، إن الله تبارك و تعالى مولاي، و أنا مولى المؤمنين، فمن كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله». فقال الشكاك و المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و زيغ «7»: نبرأ إلى الله من مقالته، ليس بحتم، و لا نرضى أن يكون علي وزيره، و هذه منه عصبية. و قال سلمان و المقداد و أبو ذر و عمار بن ياسر: و الله، ما برحنا العرصة حتى نزلت هذه الآية: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً «8» فكرر رسول الله (صلى الله عليه و آله) ذلك‏ ثلاثا، ثم قال: «إن كمال الدين، و تمام النعمة، و رضا الرب برسالتي إليكم و بالولاية بعدي لعلي بن أبي طالب (عليه السلام)». 3401/ «2»- الإمام أبو محمد العسكري (عليه السلام)، قال: «قال أمير المؤمنين (عليه السلام): أنزل الله تعالى الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ فكان في هذه الآية رد على ثلاثة أصناف: لما قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فكان ردا على الدهرية، الذين قالوا: إن الأشياء لا بدء لها، و هي دائمة. ثم قال: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ فكان ردا على الثنوية، الذين قالوا: إن النور و الظلمة هما المدبران. ثم قال: ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ فكان ردا على مشركي العرب، الذين قالوا: إن أوثاننا آلهة. ثم أنزل الله تعالى: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ «2» إلى آخرها، فكان فيها رد على كل من ادعى من دون الله ضدا أو ندا. قال: فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله) لأصحابه: قولوا: إِيَّاكَ نَعْبُدُ «3» أي نعبد واحدا، لا نقول كما قالت الدهرية: إن الأشياء لا بدء لها، و هي دائمة، و لا كما قالت الثنوية، الذين قالوا: إن النور و الظلمة هما المدبران، و لا كما قال مشركو العرب: إن أوثاننا آلهة، فلا نشرك بك شيئا، و لا ندعو من دونك إلها، كما يقول هؤلاء الكفار، و لا نقول كما قالت اليهود و النصارى: إن لك ولدا، تعاليت عن ذلك علوا كبيرا». و هذا الحديث متصل بآخر حديث يأتي- إن شاء الله- في قوله تعالى: وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ الآية من سورة البراءة 3402/ «3»- محمد بن يعقوب: بإسناده عن ابن محبوب، عن أبي جعفر الأحول، عن سلام بن المستنير، عن أبي جعفر (عليه السلام)، قال: «إن الله عز و جل خلق الجنة قبل أن يخلق النار، و خلق الطاعة قبل أن يخلق المعصية، و خلق الرحمة قبل الغضب، و خلق الخير قبل الشر، و خلق الأرض قبل السماء، و خلق الحياة قبل الموت، و خلق الشمس قبل القمر، و خلق النور قبل الظلمة». 3403/ «4»- العياشي: عن جعفر بن أحمد، عن العمركي بن علي، عن العبيدي، عن يونس بن عبد الرحمن، عن علي بن جعفر، عن أبي إبراهيم (عليه السلام)، قال: «لكل صلاة وقتان، و وقت يوم الجمعة زوال الشمس» ثم تلا هذه الآية: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ‏ قال: «يعدلون بين الظلمات و النور، و بين الجور و العدل».
  8. عن محمد بن مسلم، قال: سألت أبا جعفر (عليه السلام) فقلت: السلام) عن قول الله عز و جل لإبليس: ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ؟ قال: «يعني بقدرتي [و قوتي ». ۹۱۴۰/ [۹]- ابن بابويه: عن عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب، عن أبي الحسن محمد بن أحمد القواريري، عن أبي الحسن محمد بن عمار، عن إسماعيل بن توبة، عن زياد بن عبد الله البكائي، عن سليمان الأعمش، عن أبي سعيد الخدري، قال: كنا جلوسا عند رسول الله (صلى الله عليه و آله) إذ أقبل إليه رجل، فقال: يا رسول الله، أخبرني عن ____________________________ ______________________ ۶- الكافي ۱: ۱۰۳/ ۱. ۷- التوحيد: ۱۵۳/ ۱. ۸- التوحيد: ۱۵۳/ ۲. ۹- فضائل الشيعة: ۴۹/ ۷. (۱) في المصدر: القاسم بن محمد، عن إسماعيل الهاشمي. (۲) تقدمت في تفسير الآيات (۲۷- ۳۵) من سورة الحجر. [..... ] (۳) سورة ص: ۳۸: ۱۷. (۴) الذاريات ۵۱: ۴۷. (۵) المجادلة ۵۸: ۲۲. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۸۴ قول الله عز و جل لإبليس: أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ من هم يا رسول الله الذين هم أعلى من الملائكة المقربين؟ فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله): «أنا و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، كنا في سرادق العرش نسبح الله، فسبحت الملائكة بتسبيحنا قبل أن يخلق الله آدم (عليه السلام) بألفي عام. فلما خلق الله عز و جل آدم (عليه السلام)، أمر الملائكة أن يسجدوا له، و لو يؤمروا بالسجود إلا لأجلنا، فسجدت الملائكة كلهم أجمعون إلا إبليس فإنه أبى أن يسجد. فقال الله تبارك و تعالى: يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ قال: من هؤلاء الخمسة المكتوبة أسماؤهم في سرادق العرش، فنحن باب الله الذي يؤتى منه، بنا يهتدي المهتدون، فمن أحبنا أحبه الله، و أسكنه جنته، و من أبغضنا أبغضه الله، و أسكنه ناره، و لا يحبنا إلا من طاب مولده». روى هذا الحديث ابن بابويه في كتاب (بشارات الشيعة): بإسناده، عن أبي سعيد الخدري، عن رسول الله (صلى الله عليه و آله)، الحديث بعينه «۱». ۹۱۴۱/ [۱۰]- و عنه، قال: حدثنا علي بن الحسن، قال: حدثنا أبو محمد هارون بن موسى، قال: حدثني محمد بن همام، قال: حدثني عبد الله بن جعفر الحميري، قال: حدثني عمر بن علي العبدي، عن داود بن كثير الرقي، عن يونس بن ظبيان، قال: دخلت على الصادق جعفر بن محمد (عليه السلام)، فقلت: يا ابن رسول الله، إني دخلت على مالك و أصحابه، فسمعت بعضهم يقول: إن لله وجها كالوجوه، و بعضهم يقول: له يدان، و احتجوا في ذلك بقوله تعالى: بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ، و بعضهم يقول: هو كالشاب من أبناء ثلاثين سنة، فما عندك في هذا، يا ابن رسول الله؟! قال: و كان متكئا، فاستوى جالسا، و قال: «اللهم عفوك عفوك». ثم قال: «يا يونس من زعم أن لله وجها كالوجوه فقد أشرك، و من زعم أن لله جوارحا كجوارح المخلوقين فهو كافر بالله، فلا تقبلوا شهادته، و لا تأكلوا ذبيحته، تعالى الله عما يصفه المشبهون بصفة المخلوقين، فوجه الله أنبياؤه و أولياؤه، و قوله تعالى: خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ فاليد القدرة، كقوله تعالى: وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ «۲» فمن زعم أن الله في شي ء، أو على شي ء، أو تحول من شي ء إلى شي ء، أو يخلو من شي ء، أو يشغل به شي ء، فقد وصفه بصفة المخلوقين، و الله خالق كل شي ء، لا يقاس بالمقياس «۳»، و لا يشبه بالناس، و لا يخلو منه مكان، و لا يشغل به مكان، قريب في بعده، بعيد في قربه، ذلك الله ربنا لا إله غيره، فمن أراد الله و أحبه بهذه الصفة، فهو من الموحدين، و من أحبه بغير هذه الصفة فالله منه ____________________________ ______________________ ۱۰- كفاية الأثر: ۲۵۵. (۱) تأويل الآيات ۲: ۵۰۸/ ۱۱. (۲) الأنفال ۸: ۲۶. (۳) في المصدر: بالقياس. البرهان في تفسير القرآن، ج ۴، ص: ۶۸۵ بري ء، و نحن منه برآء». ثم قال (عليه السلام): «إن أولى الألباب الذين عملوا بالفكرة حتى ورثوا منه حب الله، فإن حب الله إذا ورثه القلب استضاء به، و أسرع إليه اللطف، فإذا نزل منزلة اللطف صار من أهل الفوائد، فإذا صار من أهل الفوائد تكلم بالحكمة، فإذا تكلم بالحكمة صار صاحب فطنة، فإذا نزل منزلة الفطنة، عمل بها في القدرة، فإذا عمل بها في القدرة، عمل في الأطباق «۱» السبعة، فإذا بلغ هذه المنزلة، صار يتقلب في لطف و حكمة و بيان، فإذا بلغ هذه المنزلة، جعل شهوته و محبته في خالقه، فإذا فعل ذلك نزل المنزلة الكبرى، فعاين ربه في قلبه، و ورث الحكمة بغير ما ورثته الحكماء، و ورث العلم بغير ما ورثته العلماء، و ورث الصدق بغير ما ورثه الصديقون. إن الحكماء ورثوا الحكمة بالصمت، و إن العلماء ورثوا العلم بالطلب، و إن الصديقين ورثوا الصدق بالخشوع و طول العبادة، فمن أخذه بهذه السيرة، إما أن يسفل، و إما أن يرفع، و أكثرهم الذي يسفل و لا يرفع إذا لم يرع حق الله، و لم يعمل بما أمر به، فهذه صفة من لم يعرف الله حق معرفته، و لم يحبه حق محبته، فلا يغرنك صلاتهم و صيامهم و رواياتهم و علومهم، فإنهم حمر مستنفرة». ثم قال: «يا يونس، إذا أردت العلم الصحيح فعندنا أهل البيت، فإنا ورثناه، و أوتينا شرح «۲» الحكمة، و فصل الخطاب». فقلت: يا ابن رسول الله، و كل من كان من أهل البيت، ورث كما ورثتم من «۳» علي و فاطمة (عليهما السلام)؟ فقال: ما ورثه إلا الأئمة الإثنا عشر». فقلت: سمهم يا ابن رسول الله؟ فقال: «أولهم علي بن أبي طالب و بعده الحسن، و بعده الحسين، و بعده علي ابن الحسين، و بعده محمد بن علي، ثم أنا، و بعدي موسى ولدي، و بعد موسى علي ابنه، و بعد علي محمد، و بعد محمد علي، و بعد علي الحسن، و بعد الحسن الحجة، اصطفانا الله و طهرنا و آتانا ما لم يؤت أحدا من العالمين». ثم قلت: يا ابن رسول الله، إن عبد الله بن سعد دخل عليك بالأمس، فسألك عما سألتك، فأجبته بخلاف هذا؟! فقال: «يا يونس، كل امرى و ما يحتمله، و لكل وقت حديثه، و إنك لأهل لما سألت، فاكتمه إلا عن أهله، و السلام». سورة ص (۳۸): الآيات ۷۶ الي ۷۷..... ص: ۶۸۱ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَقُلْتُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ [۲] فَقَالَ الْیَدُ فِی کَلَامِ الْعَرَبِ الْقُوَّةُ وَ النِّعْمَةُ قَالَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ [۳] وَ قَالَ وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ [۴] أَیْ بِقُوَّةٍ وَ قَالَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ [۵] أَیْ قَوَّاهُمْ وَ یُقَالُ لِفُلَانٍ عِنْدِی أَیَادٍ کَثِیرَةٌ أَیْ فَوَاضِلُ وَ إِحْسَانٌ وَ لَهُ عِنْدِی یَدٌ بَیْضَاءُ أَیْ نِعْمَةٌ [۶] .

    [۲]: ص: ۷۵. [۳]: ص: ۱۷. [۴]: الذاریات: ۴۷. [۵]: المجادلة: ۲۲. [۶]: المشهور أن لفظ الید ناقص یائی حذفت یاؤه، و من هذا الحدیث یظهر أنه مهموز الفاء حذفت فاؤه. [التوحید - صفحه۱۵۳]

    بحث خلقت نوریه در روایات عالین حمل بر خلقت نوریه اهل البیت خمسه طیبه علیهم السلام شده ۴- ل، الخصال مع، معانی الأخبار الْحَاکِمُ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْمَرْوَزِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْجُرْجَانِیِّ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ یَحْیَی الْوَاسِطِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَدَنِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُبَارَکِ عَنْ سُفْیَانَ الثَّوْرِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ نُورَ مُحَمَّدٍ ص قَبْلَ أَنْ خَلَقَ [۲] السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ الْعَرْشَ وَ الْکُرْسِیَّ وَ اللَّوْحَ وَ الْقَلَمَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ [۳] آدَمَ وَ نُوحاً وَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی وَ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَانَ ع وَ کُلَّ مَنْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قَوْلِهِ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ إِلَی قَوْلِهِ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ وَ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ الْأَنْبِیَاءَ کُلَّهُمْ

    بِأَرْبَعِ مِائَةِ أَلْفِ سَنَةٍ وَ أَرْبَعٍ وَ عِشْرِینَ أَلْفَ سَنَة
    

    ٍ وَ خَلَقَ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَهُ اثْنَیْ عَشَرَ حِجَاباً حِجَابَ الْقُدْرَةِ وَ حِجَابَ الْعَظَمَةِ وَ حِجَابَ الْمِنَّةِ [۴] وَ حِجَابَ الرَّحْمَةِ وَ حِجَابَ السَّعَادَةِ وَ حِجَابَ الْکَرَامَةِ وَ حِجَابَ الْمَنْزِلَةِ وَ حِجَابَ الْهِدَایَةِ وَ حِجَابَ النُّبُوَّةِ وَ حِجَابَ الرِّفْعَةِ وَ حِجَابَ الْهَیْبَةِ وَ حِجَابَ الشَّفَاعَةِ ثُمَّ حَبَسَ نُورَ مُحَمَّدٍ ص

    فِی حِجَابِ الْقُدْرَةِ اثْنَیْ عَشَرَ أَلْفَ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْأَعْلَی 
    

    وَ فِی حِجَابِ الْعَظَمَةِ أَحَدَ عَشَرَ أَلْفَ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ عَالِمِ السِّرِّ

    وَ فِی حِجَابِ الْمِنَّةِ عَشْرَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ قَائِمٌ لَا یَلْهُو

    وَ فِی حِجَابِ الرَّحْمَةِ تِسْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ الرَّفِیعِ الْأَعْلَی

    وَ فِی حِجَابِ السَّعَادَةِ ثَمَانِیَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ دَائِمٌ لَا یَسْهُو

    وَ فِی حِجَابِ الْکَرَامَةِ سَبْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ غَنِیٌّ لَا یَفْتَقِر

    ُ وَ فِی حِجَابِ الْمَنْزِلَةِ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ الْعَلِیمِ الْکَرِیمِ [۵]

    وَ فِی حِجَابِ الْهِدَایَةِ خَمْسَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ ذِی الْعَرْشِ الْعَظِیمِ [۶] 
    

    وَ فِی حِجَابِ النُّبُوَّةِ أَرْبَعَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ رَبِ ص: ۵ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ وَ

    فِی حِجَابِ الرِّفْعَةِ ثَلَاثَةَ آلَافِ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ ذِی الْمُلْکِ وَ الْمَلَکُوتِ

    وَ فِی حِجَابِ الْهَیْبَةِ أَلْفَیْ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه

    ِ وَ فِی حِجَابِ الشَّفَاعَةِ أَلْفَ سَنَةٍ وَ هُوَ یَقُولُ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ ثُمَّ أَظْهَرَ اسْمَهُ

    عَلَی اللَّوْحِ فَکَانَ عَلَی اللَّوْحِ مُنَوَّراً أَرْبَعَةَ آلَافِ سَنَة
    

    ٍ ثُمَّ أَظْهَرَهُ عَلَی الْعَرْشِ فَکَانَ عَلَی سَاقِ الْعَرْشِ مُثْبَتاً سَبْعَةَ آلَافِ سَنَة


    ٍ إِلَی أَنْ وَضَعَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی صُلْبِ آدَمَ ع [۱] ثُمَّ نَقَلَهُ مِنْ صُلْبِ آدَمَ ع إِلَی صُلْبِ نُوحٍ ع ثُمَّ مِنْ صُلْبٍ إِلَی صُلْبٍ [۲] حَتَّی أَخْرَجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ صُلْبِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَأَکْرَمَهُ بِسِتِّ کَرَامَاتٍ أَلْبَسَهُ قَمِیصَ الرِّضَا وَ رَدَّاهُ بِرِدَاءِ الْهَیْبَةِ وَ تَوَّجَهُ بِتَاجِ الْهِدَایَةِ [۳] وَ أَلْبَسَهُ سَرَاوِیلَ الْمَعْرِفَةِ وَ جَعَلَ تِکَّتَهُ تِکَّةَ الْمَحَبَّةِ یَشُدُّ بِهَا سَرَاوِیلَهُ وَ جَعَلَ نَعْلَهُ نَعْلَ الْخَوْفِ وَ نَاوَلَهُ عَصَا الْمَنْزِلَةِ ثُمَّ قَالَ یَا مُحَمَّدُ اذْهَبْ إِلَی النَّاسِ فَقُلْ لَهُمْ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَانَ أَصْلُ ذَلِکَ الْقَمِیصِ مِنْ سِتَّةِ أَشْیَاءَ قَامَتُهُ مِنَ الْیَاقُوتِ وَ کُمَّاهُ مِنَ اللُّؤْلُؤِ وَ دِخْرِیصُهُ مِنَ الْبِلَّوْرِ الْأَصْفَرِ وَ إِبْطَاهُ مِنَ الزَّبَرْجَدِ وَ جُرُبَّانُهُ مِنَ الْمَرْجَانِ الْأَحْمَرِ وَ جَیْبُهُ مِنْ نُورِ الرَّبِّ جَلَّ جَلَالُهُ فَقَبِلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تَوْبَةَ آدَمَ ع بِذَلِکَ الْقَمِیصِ وَ رَدَّ خَاتَمَ سُلَیْمَانَ ع بِهِ وَ رَدَّ یُوسُفَ ع إِلَی یَعْقُوبَ ع بِهِ وَ نَجَّی یُونُسَ ع مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِهِ وَ کَذَلِکَ سَائِرُ الْأَنْبِیَاءِ ع أَنْجَاهُمْ مِنَ الْمِحَنِ بِهِ وَ لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ الْقَمِیصُ إِلَّا قَمِیصَ مُحَمَّدٍ ص [۴] . ص: ۶ بیان: قوله ثم حبس نور محمد ص لیس الغرض ذکر جمیع أحواله ص فی الذر لعدم موافقة العدد بل قد جری علی نوره أحوال قبل تلک الأحوال أو بعدها أو بینها لم تذکر فی الخبر [۱] و الدخریص بالکسر لبنة القمیص و جربان القمیص بضم الجیم و الراء و تشدید الباء معرب گریبان.

    بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام - باب ۱ بدء خلقه و ما جری له فی المیثاق و بدء نوره و ظهوره ص من لدن آدم ع و بیان حال «۱» آبائه العظام و أجداده الکرام لا سیما عبد المطلب و والدیه علیهم الصلاة و السلام و بعض أحوال العرب فی الجاهلیة و قصة الفیل و بعض النوادر - مجلد ۱۵، صفحه ۴


    [۲]: فی نسخة: قبل أن یخلق.

    [۳]: فی نسخة: قبل أن یخلق. [۴]: و فی الأنوار علی ما یأتی «و حجاب العزة» و لعله أحسن.


    [۵]: فی المصدر: سبحان ربی العلی الکریم. [۶]: فی المصدر: سبحان ربّ العرش العظیم.

    [۱]: فی هامش المخطوط حاشیة بخط المصنّف و هی: لما کانوا علیهم السلام هم المقصودون من خلق آدم علیه السلام و سائر ذریته فکان خلق آدم علیه السلام من الطینة الطیبة لیکون قابلا لخروج تلک الاشخاص المقدّسة منه، و ربی تلک الطینة فی الآباء و الامهات حتّی کملت قابلیتها فی عبد اللّه و أبی طالب، فخلق المقدسین منهما، فیحتمل أن یکون حفظ النور و انتقاله من الاصلاب کنایة عن انتقال تلک القابلیة، و استکمال هذا الاستعداد، و ما ورد أن کمالهم و فضلهم کان سبب الاشتمال علی أنوارهم یستقیم علی هذا، و کذا ما ضارعها من الاخبار و اللّه یعلم تلک الاسرار، و حججه الأخیار علیهم السلام. منه عفی عنه.

    [۲]: فی المصدر: ثم جعل یخرجه من صلب إلی صلب حتّی أخرجه من صلب. [۳]: فی المصدر: رداه رداء الهیبة، و توجه تاج الهدایة.

    [۴]: الخصال ۱: ۸۲، معانی الأخبار: ۸۸ و ۸۹.

    [۱]: و قد ذکر بعضها فی خبر الأنوار کما یأتی.

  9. محمد بن يعقوب: عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن الحسن بن علي بن يقطين، عن الحسين بن مياح، عن أبيه، عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: «إن إبليس قاس نفسه بآدم، فقال: خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ، فلو قاس الجوهر الذي خلق الله منه آدم (عليه السلام) بالنار، كان ذلك أكثر نورا و سنا «۱» من النار». ۹۱۴۳/ [۲]- و عنه: عن علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن أحمد بن عبد الله العقيلي، عن عيسى بن عبد الله القرشي، قال: دخل أبو حنيفة على أبي عبد الله (عليه السلام)، فقال له: «يا أبا حنيفة، بلغني أنك تقيس»؟ قال: نعم. قال: «لا تقس، فإن أول من قاس إبليس حين قال: خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ، فقاس ما بين النار و الطين، و لو قاس نورية آدم بنورية النار، عرف فضل ما بين النورين، و صفاء أحدهما على الآخر». ۹۱۴۴/ [۳]- علي بن إبراهيم، قال: حدثني أبي، عن سعيد بن أبي سعيد، عن إسحاق بن جرير، قال: قال أبو عبد الله (عليه السلام): «أي شي ء يقول أصحابك في قول إبليس: خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ». قلت: جعلت فداك، قد قال ذلك، و ذكره الله في كتابه. فقال: «كذب إبليس (لعنه الله). يا إسحاق، ما خلقه الله إلا من طين». ثم قال: «قال الله: الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا كان قبل ذلك مرجوما باللعن». عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ [۳] عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ السُّنَّةَ لَا تُقَاسُ أَ لَا تَرَی أَنَّ امْرَأَةً تَقْضِی صَوْمَهَا وَ لَا تَقْضِی صَلَاتَهَا یَا أَبَانُ إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ. ۱۶- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی ع عَنِ الْقِیَاسِ فَقَالَ مَا لَکُمْ وَ الْقِیَاسَ إِنَّ اللَّهَ لَا یُسْأَلُ کَیْفَ أَحَلَّ وَ کَیْفَ حَرَّمَ. ۱۷- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ [۴] بْنِ صَدَقَةَ قَالَ حَدَّثَنِی ص: ۵۸ جَعْفَرٌ عَنْ أَبِیهِ ع أَنَّ عَلِیّاً ص قَالَ: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلْقِیَاسِ لَمْ یَزَلْ دَهْرَهُ فِی الْتِبَاسٍ وَ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِالرَّأْیِ لَمْ یَزَلْ دَهْرَهُ فِی ارْتِمَاسٍ- قَالَ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَنْ أَفْتَی النَّاسَ بِرَأْیِهِ فَقَدْ دَانَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ وَ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ فَقَدْ ضَادَّ اللَّهَ حَیْثُ أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فِیمَا لَا یَعْلَمُ. ۱۸- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مَیَّاحٍ [۱] عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ إِبْلِیسَ قَاسَ نَفْسَهُ بِآدَمَ فَقَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ وَ لَوْ قَاسَ الْجَوْهَرَ الَّذِی خَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ آدَمَ بِالنَّارِ کَانَ ذَلِکَ أَکْثَرَ نُوراً وَ ضِیَاءً مِنَ النَّارِ. ۱۹- عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ فَقَالَ حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَا یَکُونُ غَیْرُهُ وَ لَا یَجِی ءُ غَیْرُهُ وَ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ ع مَا أَحَدٌ ابْتَدَعَ بِدْعَةً إِلَّا تَرَکَ بِهَا سُنَّةً.

    [۳]: بفتح المثناة من فوق المفتوحة و الغین المعجمة الساکنة و اللام المکسورة وزان تضرب.

    [۴]: بفتح المیم و سکون السین المهملة و فتح العین و الدال المهملتین.

    [۱]: بفتح المیم و تشدید الیاء المثناة من تحت و الالف و الحاء المهملة. [اصول الکافی - مجلد۱،صفحه۵۷]

    بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْقُرَشِیِّ قَالَ: دَخَلَ أَبُو حَنِیفَةَ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ یَا أَبَا حَنِیفَةَ بَلَغَنِی أَنَّکَ تَقِیسُ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَا تَقِسْ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ حِینَ قَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ* فَقَاسَ مَا بَیْنَ النَّارِ وَ الطِّینِ وَ لَوْ قَاسَ نُورِیَّةَ آدَمَ بِنُورِیَّةِ النَّارِ عَرَفَ فَضْلَ مَا بَیْنَ النُّورَیْنِ وَ صَفَاءَ أَحَدِهِمَا عَلَی الْآخَرِ. ۲۱- عَلِیٌّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ قُتَیْبَةَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ مَسْأَلَةٍ فَأَجَابَهُ فِیهَا فَقَالَ الرَّجُلُ أَ رَأَیْتَ إِنْ کَانَ کَذَا وَ کَذَا مَا یَکُونُ [۲] الْقَوْلُ فِیهَا فَقَالَ لَهُ مَهْ مَا أَجَبْتُکَ فِیهِ مِنْ شَیْ ءٍ فَهُوَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص لَسْنَا مِنْ أَ رَأَیْتَ [۳] فِی شَیْ ءٍ.


    [۲]: فی بعض النسخ «ما کان یکون». [۳]: لما کان مراده أخبرنی عن رأیک الذی تختاره بالظن و الاجتهاد نهاه علیه السلام عن هذا الظنّ و بین له أنهم لا یقولون شیئا إلّا بالجزم و الیقین و بما وصل إلیهم من سیّد المرسلین صلوات اللّه علیه و علیهم أجمعین. «آت» [اصول الکافی - مجلد۱،صفحه۵۸]

  10. حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع لَا دِینَ لِمَنْ لَا وَرَعَ [لَهُ‏] وَ لَا إِیمَانَ لِمَنْ لَا تَقِیَّةَ لَهُ وَ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَعْمَلُکُمْ بِالتَّقِیَّةِ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى مَتَى قَالَ إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ هُوَ یَوْمُ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا.کفايه الاثر
  11. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ در دعا ـ گفت : و ارحَمْني مِن تَكَلُّفِ ما لا يَعنيني . به من رحم فرما، تا در كارهاى بيهوده خود را به تكلّف نيندازم. مصباح الشريعة ـ در آنچه به امام صادق عليه السلام نسبت داده است ـ : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : نحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ و الاُمَناءِ و الأتقياءِ بُراءٌ مِن التَّكلُّفِ . ما گروه پيامبران و امانتداران و پرهيزگاران، از تكلّف به دوريم. امام على عليه السلام : إنَّ المُسلمينَ قالوا لِرسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : لو أكرَهتَ يا رسولَ اللّه ِ مَن قَدَرتَ علَيهِ مِن النّاسِ علَى الإسلامِ لَكَثُرَ عَدَدُنا و قَوِينا على عَدُوِّنا ! فقالَ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : ما كُنتُ لِألقَى اللّه َ عَزَّ و جلَّ ببِدعَةٍ لم يُحدِثْ إلَيَّ فيها شيئا «و مَا أنا مِن المُتَكَلِّفِينَ» . مسلمانان، به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: اى رسول خدا! اگر كسانى از مردم را كه بر آنان چيره گشتى به پذيرفتن اسلام مجبور مى كردى، تعداد ما زياد مى شد و در برابر دشمنمان نيرومند مى شديم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: حاضر نيستم خداوند عزّ و جلّ را با بدعتى ديدار كنم كه درباره آن چيزى به من نفرموده است: «و من از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم و به خدا نسبت دهم». امام على عليه السلام : شَرٌّ أصدِقائكَ مَن تَتَكَلَّفُ لَهُ . بدترين دوستانت، كسى است كه به خاطر او به زحمت و تكلّف افتى. امام على عليه السلام : شَرُّ الإخوانِ مَن تُكُلِّفَ لَهُ . بدترين برادران، كسى است كه براى او به تكلّف وادار شوى. امام على عليه السلام : أهنى العَيشِ اطِّراحُ الكُلَفِ گواراترين زندگى [در] دور افكندن تكلّفات است. امام على عليه السلام : التَّكلُّفُ مِن أخلاقِ المُنافِقينَ تكلّف (تصنّع و ظاهر سازى)، از اخلاق منافقان است. امام على عليه السلام : شَرُّ الاُلفَةِ اطِّراحُ الكُلفَةِ بدترين دوستى و الفت آن است كه با تكلّف و ايجاد زحمت همراه باشد. امام على عليه السلام : أكبَرُ الكُلفَةِ تَعَنِّيكَ فيما لا يَعنيكَ بزرگترين تكلّف ، آن است كه به چيزهاى بيهوده بپردازى. امام على عليه السلام : اطِّراحُ الكُلَفِ أشرَفُ قُنيَةٍ دور افكندن تكلّفات، بالاترين اندوخته است. امام على عليه السلام : مَن كَلَّفَكَ ما لا تُطيقُ فقد أفتاكَ في عِصيانِهِ هر كس تو را به چيزى كه توانش را ندارى مكلّف سازد، حكم نافرمانى تو از خودش را صادر كرده است. امام على عليه السلام : عَشرَةٌ يُعَنِّتُونَ أنفُسَهُم و غَيرَهُم : ذو العِلمِ القَليلِ يَتَكَلَّفُ أن يُعَلِّمَ النّاسَ كثيرا . . . ده نفرند كه خود و ديگران را به رنج و زحمت مى اندازند: كسى كه از دانش اندكى برخوردار است، اما با زحمت سعى مى كند به مردم چيز زيادى بياموزد ··· . امام على عليه السلام : لا يَكُن حُبُّكَ كَلَفا ، و لا بُغضُكَ تَلَفا ، أحبِبْ حَبيبَكَ هَونا مّا ، و أبغِضْ بَغيضَكَ هونا مّا دوستى ات، سودايى و دشمنى ات نابود كننده نباشد، بلكه دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار و دشمنت را نيز به اندازه دشمن بدار. امام على عليه السلام : النّاسُ مَنقُوصونَ مَدخُولونَ إلاّ مَن عَصَمَ اللّه ُ، سائلُهم مُتَعَنِّتٌ، و مُجيبُهُم مُتَكَلِّفٌ خرد مردم، دستخوش خلل و كاستى است مگر كسى كه خدايش مصون بدارد. سؤال كننده شان لجوج و مجادله گر است و پاسخ دهنده شان متكلّف و خودنما. امام حسن عليه السلام ـ در پاسخ به اين سؤال كه تكلّف چيست؟ ـ فرمود : كلامُكَ فيما لا يَعنيكَ سخن گفتنت درباره چيزهاى بيهوده. امام باقر عليه السلام : إنَّ اللّه َ بَرَّأ محمّدا صلى الله عليه و آله مِن ثلاثٍ : أن يَتقوَّلَ علَى اللّه ِ ، أو يَنطِقَ عن هَواهُ ، أو يَتَكَلَّفَ خداوند محمّد صلى الله عليه و آله را از سه چيز مبرّا كرد: اين كه بر خدا سخن دروغ ببافد، يا از روى هواى نفْس خود سخن بگويد، يا تكلّف ورزد». امام صادق عليه السلام : المُتَكلِّفُ مُخطِئٌ و إن أصابَ ، و المُتَطوِّعُ مُصيبٌ و إن أخطَأ متكلّف [كسى كه خود را به زور نه از روى رغبت به كارى وا دارد]، خطاكار است، هرچند [در واقع] كارش درست باشد و داوطلب عملش درست است، اگر چه [در واقع ]خطا كرده باشد. امام كاظم عليه السلام : مَن تَكَلَّفَ ما ليسَ مِن عِلمِهِ ضَيَّعَ عَمَلَهُ و خابَ أمَلُهُ كسى كه خودش را در آنچه در حيطه علم او نيست به تكلّف اندازد، كارش را تباه كرده و آرزويش به جايى نرسد. نشانه هاى شخص متكلّف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : أمّا علامةُ المُتَكلِّفِ فأربَعةٌ : الجِدالُ فيما لا يَعنيهِ ، و يُنازِعُ مَن فَوقَهُ ، و يَتعاطَى ما لا يُنالُ ، و يَجعَلُ هَمَّهُ لِما لا يُنجيهِ . اما نشانه متكلّف [عالِم نماى مدّعىِ علم]، چهار چيز است: در موضوعاتى كه به او مربوط نمى شود، بحث و مجادله مى كند. با بالا دست خود مى ستيزد. بدانچه نتواند رسيد، دست مى يازد و همّت خود را مصروف چيزى مى كند، كه نجاتش نمى دهد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : للمُتَكلِّفِ ثلاثُ علاماتٍ: يَتَمَلَّقُ إذا حَضَرَ ، و يَغتابُ إذا غابَ ، و يَشمَتُ بالمُصيبَةِ . متكلّف را، سه نشانه است: در حضور، چاپلوسى مى كند. پشت سر، بدگويى مى نمايد و از مصيبت و گرفتارى [ديگران] شاد مى شود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : لا يَقُصُّ إلاّ أميرٌ ، أو مَأمورٌ ، أو مُتَكَلِّفٌ . قصّه نگويد، مگر امير يا مأمور و يا متكلّف (متصنّع و خودنما) . لقمان عليه السلام ـ خطاب به فرزندش ـ فرمود : لِلمُتَكلِّفِ ثلاثُ علاماتٍ : يُنازِعُ مَن فَوقَهُ، و يَقولُ ما لا يَعلَمُ، و يَتَعاطى ما لا يُنالُ . متكلّف را سه نشانه است: با بالا دست خود، بحث و ستيزه مى كند. چيزى كه نمى داند، مى گويد و بدانچه نتواند رسيد، دست مى يازد. امام على عليه السلام : لِلمُتَكلِّفِ ثلاثُ علاماتٍ: يُنازِعُ مَن فَوقَهُ بالمَعصيَةِ ، و يَظلِمُ مَن دُونَهُ بالغَلَبةِ، و يُظاهِرُ الظَّلَمةَ . متكلّف را سه نشانه است: با نافرمانىِ از بالا دست خود [در علم و دانش ]با او مى ستيزد و با چيره آمدن بر پايين تر از خود [در علم و دانش ]بر او ستم مى كند و ستمگران را تقويت مى نمايد. امام على عليه السلام ـ در پاسخ به سؤال از تقدير ـ فرمود : طَريقٌ مُظلِمٌ فلا تَسلُكوهُ، و بَحرٌ عَميقٌ فلا تَلِجوهُ، و سِرُّ اللّه ِ فلا تَتَكَلَّفوهُ . راهى تاريك است، مپوييدش. دريايى ژرف است، در آن فرو مرويد و راز خداست، خود را [براى دانستن آن] به زحمت ميندازيد. امام على عليه السلام : دَعِ القَولَ فيما لا تَعرِفُ ، و الخِطابَ فيما لم تُكَلَّفْ . از سخن گفتن درباره آنچه نمى دانى دم فرو بند و در آنچه مكلّف نشده اى گفتگو مكن. امام على عليه السلام : اعلَمْ أنَّ الراسِخِينَ في العِلمِ هُمُ الذينَ أغناهُم عَنِ اقتِحامِ السُدَدِ المَضروبَةِ دونَ الغُيوبِ الإقرارُ بجُملَةِ ما جَهِلُوا تَفسيرَهُ مِن الغَيبِ المَحجوبِ ، فَمَدَحَ اللّه ُ تعالى اعتِرافَهُم بالعَجزِ عَن تَناوُلِ ما لم يُحيطُوا بهِ عِلما ، و سَمَّى تَركَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لم يُكَلِّفْهُم البَحثَ عن كُنهِهِ رُسوخا . بدان كه راسخان در علم كسانى هستند كه اعتراف به آنچه در پس پرده غيب است و تفسيرش را نمى دانند، آنها را از نسنجيده در آمدن بر پرده هاى غيب بى نياز كرده است. پس، خداوند متعال اعتراف آنان را به ناتوانى در رسيدن به آنچه بدان احاطه علمى ندارند، ستوده است و فرو گذاشتن سختگيرى و باريك بينى را در آنچه مكلّف به جستجو از كُنه و حقيقت آن نيستند، رسوخ [در علم ]ناميده است. امام على عليه السلام : إنَّ اللّه َ افتَرَضَ علَيكُم فَرائضَ فلا تُضَيِّعوها ··· و سَكَتَ لَكُم عَن أشياءَ و لم يَدَعْها نِسيانا فلا تَتَكَلَّفوها . خداوند، فرايضى را بر شما واجب فرموده است. پس آنها را فرو مگذاريد··· و چيزهايى را هم براى شما مسكوت گذاشته است، نه اين كه گفتن آنها را فراموش كرده باشد. پس براى دانستن آنها، خود را به تكلّف و زحمت نيندازيد. امام على عليه السلام : إنَّ تَضييعَ المَرءِ ما وُلِّيَ و تَكَلُّفَهُ ما كُفيَ لَعَجزٌ حاضِرٌ و رَأيٌ مُتَبَّرٌ . . فرو گذاردن آدمى آنچه را كه به عهده او وا گذار شده و پرداختن متكلّفانه به كارى كه از عهده او برداشته شده [و به عهده كسى ديگر است]، نا توانى اى آشكار و انديشه اى تباه كننده است. امام حسن عليه السلام ـ در پاسخ به اين پرسش امير المؤمنين عليه السلام از او كه تكلّف چيست؟ ـ فرمود : التَّمسُّكُ بمَنْ لا يُؤمِنُكَ ، و النَّظرُ فيما لا يَعنيكَ . تمسّك جستن به كسى كه به تو امان نمى دهد و انديشيدن در چيزهاى بيهوده و بى ربط. امام صادق عليه السلام : مِن العُلَماءِ مَن يَضَعُ نفسَهُ لِلفَتيا و يقولُ : سَلُوني ، و لَعلَّهُ لا يُصيبُ حَرفا ، و اللّه ُ لا يُحِبُّ المُتَكَلِّفينَ . علمايى هستند كه خود را در مَسند فتوا مى نشانند و مى گويند: از من بپرسيد. در حالى كه اى بسا حتى يك كلمه اش [از پاسخ هايى كه مى دهد] درست نباشد و خداوند متكلّفان را دوست نمى دارد.