خطبه ۸۳نهج البلاغه

از ویکی تنزیل
پرش به: ناوبری، جستجو

صفتُه جَلّ شأنُه‏:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلَا بِحَوْلِهِ [۱]وَ دَنَا بِطَوْلِهِ[۲] مَانِحِ [۳]كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ وَ كَاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ؛ [۴]أَحْمَدُهُ عَلَى عَوَاطِفِ كَرَمِهِ وَ سَوَابِغِ [۵]نِعَمِهِ وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلًا بَادِياً[۶] وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هَادِياً وَ أَسْتَعِينُهُ قَاهِراً قَادِراً وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كَافِياً نَاصِراً. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه وآله عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ لِإِنْفَاذِ أَمْرِهِ وَ إِنْهَاءِ عُذْرِهِ وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ‏.[۷]


عَلَا بِحَوْلِهِ: بلند مرتبه است (از جميع ما سوا) زيرا قدرتش از همه برتر است. دَنَا بِطَوْلِهِ: خداوند با عطا و احسانش به همه موجودات نزديك است. الَازْل: تنگنا و سختى. سَوَابِغُ النِعَم: نعمتهاى كامل. اوَّلًا: قبل از هر چيز. إنْهَاءِ عُذْرِهِ: «انْهَاء»: بمعنى رساندن و ابلاغ است و «عذر» در اينجا كنايه از دلائل عقلى و نقلى است كه بعثت پيامبر اسلام (ص) را تأييد ميكند. النُّذُر: جمع «نذير»، اخبار بيم دهنده اى كه حاكى از سرنوشت بد گمراهان است. دَنا بِطوله: نزديك شد با احسان و عطايش مانِح: بخشش كننده أزل: شدت و تنگى سَوابغ: چيزهاى كامل و عمومى، جمع سابغَة بادِى: ظاهر شونده إنهاء: بپايان رساندن


حمد خدايى را كه به قدرت خود برتر است و پيروز و به فضل و بخشايش خود بر همگان نزديك. بخشنده هر فايدتى است و دفع كننده هر سختى و بلايى است. سپاس مى گويم او را، به سبب بخششهاى عطوفت آميزش و نعمتهاى او كه همگان را از آن نصيب است. ايمان مى آورم به او، كه مبدأ همه چيزها و آغاز كننده آفرينش است و از او هدايت مى طلبم، كه هم نزديك است و هم راه نماينده. از او يارى مى خواهم، كه هم قاهر است و هم قادر و بر او توكل مى كنم، كه هم كفايت كننده است و هم يارى دهنده. و شهادت مى دهم، كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده و رسول اوست، او را فرستاده است تا فرمانهايش را روان دارد و حجت را بر همه تمام كند و مردمان را از عذاب او بترساند، پيش از آنكه روز رستاخيز فرا رسد.

الوصية بالتقوى:

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ضَرَبَ الْأَمْثَالَ وَ وَقَّتَ لَكُمُ الْآجَالَ وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ[۸] وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعَاشَ وَ أَحَاطَ بِكُمُ الْإِحْصَاءَ وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزَاءَ وَ آثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوَابِغِ وَ الرِّفَدِ الرَّوَافِغِ [۹] وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوَالِغِ فَأَحْصَاكُمْ عَدَداً وَ وَظَّفَ [۱۰]لَكُمْ مُدَداً [۱۱]فِي قَرَارِ خِبْرَةٍ[۱۲] وَ دَارِ عِبْرَةٍ أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيهَا وَ مُحَاسَبُونَ عَلَيْهَا.


.

وَقّتَ الآجَالَ: سرآمدهايى براى زندگى مقدر نمود. الرِّيَاش: جمع «ريش»، لباسها. ارْفَعَ لَكُمْ المَعَاشَ: معاشتان را توسعه بخشيد، فراوان كرد. احَاطَ بِكُمُ الِاحْصَاءَ: (اعمال) شما را تحت محاسبه دقيق قرار داد. ارْصَدَ لَكُمُ الْجَزَاءَ: جزاء را در كمين شما قرار داد. الرِّفَد: جمع «رفدة»، عطايا، بخششها. الرَّوَافِغ: گسترده، فراوان. الْحُجَجِ الْبَوَالِغِ: حجتهاى روشن و رسا. وَظَفَ: مقدر ساخت، مقرر و معين كرد. مُدَد: جمع «مدّة»، مدتها. فِى قَرَارِ خِبْرَةٍ: در جايگاه ابتلاء و آزمايش (يعنى دنيا). الرِّياش: لباس ظاهرى و زينت أرفَغَ: وسعت داده است أرصدَ: مهيا نموده است الرِّفَد: عطيه و بخشش مُدَد جمع مدت زمانها


اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم. خداوندى كه برايتان مثلها آورده و مدت عمر هر يك از شما را معين كرده است. آنكه پيكرهاى شما به جامه ها بياراسته و اسباب معيشتتان فراهم ساخته و به كردارهايتان احاطه دارد و پاداش هر يك از شما را بر سر راه مهيا داشته. خداوندى كه نعمتهاى فراوان و عطاياى بى شمار خود را خاص شما گردانيد و به حجتهاى آشكارتان هشدار داد. يك يك شما را بر شمرد و براى هر يك مدت عمرى مقرر داشت. بدانيد، كه شما را در اين جهان كه سراى آزمايش و عبرت است مى آزمايند و به حساب آنچه گفته ايد يا كرده ايد خواهند رسيد

التنفير من الدنيا:

فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ [۱۳] مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا [۱۴]

يُونِقُ مَنْظَرُهَا[۱۵] وَ يُوبِقُ مَخْبَرُهَا، [۱۶]غُرُورٌ حَائِلٌ [۱۷] وَ ضَوْءٌ آفِلٌ[۱۸] وَ ظِلٌّ زَائِلٌ [۱۹]وَ سِنَادٌ مَائِلٌ [۲۰]حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا وَ اطْمَأَنَّ نَاكِرُهَا قَمَصَتْ بِأَرْجُلِهَا [۲۱]وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِهَا وَ أَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِهَا [۲۲] وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهَاقَ [۲۳] الْمَنِيَّةِ قَائِدَةً لَهُ إِلَى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ [۲۴]وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ وَ مُعَايَنَةِ الْمَحَلِّ وَ ثَوَابِ الْعَمَلِ. وَ كَذَلِكَ الْخَلَفُ بِعَقْبِ السَّلَفِ [۲۵]لَا تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِرَاماً وَ لَا يَرْعَوِي الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً [۲۶]يَحْتَذُونَ مِثَالًا[۲۷]وَ يَمْضُونَ [۲۸] أَرْسَالًا إِلَى غَايَةِ الِانْتِهَاءِ وَ صَيُّورِ الْفَنَاءِ.[۲۹]


رَنِقٌ: تيره. رَدِغٌ: پر گل و لاى. مَشْرَع: محل برداشتن آب از چشمه يا رودخانه. يُونِقُ: به تعجب وامى دارد. يُوبِقُ: هلاك ميكند. حَائِلٌ: اسم فاعل از «حال»، متحول و متغير، دگرگون شونده. ضَوْءُ آفِلٌ: نور خاموش شونده يعنى روشنائى است كه بسرعت خاموش ميشود. السِّنَاد: ستون، پايه، چيزى كه به آن تكيه ميشود. نَاكِر: اسم فاعل از «نكر»، انكار كننده. قَمَصَت: قمَصَ الفَرسُ: اسب دو دستش را بالا برد و آنها را تكان داد. قَنَصَتْ بِاَحْبُلِهَا: با دامهايش (او را) شكار كرد. اقْصَدَتْ: در جا و بدون تاخير (او را) كشت. اعْلَقَتْ بِهِ: به گردنش انداخت. اوْهَاقَ الْمَنِيَّة: جمع «وهق»، طنابهاى مرگ. ضَنْكِ الْمَضْجَع: تنگناى گور. مُعَايَنةِ الْمَحَلّ: ديدار جايگاه (كه يا بهشت است و يا دوزخ). ثَوَابُ الْعَمَل: نتيجه عمل اعم از اينكه خوب يا بد باشد. الْخَلَفُ: از پس آينده، كسى كه بعد از ديگرى بيايد. السَّلَفِ: گذشتگان، پيشينيان. بِعَقْبِ: به دنبال، بعد از. لَا تُقْلِعُ الْمُنِيَّةُ اخْتِرَاماً: مرگ از هلاك كردن باز نمى ايستد. لَا يَرْعَوِى الْبَاقُونَ: باز مانده ها (از اعمال زشت خود) باز نمى گردند و دست برنمى دارند. الِاجْتِرَام: مرتكب گناه شدن، ارتكاب جرم. يَحْتَذُونَ مِثَالًا: اعمالشان مانند گذشتگان است و به آنها اقتدا مى كنند. يَمْضُونَ ارْسَالًا: دسته دسته مى گذرند، «ارسَال»، جمع «رَسَل» به گله هاى شتر، گوسفند و اسب گفته ميشود. صَيُّور: پايان كار، سرانجام.


دنيا آبشخورى تيره است و گل آلود. ظاهرش دلفريب است و باطنش هلاك كننده. فريبى است زودگذر و فروغى است غروب كننده و سايه اى است ناپايدار و زوال يابنده و تكيه گاهى است فرو ريزنده. فريبندگى كند تا انس گيرد به او، كسى كه از آن گريزان است و دل بندد به او، آنكه او را ناخوش دارد. آن گاه چموشى كند و لگد پراكند و دامهاى خود بگسترد و تيرهاى خود در كمان راند و آدمى را در كمند مرگ افكند و به خوابگاهى تنگ و بازگشتگاهى دهشت آورش كشد تا به عيان پاداش اعمال نيك و كيفر كردارهاى بد خويش بنگرد. و اين چنين اند كسانى كه پس از اين مى آيند و جانشين گذشتگان مى شوند، زيرا مرگ از هلاك كردنشان باز نايستد و بازماندگان نيز از ارتكاب گناه دست باز ندارند و از كرده پشيمان نشوند، بلكه از رفتار پيشينيان پيروى كنند و پى در پى مى گذرند و مى روند تا به سر منزل فنا رسند.

بعد الموت، البعث

حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ [۳۰] الْأُمُورُ وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ وَ أَزِفَ النُّشُورُ [۳۱] أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرَائِحِ الْقُبُورِ وَ أَوْكَارِ الطُّيُورِ [۳۲]وَ أَوْجِرَةِ السِّبَاعِ [۳۳]وَ مَطَارِحِ الْمَهَالِكِ سِرَاعاً إِلَى أَمْرِهِ مُهْطِعِينَ إِلَى مَعَادِهِ رَعِيلًا [۳۴] صُمُوتاً [۳۵]قِيَاماً صُفُوفاً يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الِاسْتِكَانَةِ وَ ضَرَعُ الِاسْتِسْلَامِ [۳۶] وَ الذِّلَّةِ قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ وَ انْقَطَعَ الْأَمَلُ وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كَاظِمَةً [۳۷]وَ خَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ مُهَيْنِمَةً وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ وَ عَظُمَ الشَّفَقُ [۳۸]وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْمَاعُ لِزَبْرَةِ [۳۹]الدَّاعِي إِلَى فَصْلِ الْخِطَابِ وَ مُقَايَضَةِ[۴۰] الْجَزَاءِ وَ نَكَالِ الْعِقَابِ وَ نَوَالِ الثَّوَابِ. [۴۱]


أزِفَ النُشُور: رستاخيز نزديك شد. الضَرَائِح: جمع «ضريح»، شكاف. ميان قبرها، قسمت وسط قبرها. الَاوْجِرَة: جمع «وجار»، لانه ها. مُهْطِعِينَ: شتابان، شتاب كنندگان. رَعِيلًا صُمُوتاً: گروهى ساكت و خاموش. «الرّعيل» به گروهى اندك از اسبان گفته ميشود. يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ: ديد الهى به همه آنها احاطه دارد و نافذ است. لَبُوسُ: پوشاك، لباس. الِاسْتِكَانَة: خضوع. الضَرَع: ضعف، ناتوانى. هَوَتِ الَافْئِدَةُ: دلها (از آرزوى نجات) خالى گشت. كاظِمَةٌ: ساكن، آرام. مُهَيْنِمَة: آهسته. الْجَمَ الْعَرَقُ: عرق دهان را پر كرد، بطوريكه مانع از سخن گفتن شد. الشّفَقْ: ترس، خوف. ارْعِدَتْ: لرزيد، به لرزه افتاد. زَبْرَةُ الدَّعِى: صداى بلند و فرياد تند دعوت كننده. «زبرة» در مواردى بكار مى رود كه سخن گوينده آميخته با نوعى زجر و طرد باشد. فَصْلُ الْخِطَابِ: جدا كردن حق از باطل. مُقايَضَةُ الْجَزَاء: مقابله جزاء. خير، بخير و شرّ، بشر. النَّكال: عذاب.


تقَضَّت الدُهور: روزگار پايان يابد تَقضى: پايان يافتن أزِفَ: نزديك شد از كلمه زفاف كه در نزديك شدن عروس و داماد استعمال مى شود النُشور: برانگيخته شدن مرده ها ضَرايح: جمع ضريح: شكاف وسط قبر أوكار: لانه ها جمع وكر: لانه مرغ أوجِرة: لانه هاى درندگان: جمع وجار: منزل حيوانات سِباع: جمع سبع: حيوان درنده مثل شير و پلنگ مُهطِعين: سرعت كنندگان رَعيل: قطعه و دسته از اسب و چارپا صُموت: ساكت و بى صدا لَبوس: پوشش و لباس إستكانَة: حضوع و ذلت ضَرَع: ضعف و ناتوانى نشان دادن هَوَت الافئدة: دلها فرو افتاده، افئده جمع فؤاد كاظِمة: ساكت شده، خفه شده مُهَينِمَة: مشغول سخن مخفى و آهسته است شَفَق: ترس و نگرانى أرعدَت: بلرزش و اضطراب افتاده است زَبرَة: صدا و فرياد مُقايَضه: معاوضه و مبادله نمودن نَكال: شكنجه و انتقام نَوال: بخشش و احسان

چون رشته كارها از هم گسست و روزگاران سپرى شد و رستاخيز مردم فرا رسيد، خداوند آنها را از درون گورها يا آشيانه هاى پرندگان يا كنام درندگان يا هر جاى ديگر كه مرگ بر زمينشان زده است، بيرون آورد، در حالى، كه در انجام فرمانهاى خداوندى شتابان اند و بيدرنگ به سوى بازگشتگاه او به پيش مى روند و خاموش، صف در صف، در منظر الهى ايستاده. آن گاه بانگ منادى حق به گوششان رسد. جامه خضوع و فروتنى و فرمانبردارى و ذلّت و خوارى بر آنان پوشيده شود. در آن روز، هيچ حيله اى به كار نيايد و آرزوها منقطع شود و دلها غمگين و از حركت ايستاده، آوازها به خشوع آميخته و به پستى گراييده، سر و روى غرق عرق، وحشت بر آنها چيره. بانگ مهيب آن منادى كه تميز دهنده حق از باطل است و آنان را فرا مى خواند كه براى گرفتن جزاى اعمال خويش -از ثواب يا عقاب- در حركت آيند، لرزه بر اندامها اندازد.

تنبيه الخلق‏:

عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِسَاراً [۴۲]وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَاراً [۴۳] وَ [مُضَمِّنُونَ‏] مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثاً[۴۴]وَ كَائِنُونَ رُفَاتاً [۴۵] وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً وَ مَدِينُونَ جَزَاءً [۴۶]وَ مُمَيَّزُونَ حِسَاباً؛ قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَجِ وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ وَ عُمِّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتِبِ [۴۷] وَ كُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّيَبِ [۴۸] وَ خُلُّوا لِمِضْمَارِ الْجِيَادِ [۴۹]وَ رَوِيَّةِ الِارْتِيَادِ [۵۰]وَ أَنَاةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتَادِ [۵۱]فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ‏ [۵۲]


بندگانى هستند، آفريده شده به قدرت قاهره او و پرورش يافته در تحت سيطره او نه به دلخواه خود. در چنگال مرگ گرفتار آمده در گورها جاى گرفته. پيكرهايشان پوسيده گرديده، تنها و بى كس از گورها بيرونشان آورند تا پاداش عمل خود ببينند و آن وام، كه به گردن دارند، بگزارند و چون به حسابشان برسند، نيكان و بدانشان از يكديگر جدا شوند. در اين جهان، مهلتشان دادند تا راه رهايى خويش بيابند و از گمراهى به در آيند -همان گونه كه كسانى را كه خواستار خشنودى و آشتى آنان باشند مهلت دهند- و ظلمت شبهات از آنان زدوده اند. به حال خود رهايشان كرده اند تا خود را مهيا كنند -همانند اسبانى كه خواهند به ميدان مسابقت روند- و بينديشند كه چه سان حقيقت را بازجويند و اعمال نيك را بشناسند و در ايام زندگى و فرصتى كه حاصل كرده اند از نور معرفت پرتوى برگيرند.

فضل التذكير:

فَيَا لَهَا أَمْثَالًا صَائِبَةًوَ مَوَاعِظَ شَافِيَةً لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زَاكِيَةً وَ أَسْمَاعاً وَاعِيَةً وَ آرَاءً عَازِمَةً وَ أَلْبَاباً حَازِمَةً؛ فَاتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ وَ وَجِلَ فَعَمِلَ وَ حَاذَرَ فَبَادَرَ وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ وَ حُذِّرَ فَحَذِرَ وَ زُجِرَ فَازْدَجَرَ وَ أَجَابَ فَأَنَابَ وَ رَاجَعَ فَتَابَ وَ اقْتَدَى فَاحْتَذَى وَ أُرِيَ فَرَأَى؛ فَأَسْرَعَ طَالِباً وَ نَجَا هَارِباً فَأَفَادَ ذَخِيرَةً وَ أَطَابَ سَرِيرَةً وَ عَمَّرَ مَعَاداً وَ اسْتَظْهَرَ زَاداً لِيَوْمِ رَحِيلِهِ وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ وَ حَالِ حَاجَتِهِ وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارِ مُقَامِهِ؛ فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ جِهَةَ مَا خَلَقَكُمْ لَهُ وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ مَا حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ مَا أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُّزِ لِصِدْقِ مِيعَادِهِ وَ الْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعَادِهِ.

[۵۳]


«حازم» از مادّه «حزم» (بر وزن جزم) به معناى تفکّر عميق و صحيح است و به افراد دورانديش «حازم» گفته مى شود و «حِزام» (بر وزن کتاب) به معناى کمربند است که از نظر استحکام، تناسبى با معناى اصلى دارد. 2. «اِقْتَرَفَ» از مادّه «قَرْف» (بر وزن حرف) به معناى بدست آوردن چيزى است و «اقتراف» در مورد انجام گناه بکار مى رود. 3. «اِحْتَذى» از مادّه «حَذو» (بر وزن حذف) در اصل به معناى برش کفش مطابق الگو و اندازه معيّن است; سپس به مطابقت چيزى که مانند ديگرى صورت گيرد «حذو» و «احتذاء» گفته شده و به کفش «حِذاء» مى گويند; در خطبه بالا به معناى پيروى کردن و مطابق الگوهاى الهى در همه چيز حرکت کردن است. 4. «اِسْتَظهر» از مادّه «ظَهر» (بر وزن دهر) به معناى پشت، گرفته شده و «اِسْتَظْهَرَ زَاداً» به معناى حمل کردن زاد و توشه، بر پشت خويش، يا بر پشت مرکب است. 5. در اينکه جمله «جِهَةَ مَا خَلَقَکُمْ لَهُ» «ظرف» است يا «مفعولٌ به» براى فعل مقدّر، يا «مفعولُ لاَِجله» احتمالات متعدّدى داده شده است; ولى شايد احتمال اوّل از همه روشن تر باشد .

7. «کُنْه» به معناى حقيقت و باطن چيزى است و گاه به معناى سرانجام و پايان وقت چيزى آمده است و در جمله بالا همان معناى اوّل منظور شده است. 8. «تَنجُّز» از مادّه «نَجز» (بر وزن عجز) به معنان انجام دادن چيزى است و غالباً در مورد وفاى به عهد، به کار مى رود و «تنجّز» به معناى مطالبه انجام چيزى، يا مطالبه وفاى به عهد است.

صَائِبَةٌ: مطابق واقع. اقْتَرَفَ: كسب كرد، بدست آورد. وَجِلَ: ترسيد. بَادَرَ: مبادرت كرد، پيشى گرفت. عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ: كرارا بر او عبرتها عرضه شد و او از آنها پند گرفت. ازْدَجَرَ: امتناع ورزيد، دورى كرد. أنَابَ الَى اللَّهِ: بسوى خدا رجوع كرد. احْتَذَى: عملش را شبيه عمل مقتداى خود كرد، مطابق پيشوايش عمل كرد. افَادَ ذَخِيرَةً: ذخيره اى بدست آورد. اسْتَظْهَرَ زَاداً: رهتوشه برداشت. وَجْهُ السَّبِيلِ: سر منزل مقصود. التَنَجُّز: تَنَجُّزُ الوَعدِ: مطالبه وفاى بعهد.


صائبة: صحيح و باجا واعية: حفظ كننده و نگهدارنده عازمة: با تصميم و قاطع ألباب: عقلها جمع لب، حازمة: احتياط كار إقترف فاعتَرَف: گناه نمود سپس اقرار كرد وَجِل فعمل: ترسيد پس عمل نمود حاذَر فبادَر: حذر و احتياط نمود پس پيشدستى كرد زُجِرَ فازدَجَر: ترس داده شده پس دست از گناه برداشت اقتدى فاحتَذى: اقتداء نمود به رهبرى پس كارهاى خود را مطابق و شبيه كرد أرِى فرأى: نشان داده شد پس ديد و استظهر زاداً: توشه اى به پشت برداشت تنَجُّز: قطعى دانستن، حتمى شمردن


چه زيبا و شگفت انگيز است اين مثلهاى راست و درست و اين اندرزهاى شفابخش، اگر به دلهاى پاك و گوشهاى شنوا و رأيهاى ثابت و خردهاى دورانديش راه يابند. پس از خداى بترسيد همانند كسى كه شنيد و خاشع شد و چون از روى نادانى گناهى كرد به گناه خويش اعتراف نمود و از سرانجام كار خود بيمناك گرديد و عمل كرد و از عقوبت پروردگار به هراس افتاد و به اطاعت شتافت و به مرحله يقين رسيد و كارهاى نيكو كرد. چون اندرزش دادند، اندرزها را پذيرا آمد و چون بر حذرش داشتند، حذر نمود و باز گرديد و توبه كرد و به خدا روى آورد و به دوستان خدا اقتدا كرد كه بر مثال ايشان رود. چون راه راست را به او نشان دادند او نيز بديد و بشناخت و چابك وار قدم در راه طلب نهاد. و تا در گناهان نيفتد، از هر گناه بگريخت. اندوخته سراى آخرت به دست آورد و باطن خويش پاكيزه ساخت و سراى آخرت بياراست، براى روزى كه از اين جهان رخت برمى بندد و بدان راه پرخطر گام مى نهد و براى هنگام نيازمندى و جاى تنگدستى، تا سبب پشتگرمى او شود، زاد راه مهيا ساخت و براى آن سراى، كه جاى اقامت ابدى اوست، پيشاپيش بفرستاد. پس اى بندگان خداى، از خداى بترسيد و آن كنيد كه شما را براى آن آفريده است و از او بيمناك باشيد بدان حد كه شما را از خود بيم داده است. تا شايسته آن نعمت جاويد شويد، كه براى شما مهيا كرده است تا وعده اى كه به بندگان خود داده برآورد، كه وعده او همواره راست است، و از بيم رستاخيز او دور باشيد.

التذكير بضُروب النعم:

جَعَلَ لَكُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا وَ أَبْصَاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشَاهَا وَ أَشْلَاءً جَامِعَةً لِأَعْضَائِهَا مُلَائِمَةً لِأَحْنَائِهَا فِي تَرْكِيبِ صُوَرِهَا وَ مُدَدِ عُمُرِهَا بِأَبْدَانٍ قَائِمَةٍ بِأَرْفَاقِهَا وَ قُلُوبٍ رَائِدَةٍ لِأَرْزَاقِهَا فِي مُجَلِّلَاتِ نِعَمِهِ وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ وَ حَوَاجِزِ عَافِيَتِهِ، وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْكُمْ وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِينَ قَبْلَكُمْ مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ وَ مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنَايَا دُونَ الْآمَالِ وَ شَذَّبَهُمْ عَنْهَا تَخَرُّمُ الْآجَالِ لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلَامَةِ الْأَبْدَانِ وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ الْأَوَانِ.


لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا: تا آنچه را كه مى شنوند حفظ كنند. تَجْلُو: روشن مى سازد، آشكار و ظاهر ميكند. الْعَشَا: مصدر «عشى»: تار شدن چشم، شب كورى. الَاشْلَاء: جمع «شلو»: اعضاء. الَاحْنَاء: جمع «حنو»، هر عضو بدن كه كج و منحنى باشد مثل دنده ها. مُلَائِمَة: هماهنگى، تناسب. الَارْفَاق: جمع «رفق»، سود و نفع، چيزيكه از آن كمك مى جويند. رَائِدَة: جوينده. مُجَلِّلَات: فرا گيرنده، همه گير، «سحاب مجلّل» ابرى كه بارانش همه جا را فرا مى گيرد. حَوَاجِز: موانع. الْخَلَاق: بهره فراوان از خوبيها. الْخَنَاق: طنابى است كه به وسيله آن خفه مى كنند. ارْهَقَتْهُمْ: (مرگ) آنها را دريافت، آنها را شتاباند. شَذَّبَهُمْ: آنها را جدا و قطع كرد، مانند پوست درخت كه از درخت كنده ميشود. تَخَرُّمُ الآجَال: اجلهاى نابودى. لَمْ يَمْهَدُوا فِى سَلَامَةِ الَابْدَانِ: در زمان صحت و سلامتى توشه اى آماده نكردند. أُنُفْ: بكر، نو، «امر انف» كارى كه براى اولين بار انجام ميشود. انُفُ الَاوَانِ: نخستين فرصت.


لتعى ما عناها: تا حفظ كند آنچه را كه برايش مهم است لتجلو عن عشاها: تا روشن شود از كوريش اشلاء: جمع شلو: جسد و تن ارفاق: جمع رفق: منفعت، وسائل لازم زندگى رائدة: رهبرى كننده مُجلِّلات: پوشنده، احاطه كننده مستمتع خَلاقهم: آنهائى كه از نصيب و سهميه خود بهره مند شدند (خلاق نصيب) مستفسح: باز نهاده شده، وسعت داده شده خناق: طنابى كه با آن انسان را خفه ميكنند شَذّبَ: دور نموده و بريده است تخرم: بريدن و هلاك كردن لم يمهدوا: جا و گهواره درست نكرده اند أنُف: اول و شروع هر چيز أوان: وقت و زمان


خداوند شما را گوش عطا كرد، تا آنچه را كه درخور شنيدن و نگهداشتن است بشنويد و نگه داريد. و چشم داد تا ظلمت نابينايى را فروغ بينايى بخشد. و اندامهايى بخشيد كه خود اجزايى در بر دارند و هر يك از اندامها را در جاى مناسب خود قرار داد، در تركيب خاص خود و بر دوام. و كالبدى در رسانيدن منافع خود همچنان بر پاى. و دلهايى كه روزى خود مى طلبند. همه در نعمتهاى او غرقه اند و رهين منت او هستند. و ارزانى داشت، آنچه عافيت را عطا كند و بلا را مانع آيد. خداوند براى هر يك از شما زمانى معين كرده كه پايان آن بر شما پوشيده داشته. و برايتان از آثار گذشتگان عبرتها بر جاى نهاده، چيزهايى كه از آنها بهره مى يافتند و نصيب خويش بر مى گرفتند. بسى مهلتشان داد تا بهره خويش برگرفتند و مرگ شتابان بر سرشان تاخت و ميان آنها و آرزوهايشان جدايى افكند در حالى كه، در ايام تندرستى براى روز بازپسين توشه اى فراهم نكردند و در اوان جوانى در انديشه روزگار پيرى و مرگ نبودند.


. «عَنا» از مادّه «عنايت» به معناى توجّه و اهتمام، نسبت به چيزى است و ضمير در «عَنا» در اينجا ممکن است به خداوند برگردد که اشاره به اهداف الهى است که از طريق گوش به انسان مى رسد; يا به خود انسان باز مى گردد، که اشاره به اهدافى است که انسان از طريق گوش به آن مى رسد و يا به «ما» بر گردد، که اشاره است به مطالبى که شنيدن آن براى گوش مهم است. 2. «تجلو» از مادّه «جلاء» به معناى واضح و آشکار شدن است. 3. «عَشا» از مادّه «عَشْو» (يا «عَشَى») به معناى ضعف چشم و ناتوانى آن است و گاه گفته اند: به معناى شب کورى است. 4. «اَشْلاء» جمع «شِلّ» (بر وزن شکل) به معناى عضو و جسد است و در اينجا به معناى جسد آمده; زيرا بعد از آن مى گويد: «جَامِعَةً لاَِعْضَائِهَا» و گاه گفته اند: به معناى قطعه گوشت مى باشد که در واقع همان عضلات است. اين معنا نيز در خطبه بالا صادق است. 5. «اَحْناء» جمع «حِنْو» (بر وزن حلم) به هر چيزى گفته مى شود که نوعى انحناء و پيچيدگى دارد، مانند بسيارى از استخوانهاى بدن. 6. «اَرْفاق» جمع «رِفق» (بر وزن فکر) به معناى منفعت و ملايمت و مدارا کردن است و به هر چيزى که انسان براى رسيدن به اهداف خود از آن کمک مى گيرد، گفته مى شود و در خطبه بالا منظور همين معنا است. 7. «رائِده» از مادّه «رَود» (بر وزن شوق) در اصل به معناى جستجوى آب و مرتع است; سپس به هر گونه جستجوگرى و طلب چيزى گفته شده است و از آنجا که معمولا کاروان ها قبلا کسى را مى فرستادند که محل مناسبى براى توقف کاروان پيدا کند، سپس آن شخص، کاروان را به آن محل هدايت مى کرد، واژه «رائد» به معناى هدايت کننده نيز به کار مى رود. 8. «مُجَلِّلات» از مادّه «جلال» در اصل به معناى بزرگ شدن است و از آنجا که بزرگ شدن سبب گسترش و شمول و عموميت مى شود، اين واژه به معناى شمول و عموميت نيز بکار مى رود و «مُجَلِّلاَتِ النِّعَمِ» نعمت هايى است که تمام وجود انسان را فرا مى گيرد. 9. «حواجز» جمع «حاجزه» به معناى چيزى است که مانع و رادع مى شود و «حَوَاجِزُ الْعَافِيَةِ» موانع تندرستى است. 10. «خَلاَق» از مادّه «خَلْق» در اصل به معناى تعيين اندازه است و به همين دليل به نصيب و بهره نيز «خَلاق» گفته مى شود و «مُسْتَمْتَعِ خَلاَقِهِمْ» که در خطبه بالا آمده، به معناى لذّاتى است که از دنيا برده اند. 11.«خَنَاق» از مادّه «خَنْق» (بر وزن خشم) به معناى خفه کردن است و «خِناق» (بر وزن کتاب) به معناى طنابى است که با آن خفه مى کنند و «مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ» در خطبه بالا به معناى مواهبى است که قبل از گلوگير شدن مرگ، انسان از آن بهره مى گيرد. 12. «أرهق» از مادّه «إرهاق» گرفتن چيزى با عجله است و ريشه اصلى آن «رَهَق» (بر وزن شفق) به معناى ظلم آمده است. 13. در اينکه «شَذَّبهم» يک کلمه است يا دو کلمه در ميان «مفسّران نهج البلاغه» گفتگوى فراوانى است. آنها که آن را يک کلمه مى دانند «شَذّب» را از مادّه «تشذيب» به معناى بريدن و اصلاح شاخه هاى درخت مى دانند، که با متن خطبه بسيار مناسب است و آنها که آن را دو کلمه دانسته اند (شَذَّ + بِهِمْ) «شذّ» را از مادّه «شذود» به معناى جدا شدن و انفراد و ندرت يافتن گرفته اند، که آن هم با خطبه بالا مناسبت دارد. 14. «تَخَرَّم» از مادّه «خَرْم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن است. 15. «أُنُف» مفرد است و به معناى آغاز هرچيزى است و لذا «چراگاهى» که هنوز حيوانى در آن نچريده است «اُنُف» ناميده مى شود و همچنين کاسه اى که هنوز کسى از آن، آب ننوشيده است.

اهل بضاضه الشباب

فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِيَ الْهَرَمِ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوَازِلَ السَّقَمِ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَنَاءِ مَعَ قُرْبِ الزِّيَالِ وَ أُزُوفِ الِانْتِقَالِ وَ عَلَزِ الْقَلَقِ وَ أَلَمِ الْمَضَضِ وَ غُصَصِ الْجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِبَاءِ وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَنَاءِ فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقَارِبُ أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِيناً وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً قَدْ هَتَكَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ وَ أَبْلَتِ النَّوَاهِكُ جِدَّتَهُ وَ عَفَتِ الْعَوَاصِفُ آثَارَهُ وَ مَحَا الْحَدَثَانُ مَعَالِمَهُ وَ صَارَتِ الْأَجْسَادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِهَا وَ الْعِظَامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِهَا وَ الْأَرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبَائِهَا لَا تُسْتَزَادُ مِنْ صَالِحِ عَمَلِهَا وَ لَا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّئِ زَلَلِهَا أَوَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَ الْآبَاءَ وَ إِخْوَانَهُمْ وَ الْأَقْرِبَاءَ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ وَ تَطَئُونَ جَادَّتَهُمْ فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظِّهَا لَاهِيَةٌ عَنْ رُشْدِهَا سَالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمَارِهَا كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِوَاهَا وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا. وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَجَازَكُمْ عَلَى الصِّرَاطِ وَ مَزَالِقِ دَحْضِهِ وَ أَهَاوِيلِ زَلَلِـهِ وَ تَارَاتِ أَهْوَالِهِ.


البَضَاضَة: نرمى و نازكى پوست، فربهى و پرگوشتى. الْغَضَارَة: ناز و نعمت. الزِّيَالْ: مصدر «زايل»، زوال، مفارقت. الُازُوف: نزديك شدن. الْعَلَز: بى قرارى و اضطرابى كه مريض يا محتضر بدان دچار ميشود. الْمَضَض: ناراحتى و سختى مصيبت. الْجَرَض: آب دهان. النَّوَاحِب: جمع «ناحبة»، كسانيكه بلند گريه مى كنند. غُودِر: رها شد، ترك شد. رَهِيناً: در گرو، در بند. هَتَكَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ: حشرات گزنده پوستش را از هم دريدند، «الهوامّ» جانوران زهر دار كشنده مثل مار و گاهى به حشرات غير كشنده نيز گفته ميشود. الْنَوَاهِك: جمع «ناهكة» هر آنچه كه موجب پوسيدن بدن شود. عَفَت: نابود كرد. الْحَدَثَان: حوادث روزگار. الْمَعَالِم: جمع «معلم»، نشانه ها، علائم. الشَحِبَة: نابود شونده. الْبَضّة: طراوت، شادابى. نَخِرَة: پوسيده. الَاعْبَاء: جمع «عِبء»، سنگينى ها، بارها. لَا تُسْتَعْتَبُ: از او درخواست رضايت (توبه) نمى شود. زَلَلِهَا: خطاها و لغزشهايش. الْقِدَّة: مسير، راه. تَطَؤُونَ جَادَّتَهَمُ: در مسير آنها قدم برميداريد. الْمَعْنِيّ: مقصود. مَجَازَكُمْ: مصدر ميمى از «جاز يَجُوزُ»، عبور شما. الْمَزَالِق: لغزشگاه. الدَّحْض: ليز خوردن و ناگهان بزمين افتادن. التَارَات: دفعات، نوبه ها.


بَضاضة: طراوت و شادابى حَوانى: جمع حانية، كمانه شدن و خميده گشتن، حوانى الهرم: خميدگى پشت در اثر پيرى غَضارة: طراوت، فراوانى نعمت آوِنة: دقايق و ساعات زَيال: جدا شدن و مفارقت كردن أزوف: نزديك شدن عَلَز القَلَق: شدت اضطراب و ناراحتى ألَم المَضَض: سوزش درد غُصَص الجرض: گلوگير نمودن آب دهان، (جرض: آب دهان) تَلَفّت: توجه نمودن، صرف نظر كردن حَفَدة: اولاد پسر و دختر (نواده ها) قُرَناء: جمع قرين: رفيق و دوست نَواحب: جمع ناحبة: نوحه گر و گريه كننده غُودِر: ترك شد، نهاده شد هَوام: جمع هامه: حشرات درنده و نيشدار أبلَت: كهنه كرد، ابلاء: كهنه نمودن نواهك: جمع ناهكة: آنچه با شدت و درد گوشت را جدا ميكند و مى خورد عَفَت: محو نمود، از بين برد شَحِبة: تغيير يافتن بدن و رنگ در اثر مرض و گرسنگى بَضّة: طراوت و شادابى نَخرة: پوسيده و پوچ شده مُرتهنة: گرو گذاشته شده أعباء: جمع عبأ: بار سنگين لا تُستَعتَب: درخواست توبه و عذرخواهى نمى شود قِدّة: طريقه، راه و رسم مَعنى: مقصود و منظور مَجاز: عبور و گذر، گذرگاه مَزالق: جمع مزلقة: جاهاى ليز و لغزنده دَحض: لغزشگاه، جاى نامطمئن، باطل و پوچ تارات: دفعات، جمع تارة يك مرتبه


آيا آنان، كه در اوج رونق جوانى هستند، جز پيرى و خميدگى چه انتظارى دارند؟ يا كسى كه در عين تندرستى است چشم به راه چه تواند بود جز بيمارى و ناتوانى؟ آيا آنان، كه هنوز زنده و برجاى اند در انديشه مرگ و نيستى نيستند زمان جدايى و دورى فرا رسيده است. از اضطراب، لرزه بر تن افتاده، دردها شدت گرفته و از بسيارى اندوه، آب دهان در گلو گره شده و چشم در طلب فريادرسى به اطراف مى نگرد، مگر، از فرزندان يا خويشاوندان و عزيزان و همسران يكى دست فرا كند. آيا هيچيك از خويشاوندان را رسد كه دفع مرگ كنند آيا نوحه گران با فرياد و شيون خود گرهى از اين كار توانند گشود در حالى كه، آدمى گروگان محلّه مردگان است و تنها در تنگناى گور خفته است. حشرات و گزندگان، پوست تنش را بر دريده اند و آن پيكرى كه تا چندى پيش زنده و شاداب بود، اكنون پوسيده شده و وزش بادها نشانش را برانداخته و دست حوادث روزگار خاك او بر باد داده. آرى، بدنهاى تازه و لطيف، دگرگون گشته و آن استخوانهاى نيرومند پوسيده شده و جانها در گرو بار گران گناهان گرفتار مانده اند. آن خبرهاى غيبى، كه شنيده بودند، به يقين ديده اند. از ايشان نمى خواهند كه بر اعمال نيك خود بيفزايند و راهى براى گذشتن از لغزشها و خطاهايشان نمى يابند. آيا شما، زندگان، پسران يا پدران آن قوم نيستيد يا برادران و خويشان ايشان، كه از شيوه هاى آنان پيروى مى كنيد و بر مركب آنان سوار مى شويد و به راه آنان مى رويد. پس دلهاى مردم سخت گرديده و به نصيب و حصّه خود نرسيده اند. غافل از هدايت و رستگارى راه مى پيماييد ولى، نه در راهى كه بايد. گويى كه احكام دين جامه اى است كه براى قامت ديگران بريده شده و معنى رستگارى جز گرد آوردن متاع و خواسته اين جهانى نيست. بدانيد، كه بر صراط گذر خواهيد كرد و صراط، گذرگاهى است لغزنده. از آن لغزشها، وحشتها زايد و، وحشت از پس وحشت پديد آيد.


«بَضَاضه» مصدر است و در اصل به معناى پُرشدن و شادابى و طراوت است. 2. «حَوَانى» در اصل به معناى طولانى ترين دنده هاى انسان است که در هر طرف، دو عدد وجود دارد و مفرد آن «حانيه» است و در اينجا کنايه از پيرى شديد است که قامت انسان را به صورت کمان در مى آورد. 3. «هَرَم» (بر وزن حرم) به معناى منتهاى پيرى و ضعف و ناتوانى است که از آن در فارسى به «پير فرتوت» تعبير مى شود. 4. «غَضَاره»، به معناى نعمت و زندگى خوب و آسوده و راحت است. 5. «آوِنه» جمع «اَوان» است که به معناى زمان مى آيد. 6. «زِيال» اين واژه مصدر است و به معناى دور کردن و زايل نمودن مى باشد. 7. «اُزوف» (بر وزن خضوع) به معناى نزديک شدن است و به قيامت «آزفه» گفته مى شود، چون از بندگان دور نيست. 8. «عَلَز» (بر وزن مرض) به معناى لرزشى است که بيماران از شدّت درد پيدا مى کنند و آرام ندارند. 9. «مَضَض» از مادّه «مَضّ» (به وزن سدّ) به معناى تألّم و ناراحتى شديد است. 10. «جَرَض» از مادّه «جرض» (بر وزن خرج) به معناى فرو بردن آب دهان به زحمت، بر اثر غم و اندوه است. 11. «تَلفُّت» از مادّه «لفت» (بر وزن هفت) به معناى روى گرداندن و منصرف شدن از چيزى است. 12. «حَفَده» از مادّه «حفد» (بر وزن هفت) به معناى سرعت و چابکى در عمل و کار است و به دختران و نوه ها، گاهى «حفده» گفته مى شود، به خاطر اينکه در خدمت پدر و مادر، در کارِ خانه سريع و چابکند.

15. «نَوَاحب» جمع «ناحبه» از مادّه «نَحْب» (بر وزن نذر) و «نحيب»، در اصل به معناى جديّت در کار است. سپس به معناى گريه کردن شديد و با صداى بلند، به کار رفته است. بنابراين «نواحب» به معناى کسانى است که صداى خود را به گريه بلند مى کنند. 16. «غُودر» از مادّه «غَدْر» (بر وزن مکر) به معناى بىوفايى و پيمان شکنى است، سپس به معناى ترک کردن هر چيزى آمده است و در خطبه بالا به همين معنا بکار رفته است. 17. «هَوامّ» جمع «هامّه» به معناى حشرات موذى است و گاه به خصوص حشراتى که داراى سمّ کشنده هستند، اطلاق شده است. 18. «نَواهک» جمع «ناهکه» به معناى چيزى است که بدن انسان را کهنه مى کند و مى پوساند، اين تعبير در مورد کسى که لباس را بپوشد تا کهنه شود به کار مى رود (گفته مى شود: نَهَکَ الثّوب). 19. «جِدّه» از مادّه «جديد» به معناى نو و تازه است. 20. «عَفَت» از مادّه «عفو» به معناى محو کردن و از ميان بردن و يا پوشاندن است و از آنجايى که «عفو» از خطا، آن را از بين مى برد و يا مى پوشاند، در اين مورد به کار مى رود. در خطبه بالا به معناى از ميان بردن آثار انسان بعد از مرگ به وسيله تندبادهاست; البته اين در صورتى است که «حدثان» تثنيه (با کسر نون) باشد و در صورتى که جمع باشد (با ضمّ نون) به معناى حوادث ناگوار روزگار است. 21. «حدثان» از مادّه «حدوث» است که معناى آن روشن است و «حدثان» اشاره به شب و روز است که پشت سر هم حادث مى شوند. 22. «شَحِبه» از مادّه «شُحوب»» به معناى تغيير جسم و لاغر شدن است، در مقابل «بضّه» است که به معناى طراوت و پر بودن است. 23. «نَخِره» صفت مشبهه از مادّه «نَخَر» (بر وزن ضرر) به معناى پوسيدن و متلاشى شدن است و در خطبه بالا که به عنوان وصف براى «عظام» ذکر شده، اشاره به استخوان هاى پوسيده مى باشد. 24. «اَعباء» جمع «عبء» (بر وزن فکر) به معناى بار سنگين است و «اَعباء» در خطبه بالا به معناى مسئوليت هاى سنگين است. 25. «قِدَّه» از مادّه «قَدّ» (بر وزن سدّ) به معناى پاره شدن و شکافتن از طرف طول است و «قِدّه» به جاده گفته مى شود که پستى ها و بلندى ها را مى شکافد و به پيش مى رود و گاه به معناى گروهى که از ديگران جدا شده اند نيز به کار مى رود; چون طريقه و روش آنها با ديگر گروهها فرق دارد.

28. «مَجاز» از مادّه «جواز» به معناى سير و حرکت و عبور است; بنابراين «مَجاز» که مصدر ميمى است به همين معنا است. 29. «مَزالق» جمع «مَزْلَق» به معناى لغزشگاه، از مادّه «زَلْق» (بر وزن دلو) به معناى لغزش است. 30. «دَحْض» در اينجا مصدر يا اسم مصدر است و به معناى لغزش توأم با سقوط آمده است; اين واژه گاهى در مورد باطل شدن و يا زوال خورشيد از دائره نصف النهار بسوى مغرب به کار رفته است. 31. «اَهاويل» جمع «اَهوال»، و «اَهوال» نيز جمع «هول» است; بنابراين «اهاويل» جمع الجمع مى باشد و «هول» به معناى ترس و وحشت است. 32. «تارات» جمع «تاره» به معناى دفعه در اصل از مادّه «تَأْر» (بر وزن طرد) به معناى نظر تند به کسى کردن است و به معناى زدن با عصا و مانند آن نيز آمده است و از آنجا که اين امور در دفعات مختلف واقع مى شود، اين واژه به معناى دفعه نيز مى آيد.

فاتقوا الله عباد الله تقیه ذی لب

فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ وَ أَنْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ وَ أَسْهَرَ التَّهَجُّدُ غِرَارَ نَوْمِهِ وَ أَظْمَأَ الرَّجَاءُ هَوَاجِرَ يَوْمِهِ وَ ظَلَفَ الزُّهْدُ شَهَوَاتِهِ وَ أَوْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسَانِهِ وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لِأَمَانِهِ وَ تَنَكَّبَ الْمَخَالِجَ عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسَالِكِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ وَ لَمْ تَفْتِلْهُ فَاتِلَاتُ الْغُرُورِ وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهَاتُ الْأُمُورِ ظَافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرَى وَ رَاحَةِ النُّعْمَى فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ وَ آمَنِ يَوْمِهِ وَ قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعَاجِلَةِ حَمِيداً وَ قَدَّمَ زَادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً وَ بَادَرَ مِنْ وَجَلٍ وَ أَكْمَشَ فِي مَهَلٍ وَ رَغِبَ فِي طَلَبٍ وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ وَ رَاقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ وَ نَظَرَ قُدُماً أَمَامَهُ فَكَفَى بِالْجَنَّةِ ثَوَاباً وَ نَوَالًا وَ كَفَى بِالنَّارِ عِقَاباً وَ وَبَالًا وَ كَفَى بِاللَّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً وَ كَفَى بِالْكِتَابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً. أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي أَعْذَرَ بِمَا أَنْذَرَ وَ احْتَجَّ بِمَا نَهَجَ وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً وَ نَفَثَ فِي الْآذَانِ نَجِيّاً فَأَضَلَّ وَ أَرْدَى وَ وَعَدَ فَمَنَّى وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرَائِمِ وَ هَوَّنَ مُوبِقَاتِ الْعَظَائِمِ حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ أَنْكَرَ مَا زَيَّنَ وَ اسْتَعْظَمَ مَا هَوَّنَ وَ حَذَّرَ مَا أَمَّنَ.


انْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ: بدنش را ترس (از خدا) خسته و رنجور كرد. اسْهَرَ التَهَجُّدُ غِرَارَ نَوْمِهِ: شب زنده دارى خواب اندكش را گرفت، «غرار» خواب كم، هر چيز اندك. الْهَوَاجِر: جمع «هاجرة»، گرماى شديد نيمروز. ظَلَفْ: مانع شد، بازداشت. اوْجَفَ: سرعت داد، شتاب بخشيد. تَنَكّبَ: دورى گزيد، اعراض كرد. الْمَخَالِج: چيزهاى جاذب و جلب كننده. الْوَضَحُ السَّبِيلِ: جاده روشن، وسط جاده. اقْصَدُ الْمَسَالِك: پايدارترين و معتدلترين راهها. لَمْ تَفْتِلْهُ: او را باز نگرداند، منصرفش نكرد. لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ: بر او پنهان نشد. النُّعْمَى: زندگى مرفه و پر نعمت. الْعَاجِلَة: دنيا، از اين جهت دنيا «معبر» ناميده شده چون بايد از مسير دنيا بسوى آخرت عبور كرد. بَادَرَ: مبادرت كرد. اكْمَشَ: شتاب و عجله كرد، مقصود اين است كه در مدت زندگى بسرعت كوشيد. الْقُدُمْ: پيشتاز، پيشرو. حَجِيْجاً: كسى كه در اقامه دليل غالب شود. النّجِىّ: همراز، كسى كه رازها و اسرار به او گفته ميشود و با او بطور سرى و سر گوشى صحبت شود. وَعَدَ فَمَنَّى: وعده داد و آرزومند كرد. اسْتَدْرَجَ: فريب داد. قَرِينَتَهُ: همنشين، مقصود نفس انسان است كه شيطان با وسوسه ها قرين آن ميشود. اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ: گروگانش را در بند كرد، (به گونه اى كه رهائى و خلاص برايش امكان نداشت). انْكَرَ مَا زَيَّنَ: اعمال زشتى را كه آراسته بود انكار كرد.


أنصَب: خسته نموده است أسهَر: بيدار نگهداشته تهجُّد: شب زنده دارى، عبادت شبانه غِرار: خواب كم و اندك أظمأ: تشنه نموده، ظمأ: تشنگى هَواجِر: جمع هاجره: وسط روز گرما ظَلَفَ: پايمال كرده است أوجَف: حركت داده، حمله نموده تنكّبَ: دورى نموده، خود را كنار كشيده است مَخالج: راههاى كج و معوج لم تَفتِله: او را نتافته و منصرف ننموده، فاتلات اسم فاعل لم تَعمَ عليه: باو مخفى نمانده النَّعمَى: وسعت معيشت و فراوانى نعمت أكمَشَ: با سرعت سير نموده است أعذر: سلب عذر نموده، جاى عذر باقى نگذاشته نَفَث: دميده است نَجىّ: آنكه با انسان مخفى و سرى سخن گويد أردى: هلاك نمود مَنّى: بآرزو واداشت، آرزومند نمود


پس اى بندگان خدا از خدا بترسيد چونان خردمندى كه انديشه معاد، قلب او را تسخير كرده و بيم از عذاب، پيكرش را رنجور داشته و شب زنده داريها آن خواب اندك را هم از او ربوده است و اميد رحمت پروردگار در گرماگرم روز تشنه اش داشته و پارساييش از شهوات دور داشته و ذكر خدا زبانش را به جنبش در آورده و، تا از خشم او در امان ماند، در پس سپر خوف از او پنهان گشته. از هر انديشه كه از راه روشن الهيش باز دارد، دورى گزيده و تا به سر منزل مقصود رسد، بهترين و راست ترين راهها را برگزيده است و هيچ فريبى او را از راه حق منحرف نساخته و امور شبهه ناك از نظرش پنهان نمانده. پيروز است، زيرا مژده بهشتش داده اند و نعمتهاى لا يزال خداوندى، و خواب خوش در گور، و ايمنى در روز رستاخيز. ستوده كسى است، كه از گذرگاه دنياى زودگذر به نيكنامى گذرد و خوشبخت كسى است، كه توشه سراى آخرت پيش فرستد و از خوف خدا به اعمال نيكو شتابد و در آن روزها، كه مهلتش داده اند، از پاى ننشيند و در طلب خشنودى خداوند رغبت نشان دهد و در گريز از خشم او چالاكى ورزد. امروز كه در دنياست در انديشه فرداى قيامت باشد و پيش از آنكه رخت از اين جهان بكشد، احوال آخرتش را به عيان بنگرد. بهشت، پاداش عمل نيكوكاران را كافى است و عذاب آتش، كيفر بدكاران را بسنده است، زيرا خداوند هم انتقام كشنده است و هم يارى دهنده و كتاب خدا هم حجت آورد و هم به داورى كشد. شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم. خداوندى كه شما را چندان هشدار داده كه جايى براى بهانه جويى باقى نگذاشته و با نمودن راه روشن خود، حجت بر همگان تمام كرده است و شما را از شيطان، دشمنى كه در دلهايتان پنهان شده و در گوشهايشان زمزمه مى كند، بيم داده. شيطان ياران خود را گمراه كند و هلاك نمايد و وعده دهد و آرزومند سازد و كارهاى گناه آلود را در چشمها بيارايد و گناهان بزرگ را بى مقدار و كم بها جلوه دهد، تا اندك اندك، دوستان خود را به دام كشد. و در بند خود به گروگان بربندد. آن گاه هر چه را كه به فريب آراسته، انكار كند و آنچه را بى مقدار و كم بها وانموده، بزرگ انگارد و از آنچه ايمنى داده بر حذر دارد.


أَنْصب» از مادّه «نَصَب» (بر وزن سبب) به معناى خسته شدن است. بنابراين «انصب» از باب اِفعال به معناى خسته کردن آمده است. 7. «أَسْهر» از مادّه «سَهَر» (بروزن سفر)به معناى شب بيدارى است و از آنجا که حوادث وحشتناک، خواب شبانه را از چشم مى برد و نيز زمين قيامت، هول انگيز است به هردو «ساهره» اطلاق مى شود. 8. «غِرار» مصدر و اسم مصدر است و به معناى کمىوکسادى است و مفهوم جمله بالا اين است که عبادات شبانه، حتّى خواب کم را از آنها مى گيرد. 9. «هَواجِر» جمع «هاجره» به معناى وسط روزهاى گرموداغ است که مردم به خانه ها پناه مى برند، گويى هجرت کرده اند و دراصل از مادّه «هَجْر» و «هِجْران» گرفته شده که به معناى ترک چيزى و جدايى از آن است. 10. «ظَلَفَ» از مادّه «ظَلْف» به معناى بازداشتن از چيزى است و «ظَلَف» (بر وزن علف) به معناى مکان مرتفع نيز آمده است; گويى انسانها را از رسيدن به خود منع مى کند. 11. «اَوْجَفَ» از مادّه «ايجاف» به معناى تسريع در کارى است; اين واژه به معناى ايجاد اضطراب که در بسيارى از موارد، لازمه تسريع است نيز آمده است. 12. «تَنَکّب» از مادّه «نَکْب» و «نکوب» به معناى عدول و دورى و انصراف از چيزى است; به همين جهت، هنگامى که دنيا به کسى پشت کند از آن تعبير به «نکبت» مى شود. 13. «مَخالِج» جمع «مَخْلج» از مادّه «خَلج» (بر وزن خرج) به معناى مشغول کردن چيزى است; بنابراين «مخالج» به معناى امور مشغول کننده و سرگرم کننده است و تعبير به «خلجان» به ذهن، نيز اشاره به همين معناست و «خليج» را به اين جهت خليج گفته اند که گويى بخشى از دريا جدا شده و به سوى خشکى پيش رفته و خشکى را به خود مشغول داشته است. 14. «وَضَح» از مادّه «وضوح» به معناى آشکار شدن است و «وَضَحُ السَّبيل» به معناى وسط جاده است. 15. «تَفْتِلْه» از مادّه «فَتْل» (بر وزن قتل) به معناى منصرف ساختن از چيزى است و گاه به معناى تابيدن نيز آمده است و «فتيله» را نيز به همين جهت «فتيله» مى گويند. 16. «نُعمى» مفرد است و به معناى آرامش و زندگانى آسوده و گسترده است و در واقع «نُعمى» مفهومى همانند نعمت دارد که مفهوم آن وسيع است. 17. «اَکْمَشَ» از مادّه «کَمَش» (بر وزن عطش) به معناى تسريع در کارى است و در جمله بالا اشاره به سرعت در خيرات و طاعات است.

منها في صفة خلق الإنسان:

أَمْ هَذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ شُغُفِ الْأَسْتَارِ نُطْفَةً دِهَاقاً وَ عَلَقَةً مِحَاقاً وَ جَنِيناً وَ رَاضِعاً وَ وَلِيداً وَ يَافِعاً ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حَافِظاً وَ لِسَاناً لَافِظاً وَ بَصَراً لَاحِظاً لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً حَتَّى إِذَا قَامَ اعْتِدَالُهُ وَ اسْتَوَى مِثَالُهُ نَفَرَ مُسْتَكْبِراً وَ خَبَطَ سَادِراً مَاتِحاً فِي غَرْبِ هَوَاهُ كَادِحاً سَعْياً لِدُنْيَاهُ فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ وَ بَدَوَاتِ أَرَبِهِ ثُمَّ لَا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً وَ لَا يَخْشَعُ تَقِيَّةً فَمَاتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً وَ عَاشَ فِي هَفْوَتِهِ يَسِيراً لَمْ يُفِدْ عِوَضاً وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً؛ دَهِمَتْهُ فَجَعَاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ جِمَاحِهِ وَ سَنَنِ مِرَاحِهِ فَظَلَّ سَادِراً وَ بَاتَ سَاهِراً فِي غَمَرَاتِ الْآلَامِ وَ طَوَارِقِ الْأَوْجَاعِ وَ الْأَسْقَامِ بَيْنَ أَخٍ شَقِيقٍ وَ وَالِدٍ شَفِيقٍ وَ دَاعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً وَ لَادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقاً وَ الْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِثَةٍ وَ غَمْرَةٍ كَارِثَةٍ وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ.


شُغُف: جمع «شغاف»، پرده دل، مقصود در اينجا پرده اى است كه بچه در شكم مادر، در آن قرار مى گيرد كه اصطلاحا به آن «مشيمة» گفته ميشود. دِهَاقاً: متراكم و مملو (از ذرات زنده)، سخت و با شتاب ريخته شده، «دهق الماء»: آن را به سختى و با شتاب ريخت. مِحَاقاً: مخفى، پنهان يعنى علقه اى كه در آن هر شكل و صورتى از انسان نهفته و پنهان است. الجَنِين: كودك در رحم بعد از شكل گيرى. الْيَافِع: جوان بالغى كه بحد بيست سالگى رسيده باشد. اسْتَوَى مِثَالُهُ: قامتش راست شد و تا حد ممكن رشد كرد. خَبَطَ سَادِراً: بى پروا لگد مال كرد. مَاتِح: كشنده آب از چاه. الْغَرْب: دلو بزرگ. الْكَدْح: نهايت كوشش و سعى. بَدَوَاتُ ارَبِهِ: تمايلات و خواهشهاى ابتدائيش. لَا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً: مصيبتى را احتمال نمى دهد. التَقِيَّة: پرهيز كردن، پرهيزگارى، احتياط را رعايت كردن. غَرِيراً: فريب خورده، فريفته شده. الْهَفْوَة: لغزش، خطا، اشتباه. لَمْ يُفِدْ عِوَضاً: پاداشى كسب نكرد، بهره اى نبرد. دَهِمَتْهُ: او را فرا گرفت. غُبَّرُ جِمَاحِهِ: اواخر عصيان و سركشى اش. السَّنَن: راه. سَادِراً: حيران، سرگردان. اللَادِمَة: زننده، كوبنده. غَمْرَة: سختى و فشار. كَارِثَةٌ: قطع كننده اميدها و آرزوها، حادثه غم انگيز. الَانَّة: ناله. جَذْبَةٌ مُكْرِبَة: نفسهاى سخت در حال مرگ. السَّوْقَة: بحال مرگ و احتضار افتادن.


شُغُف: جمع شغاف: پرده قلب پرده بچه در رحم دِهاق: پى در پى، جهنده، پر از ماده حياة مِحاق: پوشيده شده جَنين: بچه در شكم مادر راضع: طفل شيرخوار وَليد: بچه پس از جدا شدن از شير يافِع: پسرى كه ببلوغ نزديك شده سادِر: سرگردان در راه رفت ماتِح: كسى كه از چاه آب مى كشد غَرب: دلو بزرگ بَدَوات: آنچه نمايان مى شود، پيش مى آيد أرَب: احتياج رَزيّة: مصيبت و گرفتارى مُفتَرَض: كار واجب و لازم دَهِمَته: او را احاطه نمود، باو هجوم آورد فَجَعات: جمع فجعة: كارهاى ناگهانى غُبَّر: باقيمانده ها جمع غابر جِماح: سركشى، ناآرامى طَوارق: جمع طارقة: آنكه شب مى آيد، پنهانى مى آيد أوجاع: دردها جمع وجع لادِمة الصدر: زنى كه به سينه مى كوبد كارِثة: شدت غم أنّة: ناله مريض


آيا شما را از آفرينش آدمى آگاه سازم خداوندش در ظلمت زهدانها و درون غلافها و پرده ها پديد آورد. نطفه اى بود جهنده و خونى لخته شده، بى هيچ صورتى و، جنينى و شيرخواره اى و از شير بازگرفته اى. سپس، جوانى شد باليده و رسيده. خداوند او را دلى داده فراگيرنده و زبانى سخنگوى و [ديده اى بينا] تا از سر اعتبار م كند و از ناشايستها بپرهيزد. چون قامتش اعتدال يافت و قد برافراشت، مغرورانه، سر بر تافت و گمراه و لاابالى شد. دلو آرزوها را از چاه ضلالت بر مى كشيد. همه سعى و رنجش براى دنيا بود و به خاطر عيش و طرب خويش و بى توجه به شريعت، در پى هر چه دلخواه اوست. باور ندارد كه روزى مصيبتى بر او فرود آيد، از اين رو، از هيچ گناهى باك ندارد، تا در عين غفلت و بى خبرى، مفتون آمال و آرزوهاى خود بميرد. در حالى كه، زندگى كوتاهش در لغزشها و خطاها سپرى شده و از هيچ پاداشى نصيبى نبرده كه هيچ فريضه اى را به جا نياورده. هنوز گرم سركشى بود و، سرگرم شاد خوارى و لذّت جويى كه بلاى مرگ بر سرش تاختن آورد و در گرداب آلام و بيماريها، حيران و سرگردان، روزها را به شب مى آورد و شبها را بيدار و نالان، به روز ست، در حالى كه، برادرى مشفق و پدرى مهربان و گروهى، كه بر حال او تأسّف مى خوردند و در اضطراب بر سينه مى كوبيدند، گرد او را گرفته بودند. او بيهوش افتاده و در حال سكرات است. غمگين و حسرت زده است، به هنگام جان دادن، به درد، مى نالد و به هنگام رخت بر بستن از اين جهان، رنج ديده است و درد كشيده.


۱.شارحان نهج البلاغه درباره اينکه «اَمْ» در اينجا چه مفهومى دارد آيا استفهاميه است و متصله، يا منقطعه؟ سخنان بسيارى دارند و قضاوت در اين باره مشکل به نظر مى رسد، چرا که ظاهر عبارت مرحوم «سيّد رضى» اين است که گلچين هايى از اين خطبه طولانى را ذکر کرده است که ممکن است در اين گزينش، پيوند عبارات پنهان شده باشد; ما آن را به صورت منقطعه تفسير مى کنيم و در تقدير چنين است: «بَلْ أُذَکِّرَکُمْ بِحَالِ الاِْنْسَانِ...». 2. «شُغُف» از مادّه «شَغاف» (بر وزن جواب) به معناى غلاف و پوسته نازک روى قلب است و «شُغُف» در اينجا به معناى پرده هاى متعدد مى باشد. 3. «دِهاق» از مادّه «دَهْق» (بر وزن دهر) به معناى شدّت فشار است; سپس به معناى فرو ريختن با قوّت و فشار آمده است که اينجا اشاره به فروريختن نطفه در داخل رحم است. 4. «مِحاق» از مادّه «مَحْق» (بر وزن محو) به معناى نقصان تدريجى و محو شدن است و به همين جهت، آخر ماه را «محاق» مى گويند و توصيف «عَلَقه» به «محاق» به خاطر آن است که تدريجاً زايل و دگرگون مى شود و به صورت جنين در مى آيد و يا به خاطر اين است که قيافه اى محو و نامشخّصى دارد و هيچ صورتى به خود نگرفته است. 5. «يافِع» از مادّه «يَفْع» (بر وزن نفع) به معناى بلند شدن و قد کشيدن است و هنگامى که بچّه به صورت جوانى نورس و قد کشيده در مى آيد به او «يافع» مى گويند. 6. «سادر» از مادّه «سَدَر» (بر وزن هدر) به معناى حيرت و سرگردانى است. 7 و 8. باتوجّه به اينکه «ماتح» به معناى کسى است که در بالاى چاه ايستاده و سعى دارد تا آنجا که مى تواند از چاه آب بکشد و «غَرْب» به معناى دلوهاى بزرگ است; روشن ترين تفسير براى جمله بالا همان است که در بالا گفته شد و اشاره به کسانى است که سعى دارند، هيچ يک از هوا و هوس هاى آنها بى پاسخ نماند و به تمام آرزوها و هوس ها برسند. 9. «کادح» از مادّه «کَدْح» (بر وزن مدح) به معناى تلاش و کوشش و فشار بر کار است وگاه به معناى حرص نيز آمده است. 10 و 11. «بَدَوات» جمع «بَدْأة» (بر وزن غفلت) از مادّه «بَدْو» (بر وزن دلو) به معناى ظاهر و آشکار شدن و «أَرَب» به معناى حاجت و شادى و چاره جويى آمده است; با توجّه به معانى فوق، «بَدَوَاتِ أَرَبِهِ» به معناى حوائج و لذّاتى است، که انسان به فکرش خطور مى کند. 12. «رَزيّه» از مادّه «رُزأ» (بر وزن عضو) در اصل به معناى نقصان است و «رزيّه» به معناى مصيبت بزرگ آمده است. 13. «تقيّه» در اينجا به معناى تقواى الهى است و مفهوم جمله اين است که او به خاطر تقواى الهى خضوع و خشوعى در پيشگاه خداوند ندارد (بعضى از شارحان «تقيّه» را در اينجا مفعول مطلق نوعى گرفته اند و بعضى ها مفعول له; ولى در مفهوم جمله، تفاوت چندانى ايجاد نمى کند). 14. «غَرير» در اينجا به معناى مغرور و فريب خورده است. 15. «هَفوه» از مادّه «هَفْو» در اصل به معناى باسرعت قدم برداشتن است و از آنجايى که تسريع در راه رفتن، در بسيارى از اوقات، سبب لغزش و در نهايت زمين خوردن است، واژه «هَفْوَه» به معناى لغزش و به زمين خوردن آمده است. 16. «دَهِمَتْهُ» از مادّه «دَهْم» (بر وزن فهم) به معناى فراگيرى و پوشش دادن به چيزى است. 17. «غُبَّر» جمع «غابر» به معناى باقى، يا باقى مانده است. 18. «جِماح» از مادّه «جَمْح» (بر وزن جمع) به معناى سرکشى و طغيان و هوا پرستى است و حيوان سرکش را «جَموح» مى گويند. 19. «سَنَن» مفرد است و به معناى روش و طريقه است و «سُنَن» (بر وزن سخن) جمع «سنّت» مى باشد. 20. «مِراح» از مادّه «مَرَحْ» (بر وزن فرح) به معناى شدّت خوشحالى است که توأم با طغيان و سرکشى و به کارگرفتن نعمت هاى الهى در مسير باطل مى باشد. 21. «سَادِر» گاه به معناى متحيّر و گاه به معناى شخص بى پروا آمده است و معناى اوّل مناسب جمله بالا و معناى دوم، مناسب جمله اى است که در فراز قبل گذشت. 22. «لادِمَه» از مادّه «لَدْم» (بر وزن هدم) در اصل به معناى کوبيدن چيزى بر چيزى است و لذا به زنانى که در مصايب، بر سروصورت و سينه خود مى کوبند «لادمه» گفته مى شود. 23. «مُلْهِثَه» از مادّه «لَهْث» (بر وزن فحص) در اصل به معناى زبان در آوردن سگ، به هنگام تشنگى و ناراحتى است. سپس اين واژه به کسانى که شديداً به دنبال چيزى مى روند و به اصطلاح براى آن «لَهْ لَهْ» مى زنند، اطلاق شده است. 24. «کَارِثه» از مادّه «کَرْث» (بر وزن بحث) به معناى شدّت اندوه و غم است، يا امورى که سبب اندوه و غم شديد مى شود. 25. «مُکْرِبه» از مادّه «کَرْب» (بر وزن غرب) به معناى گرفتارى شديد در چنگال غم و اندوه است. 26. «سَوْقه» در اصل به معناى راندن است; سپس به معناى حالت جان دادن که گويى انسان از اين جهان، به سرعت به عالم ديگر رانده مى شود، اطلاق شده است.

ادرج فی اکفانه

ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفَانِهِ مُبْلِساً وَ جُذِبَ مُنْقَاداً سَلِساً ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوَادِ رَجِيعَ وَصَبٍ وَ نِضْوَ سَقَمٍ تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدَانِ وَ حَشَدَةُ الْإِخْوَانِ إِلَى دَارِ غُرْبَتِهِ وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ وَ مُفْرَدِ وَحْشَتِهِ حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤَالِ وَ عَثْرَةِ الِامْتِحَانِ؛ وَ أَعْظَمُ مَا هُنَالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ وَ تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ وَ فَوْرَاتُ السَّعِيرِ وَ سَوْرَاتُ الزَّفِيرِ لَا فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ وَ لَا دَعَةٌ مُزِيحَةٌ وَ لَا قُوَّةٌ حَاجِزَةٌ وَ لَا مَوْتَةٌ نَاجِزَةٌ وَ لَا سِنَةٌ مُسَلِّيَةٌ بَيْنَ أَطْوَارِ الْمَوْتَاتِ وَ عَذَابِ السَّاعَاتِ إِنَّا بِاللَّهِ عَائِذُونَ.


مُبْلِساً: مأيوسانه. سَلِساً: به آسانى و سهولت، زيرا ديگر براى او قدرتى جهت مقاومت وجود ندارد. الرَجِيع: «الرّجيع مِنَ الدَّواب»، حيوانى كه دائما از سفرى به سفر ديگر برده ميشود و خسته و درمانده مى گردد. الْوَصَب: خستگى، تعب. نِضْو: لاغر. الْحَفَدَة: در اينجا بمعنى ياران است. الْحَشَدَة: گروهى كه در كمك و همكارى سرعت و جديت دارند. مُنْقَطَعُ الزَّوْرَة: ديار غربتى كه در آن، ديدارى نيست. الْبَهْتَة: بهت و حيرت. الْعَثْرَة: لغزش. الْحَمِيم: در اصل به آب داغ گفته ميشود. التَّصْلِيَة: سوزاندن و مقصود در اينجا ورود به دوزخ است. السَّوْرَات: جمع «سورة»، شدت، تندى. الزَّفِير: صداى شعله آتش وقتى كه زبانه مى كشد. الْفَتْرَة: سكون، وقفه، يعنى توقف و سكونى در عذاب نخواهد بود تا در آن فاصله بتوان استراحتى كرد. دَعَةٌ: آرامش. مُزِيحَةٌ: بر طرف كننده، دور كننده. ناجِزَةٌ: حاضر. السِّنَة: ابتداى خواب، خواب سبك، چرت. اطْوَارُ الْمَوْتَاتِ: انواع مختلف و دفعات متعدد عذاب، كه بخاطر شدتش به مرگ تشبيه شده است.


مُبلِس: مأيوس كننده، ابليس هم از اين كلمه است رَجيع وَصَب: برگشته رنج، رجيع: آنكه از سفر برگشته حَشَدَة: جمع حاشد: جمعيت، اجتماع (احتشاد) زَورَة: زيارت نمودن حُفرة: گودال، قبر بُهتة: حيرت و سرگردانى عَثرة: لغزش و خطا سَورات: جمع سورة: شدت و حمله زَفير: صداى شعله ورى آتش مُزيحَة: برطرف كننده سِنَة: اوائل خواب، چرت مُسَلية: آرامش دهنده از كلمه تسلى أطوار: انواع و اقسام


آن گاه پيكرش را در كفنها مى پيچند و او را، كه رام و تسليم است، از زمين بر مى گيرند و بر تخته پاره ها مى نهند و در حالى كه، از شدت تعب، چون اشتر از سفر بازگشته خسته است، از رنج بيمارى گداخته و لاغر شده است. فرزندان و برادرانش او را بردارند و به سراى غربتش برند، جايى كه كسى به ديدارش نرود. چون تشييع كنندگان و نوحه سرايان بازگردند، او را در قبرش بنشانند و او از بيم سؤال و لغزش در امتحان ياراى سخن گفتنش نباشد. بزرگترين بلايى كه در اين مرحله است، بلاى آن آب جوشان و دخول در دوزخ فروزان است و وحشت از فوران و شدت صداى آتش. عذاب كاهش نمى يابد تا اندكى بيارامد و آسايشى نيست، كه رنج را بزدايد و توان و طاقتى نه، كه مگر عذاب را بازدارد، و مرگى نيست كه از رنج برهاندش و نه به قدر لحظه اى خواب، كه اندكى غمش را تسكين دهد به انواع مرگ ها و عذابهاى پياپى همچنان مبتلاست. و ما به خدا پناه مى بريم.


۱.مُبْلِس» از مادّه «اِبلاس» در اصل به معناى غم و اندوهى است که از شدّت يأس و نااميدى دست مى دهد و به همين جهت، گاهى آن را، به معناى يأس تفسير مى کنند و «مُبْلس» در خطبه بالا به معناى مأيوس است و منظور مأيوس شدن بازماندگان از بازگشت مردگان است. 2. «سَلِس» از ماّده «سَلَس» (بر وزن قفس) به معناى سهولت و آسانى است. 3. «رَجيع» به معناى حيوانى است که پيوسته از سفرى به سفرى مى رود و خسته و ناتوان شده; سپس در مورد انسانهاى خسته به کار رفته است. 4. «وَصَب» به معناى درد دائمى و بيمارى و سستى بدن است. 5. «نِضْو» در اصل به معناى شتر، يا حيوان لاغر است، سپس به انسان لاغر نيز، اطلاق شده است. 6. «حَشَدَه» جمع «حاشد» به معناى جمعيّتى است که اجتماع بر انجام کارى مى کنند. 7. «زَوْرَه» مصدر است، مانند «زيارت» و به معناى ديدار است. 8. «بَهْتَه» از مادّه «بُهت» به معناى حيرتِ آميخته با وحشت است.

15. «حَميم» از مادّه «حَمّ» (بر وزن غم) به معناى گرمى است و به معناى آب بسيار داغ و سوزان نيز آمده و در عبارت بالا، اشاره به همين معنا است. قرآن مجيد مى گويد: «فَشَارِبوُنَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ; آنگاه از آب سوزان مى نوشند» (سوره واقعه، آيه 54). 16. «تَصْليه» از مادّه «صَلْى» (بر وزن سعى) است و «صَلْى» هم به معناى سوزاندن و هم به معناى داخل آتش شدن آمده است; ولى «تَصْليه» معناى متعدّى دارد، يعنى تنها به معناى سوزاندن مى آيد. 17. «فَوْرات» جمع «فَوْره» به معناى جوشش است. 18. «سَوْرات» جمع «سَوْره» به معناى خشم و غضب است. 19. «زفير» صداى آتش، هنگام زبانه کشيدن است. 20. سوره غافر، آيه 46. 21. «دَعَه» از مادّه «وَدْع» (بر وزن منع) به معناى آرامش و استراحت است. 22. «مُزيحه» از مادّه «اِزاحه» به معناى زايل کردن و دور نمودن است. 23. «نَاجِزه» از مادّه «نَجْز» به معناى پايان گرفتن است. 24. «سِنَه» به معناى آغاز خواب است. 25. «مُسَلِّيَه» از مادّه «تسليت» به معناى برطرف ساختن و به فراموشى سپردن است.

أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا

عِبَادَ اللَّهِ أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا وَ أُنْظِرُوا فَلَهَوْا وَ سُلِّمُوا فَنَسُوا أُمْهِلُوا طَوِيلًا وَ مُنِحُوا جَمِيلًا وَ حُذِّرُوا أَلِيماً وَ وُعِدُوا جَسِيماً احْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ؛ أُولِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْعَافِيَةِ وَ الْمَتَاعِ هَلْ مِنْ مَنَاصٍ أَوْ خَلَاصٍ أَوْ مَعَاذٍ أَوْ مَلَاذٍ أَوْ فِرَارٍ أَوْ مَحَارٍ أَمْ لَا، فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ أَمْ بِمَا ذَا تَغْتَرُّونَ وَ إِنَّمَا حَظُّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذَاتِ الطُّوْلِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ [مُنْعَفِراً] مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ؛ الْآنَ عِبَادَ اللَّهِ وَ الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشَادِ وَ رَاحَةِ الْأَجْسَادِ وَ بَاحَةِ الِاحْتِشَادِ وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ وَ إِنْظَارِ التَّوْبَةِ وَ انْفِسَاحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ وَ إِخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ. قال الشريف و في الخبر أنه (علیه السلام) لمّا خَطب بهذه الخطبة اقشعرّت لها الجُلود و بَكت العيون و رَجفت القلوب و من الناس من يُسمّي هذه الخطبة الغرّاء.


عُمّرُوا فَنَعِمُوا: در نعمت (حقيقى) زندگى كردند. الْمُوَرِّطَة: مهلك، هلاك كننده. مَنَاص: ملجأ، راه فرار. مَحَار: محل بازگشت (به اين دنيا، بعد از جدائى از آن). تُؤْفَكُون: رو گردان مى شويد. الْقِيْد: اندازه، مقدار، يعنى هر كسى قبرى بمقدار قامت خود خواهد داشت، نه بيشتر. مُتَعَفِّراً: آغشته بخاك، خاك آلود. الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ: طناب مرگ رها و باز است، يعنى هنوز براى عمل فرصتى هست. الْفَيْنَةُ: زمان، هنگام. بَاحَة: حياط، صحن. انُفُ الْمَشِيَّةِ: تصميم گيرى از نو، تجديد نظر. الْحَوْبَةِ: نياز، «انفساح الحوبة»، يعنى مجال براى انجام حاجت باقيست. الضَنْك: تنگ شدن، در اينجا بمعنى تنگى وقت است. الرَّوع: ترس. الزُّهُوق: اضمحلال، نابودى، مقصود مردن و جدائى روح از بدن است. الْغَائِبُ الْمُنْتَظَر: مقصود مرگ است.


مُوَرِّطة: هلاك كننده از كلمه ورطة: موج مهلك مَناص: محل فرار و دور شدن از مهلكه مَعاذ: پناهگاه مَلاذ: قلعه، مخفيگاه مَحار: بازگشت و رجوع بدنيا قِيدُ قَدّهِ: باندازه درازى قامتش مُتعفّر: رو بخاك نهاده فَينَة: حالت، وقت و ساعت باحَة: ميدان حُوبَة: حاجت، انفساح حوبة: وسعت حاجت ضَنك: شدت و سختى زُهوق: از بين رفتن و مضمحل شدن


اى بندگان خدا، كجايند كسانى كه عمر دراز كردند و از نعمتهاى پروردگار بهره مند گشتند كجايند آنان كه تعليمشان دادند و دريافتند كجايند آنان كه فرصتشان دادند و به لهو و بازيچه گراييدند. تندرستيشان دادند و نعمت سلامت از ياد بردند. مدتى دراز مهلتشان دادند به عطاياى نيكو بنواختندشان و، آنها را از عذاب دردناك خدا ترسانيدند و به پاداشهاى بزرگ وعده دادند. حذر كنيد از گناهانى كه شما را به ورطه هلاكت مى اندازد و بترسيد از زشتيهايى، كه سبب خشم خدا مى شود، اى خداوندان چشمان بينا و گوشهاى شنوا و تنهاى درست و مال و متاع اين جهانى. آيا هيچ گريزگاهى، راه نجاتى، پناهگاهى، راه فرارى يا بازگشتى هست پس كى باز خواهيد گشت و به كدام سو روى مى نهيد. چه چيز شما را اين چنين فريفته است. بهره شما از زمين به قدر قامت شماست. در آنجا چهره بر خاك خواهيد نهاد. اكنون اى بندگان خدا، تا ريسمان مرگ رهاست و گلويتان را نفشرده است و جان در بدن داريد، فرصت غنيمت شماريد. اكنون ساعت ارشاد است و آسايش تنها و هنگام خدمت و تلاش و، آنچه از روزهاى عمرتان برجاى مانده است، زمان مهلت شماست تا خويشتن دگرگون كنيد. اكنون هنگام توبه است و زمان حاجت خواستن، پيش از آنكه به تنگنا افتيد يا گرفتار وحشت شويد و جان از تن برود و آنكه اكنون چهره نهفته و در انتظار آن هستيد، چهره نمايد و آن خداى پيروزمند مقتدر شما را فرو گيرد، در انديشه خويش باشيد. در خبر است كه چون آن حضرت اين خطبه ادا مى كرد، مستمعان را تن مى لرزيد و چشمها مى گريست و دلها در اضطراب بود.


۱.مَناص» از مادّه «نَوْص» (بر وزن قوس )به معناى دور شدن و جدا گشتن از چيزى است. بعضى گفته اند اين واژه به معناى پناهگاه و فرياد رس است و از آنجا که وقتى انسان در جستجوى چنين چيزى است، از محلّى که در آن است، دور مى شود و فرار مى کند، به معناى دور شدن و فرار کردن آمده است. 3. «مَلاذ» از مادّه «لَوْذ» (بر وزن موز) به معناى پنهان شدن و به قلعه اى پناه بردن است و لذا «ملاذ» به پناهگاه و قلعه، اطلاق مى شود و با «معاذ» تفاوت مختصرى دارد زيرا «معاذ» از مادّه «عَوْذ» (بر وزن حوض) به معناى پناه گرفتن است و مفهوم «استتار» در آن نيست. 4. «مَحار» اسم مکان از مادّه «حَوْر» (بر وزن جور) در اصل به معناى نقصان است; سپس به معناى بازگشت آمده است. 5. «تُؤْفکون» از مادّه «اِفْک» (بر وزن فکر) به معناى انحراف و دگرگون شدن است و به همين جهت واژه «افک» به تهمت و دروغ نيز اطلاق مى شود. 6. «قيد» (به کسر و فتح قاف) به معناى مقدار است و به همين جهت، به طنابى که به دست و پاى انسان يا حيوان مى بندند و او را محدود به حدّ معينى مى کنند، قَيد (به فتح قاف) گفته شده است. و «قدّ» به معناى قامت است. 7. «خِناق» از مادّه «خَنْق» (بر وزن سنگ) به معناى خفه کردن آمده است و «خِناق» به معناى طنابى است که با آن خفه مى کنند و «ضيق خناق» (تنگى طنابى که بر گلو است) کنايه از تنگنا و گرفتارى شديد است. 8. «فَيْنه» (بر وزن ضربه) به معناى زمان و وقت است. 9. «بَاحه» از مادّه «بَوْح» (بر وزن قول) به معناى ظهور و اشتهار گرفته شده است و «باحه» به معناى صحن و سراى خانه و آب فراوان و نخل بسيار به جهت ظهور و بروز آن است و در جمله بالا به همان معناى اوّل، يعنى «صحن و سرا» است. 10. «اِحْتشاد» به معناى اجتماع براى انجام کار مشترک است. 11. «حَوْبه» (بر وزن توبه) در اصل به معناى احتياج و نيازى است که انسان را به گناه مى کشاند و به همين دليل، در قرآن مجيد و استعمالات ديگر به معناى گناه آمده است. 12. «ضَنْک» به معناى سختى و تنگى است و «معيشت ضنک» به معناى زندگى توأم باسختى هاست.

13. «زُهُوق» (بر وزن حقوق) به معناى نابود شدن و از بين رفتن است.
  1. حَوْل» در اصل به معناى تغيير چيزى و جدا شدن آن از ديگرى است و «حائل» را بدين جهت حائل گويند که ميان دو چيز جدايى مى اندازد. اين واژه هنگامى که در مورد خداوند به کار مى رود، مفهومش اين است که او توانايى دارد هرگونه خطر و مانع را از بندگانش مرتفع سازد و ميان حوادث دردناک و آنها، مانع برقرار سازد. همين معنا در جمله: «لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللّهِ» آمده است که اشاره به اين حقيقت است :«براى رسيدن به هر مقصودى، نيروى محرّک و قدرت بر انجام کار، از ناحيه او است و برطرف کننده موانع نيز او مى باشد.
  2. طَوْل» (بر وزن قول) به معناى نعمت است و از مادّه «طُول» (بر وزن نور) گرفته شده که امتداد چيزى را بيان مى کند و از آنجا که نعمتها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، اين واژه بر آن اطلاق شده است.
  3. «مانح» از مادّه «منح» (بر وزن منع) در اصل به معناى بخشيدن شير و پشم و نوزادهاى حيوان، به کسى است; سپس به هرگونه بخششى اطلاق شده است به طورى که ارباب لغت مى گويند «منح» به معناى عطا است.
  4. «اَزْل» (بر وزن بذل) در اصل به معناى تنگى است و سپس به هرگونه بلا و مصيبت و مشکلى اطلاق شده است. به دروغ نيز «اَزْل» گفته مى شود. در خطبه بالا، به معناى مصيبت و مشکلات است.
  5. سَوَابغ» جمع «سابغه» به معناى وسيع و کامل است.
  6. «بادى» از مادّه «بَدْو» (بر وزن سرو) در اصل به معناى ظاهر شدن و آشکار گشتن است و به معناى سرآغاز نيز مى آيد. در خطبه بالا هر دو معنا مناسب است، چراکه خداوندهم سرآغاز هستى است و هم آثار وجودش ظاهر و آشکار است به گونه اى که پهنه زمين و آسمان را فراگرفته است.
  7. نُذُر» جمع «نذير» به معناى بيم دهنده است و در اينجا اشاره به آيات و اخبار الهى است که در آن نسبت به نافرمانى و عصيان هشدار داده شده است.
  8. «الرِّياش» از مادّه «ريش» به معناى پرهاى پرندگان است; سپس به لباس هاى فاخر که شباهتى به پرهاى زيباى پرندگان دارد، اطلاق شده و بعد از آن به معناى وسيعترى که هرگونه فراوانى و نعمت است، اطلاق گرديده است. بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند که: ريش تنها به معناى لباس نيست; چراکه در قرآن مجيد در عرضِ لباس واقع شده است آنجا که مى گويد: «يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْکُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِکُمْ وَ رِيشاً» (اعراف، آيه 26) ولى به نظر مى رسد که اين آيه بر عکس مطلوب او دلالت دارد; چراکه لباس در واقع دوگونه است: لباسهايى است که تنها بدن را مى پوشاند و مصداق «يُوَارِي سَوْآتِکُمْ» است و لباس هايى که جنبه زينت و زيبايى دارد; قرآن در اين آيه، به هر دو اشاره کرده و به دنبال آن، سخن از لباس تقوا است «وَ لِبَاسُ التَّقْوَى ذلِکَ خَيْرٌ». در اين که «ريشاً» در آيه فوق، چه محلّى از اعراب دارد در ميان مفسّران قرآن و شارحان نهج البلاغه گفتگو است. بعضى آن را «معطوف» بر «لباساً» دانسته و به همين دليل مفهوم آن را چيزى وسيع تر يا مغاير لباس دانسته اند; در حالى که بعضى ديگر آن را به منزله «مفعول له» دانسته اند که هدفِ نزولِ لباس بر انسان را بيان مى کند: نخست پوشيدن عيبها و سپس زينت ذکر شده; و معناى اخير با محتواى آيه سازگارتر است.
  9. «رِفَد» جمع «رفده» از مادّه «رَفد» (بر وزن دفع) به معناى نصيب و بخشش و جايزه است. «رَوافغ» جمع «رافغه» از مادّه «رَفَغ» همان طور که قبلاً نيز اشاره شد، به معناى گستردگى و وسعت است. بنابراين «الرِّفَدُ الرَّوَافِغِ» به معناى عطاياى گسترده پروردگار است.
  10. وَظَفَ: مقدر ساخت، مقرر و معين كرد.
  11. «مُدَد» جمع «مدّه» به معناى بخشى از زمان است و گاه به معناى پايان زمان معيّنى آمده است و نيز به مادّه اى که با آن چيزى مى نويسند «مداد» گفته مى شود و در واقع در تمام اين معانى يک نوع کشش و امتداد ديده مى شود.
  12. «خِبره» هم به معناى مصدرى آمده، هم اسم مصدرى و به معناى علم و آگاهى است و لذا «اهل خُبره» به کسانى گفته مى شود که آگاهى کافى نسبت به چيزى دارند و از آنجا که امتحان و آزمايش وسيله آگاهى براى «کارآيى» يک انسان، يا يک موجود است، اين واژه به معناى «امتحان» نيز به کار مى رود و در خطبه بالا همين معنا منظور شده است.
  13. رنق ،تیره
  14. ،پر گل و لای.الردغ ،المشرع المحل الذي يتمكن الانسان من الوصول الي ماء النهر و نحوه و الردغ الكثير الطين و الوحل
  15. يُونِقُ: به تعجب وامى دارد.
  16. (و يوبق) اي يهلك (مخبرها) اي الاخذ بها، فان من ياخذ بالدنيا بلا احتراز و توفي يهلك لما يصيبه من الاثام و المعاصي.
  17. اسم فاعل از حال به معنا دگرگون شونده
  18. نور افول کنند و انی لا احب الافلین
  19. (و ظل زائل) اي ان الدنيا كالظل الذي تنسخه الشمس فلا يبقي و انما يمكث برهه
  20. السناد ما يستند اليه الانسان فان كان ثابتا قائما استقر المستند اليه، و ان كان مائلا مشرفا علي الوقوع كان المستند اليه في معرض السقوط (حتي اذا انس نافرها) النافر من الحيوان الذي لا يئنس، و انس النافر كنايه عن التعب لاجل الايلاف، كما يتعب من يريد تذليل الحيوان الوحش ليانس (و اطمان ناكرها) اي الذي ينكر الدنيا،
  21. يقال قمصت الدابه اذا رافعت يديها معا و طرحتهما، و في ذلك طرح للراكب لانه يميل الي الخلف بهذا العمل
  22. (و قنصت باحبلها) اي اصطادت بالشباك التي بسطتها لاقتناص الناس، و ذلك عن ايجاد المشاكل لهم، او اماتتهم (و اقصدت باسهمها) جمع سهم اي ارسلت سهامها الي هذا الانسان المطمئن حتي تجرحه و توذيه
  23. اعْلَقَتْ بِهِ: به گردنش انداخت. اوْهَاقَ الْمَنِيَّة: جمع «وهق»، طنابهاى مرگ. وهق ،کمند ،دام
  24. اي تقود الدنيا الانسان الي ضيق القبر، فان الضنك بمعني الضيق
  25. فانه تذهب الاجيال جيلا بعد جيل، و كلها تبتلي بالدنيا، بما ذكر لها من الاوصاف
  26. اقلع عن الشي امتنع عنه، و الاخترام الموت اي لا تمتنع المنيه عن اهلاك الاحياء، بل الموت جاد مستمر في اهلاك الناس. (و لا يرعوي الباقون اجتراما) اي لا يكف الناس الباقون عن اقتراف الاثام و الجرائم، فانهم لا يعتبرون بموت ابائهم و اسلافهم ليكفوا عن الذنب و يكفروا في المصير
  27. احتذي، بمعني اقتدي و المعني ان الباقين يقتدون في اعمالهم اثار السابقين مثلا بمثل، بلا ارعواء و لا انقلاع
  28. يمضون ارسالا) جمع رسول و هو القطيع من الخيل و الابل و الغنم، اي ان الناس كالاغنام يسير بعضهم اثر بعض (الي غايه الانتهاء) اي الي غايه هي انتهاء الانسان في الحيات (و صيور الفناء) علي وزن تنور مشتق من صار بمعني مصير الشي و ما يول اليه امره
  29. (و صيور الفناء) علي وزن تنور مشتق من صار بمعني مصير الشي و ما يول اليه امره
  30. اي انقضت امور هذا العالم مما قدرها الله سبحانه (و تقضت الدهور) جمع دهر و هو مده طويله من الزمان و معني تقضت انقضت و تمت
  31. (و ازف النشور) اي اقترب يوم القيامه، و يسمي بالنشور لنشر الناس فيه بعد الممات (اخرجهم) الله سبحانه (من ضرائح القبور) جمع ضريح و هو الشق وسط القبر، و اصله من ضرحه، بمعني دفعه، و سمي بذلك لعلاقه الحال و المحل فان الميت مدفوع الي هناك او باعتبار انه يدفع دون ضرح الشق
  32. این به حسب ادم هاست و اعمال و صفات و حقایقشان برخی قبرشان لانه پرندگان و برخی بیشه درندگان و برخی محل هلاکت ...اعاذنا الله .(و اوكار الطيور) جمع وكر و هو مسكن الطير، فان بعض الطيور ياكل الاموات و يجمع جزائهم من عظام و نحوها في مساكنها
  33. (و اوجره السباع) جمع وجار و هو مسكن السبع و نحو فان السباع تاكل الاموات و تبقي فضلاتهم في محلاتها (و مطارح المهالك) جمع مطرح و هو محل طرح
  34. (مهطعين) اي مسرعين عن الهطع بمعني ارع (الي معاده) اي المحل الذي قرره الله سبحانه
  35. اي ساكتين لا يتكلمون لخوف الموقف، في حال كونهم (قياما) جمع قائم فان الدهشه تمنعهم عن الاستراحه و الجلوس (صفوفا) مصطفين كل صنف صف
  36. الضرع الوهن و الخشوع و الاستسلام تسليم الامر، فهم خاضعون لامر الله تعالي، حيث لا قوه تمنعهم عن حكمه (و الذاله) فهم اذلاء لا عزه لهم و لا منعه
  37. (و هوت الافئده) جمع فواد. و معني هرت اضطربت، فان الانسان اذا راي مهول حس في قلبه انه يهوي الي الاسفل، في حال كون تلك القلوب (كاظمه) قد كظمت غضبها لانه لا منفد للغضب هناك
  38. (و الجم العرق) فان الانسان اذا عرق كثيرا جرت المياه من راسه الي طرف فمه فكانه لجام علي فيه، او المراد انهم يعرقون حتي يبلغ العرق من اقدامهم الي افواههم فهم في بحر من عرقهم. (و عظم الشفق) اي الخوف
  39. (و ارعدت الاسماع) ا ي عرتها الرعده، فان الانسان اذا سمع صوتا مزعجا يحس برعده في اذنه.زَبْرَةُ الدَّعِى: صداى بلند و فرياد تند دعوت كننده. «زبرة» در مواردى بكار مى رود كه سخن گوينده آميخته با نوعى زجر و طرد باشد.
  40. (و مقابضه الجزاء) اي قبض جزاء اعمالهم، و كانه جي ء من باب المفاعله، لان الانسان يعطي العمل و ياخذ الجزاء فذلك اخذ و اعطاء.مُقايَضَةُ الْجَزَاء: مقابله جزاء. خير، بخير و شرّ، بشر
  41. (نكال) او هو اشد انواع العقاب، فمن باب اضافه الخاص الي العام نحو (خاتم فضه) (و نوال الثواب) يقال ناله اذا وصل اليه، و من المعلوم ان الخوف ليس من الثواب،
  42. «اِقْتِسار» از مادّه «قسْر» (بر وزن نصر) به معناى مجبور ساختن است.
  43. در حین احتضار
  44. جمع جَدَث به معنی قبر
  45. رُفات» از مادّه «رفت» (بر وزن هفت) به معناى خرد شدن و خرد کردن است.
  46. مَدِينُونَ: جزا داده شدگان، «دين» يعنى جزا، چنانكه خداوند فرموده است «مالك يوم الدين». مُمَيِّزُونَ حِسَاباً: هر كسى جداگانه بر اساس عملش مورد حساب قرار مى گيرد.
  47. «مُسْتعتب» از مادّه «عَتْب» (بر وزن ثبت) به معناى رضايت و خشنودى است. بنابراين «مستعتب» به کسى مى گويند که در مقام جلب رضايت باشد و بعضى از ارباب لغت گفته اند: ريشه اصلى اين لغت «عتاب» به معناى سرزنش است و «إعتاب» به معناى نفى سرزنش است و «استعتاب» به معناى طلب نفى سرزنش که مساوى با طلب خشنودى است، آمده است.
  48. سُدَف» جمع «سُدفه» (بر وزن غرفه) به معناى ظلمت است. الرِّيَبُ: جمع «ريبة»، شبهه ها، ترديدها.
  49. جِياد» جمع «جواد» در اينجا به معناى اسب با ارزش است. اي تركوا في مجال من اعمارهم يتمكنون به من التسابق الي الخيرات، فان المضمار هو المكان و الزمان الذين يضمر فيهما الخيل، فانه اذا اريد السباق، جوع الخيل ليضمر و يهزل فيتمكن من العدو و لا يمنعه السمن من الركض
  50. إرتياد» از مادّه «رَوْد» (بر وزن صوت) به معناى طلب کردن چيزى است(رويه) اي اعمال الفكر في الامر (الارتياد) بمعني طلب ما يراد ما يختاره الانسان، و المعني انهم امهلوا، فلم يوخذوا سريعا، حتي لا يكون لهم مجال فكر و عمل.
  51. الاناه التوئده مقابل العجله، و المقتبس الذي اخذ قبسا من الضياء- كمصباح او نحوه- و المرتاد الذي يريد شيئا، فان الانسان اذا طلب شئيا في الليل، و بيده مصباح يستنير به ليظفر بمطلبه تاني في الحركه و الطلب، و المعني ان الناس في الدنيا امهلوا كمثل هذه المهله و هذا كنايه عن طول الامل.اینها کنایه از شرایط سیر و سلوک و نفسانیت انسانها است سیر اسماء ی
  52. مُضطَرَب» (به فتح راء) از مادّه «اضطراب» به معناى حرکت نامنظّم و گاه به معناى رفت و آمد آمده است و «مُضطَرب» در اينجا به معناى محل رفت و آمد است.